Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

سلام بر دوستان! سلام بر آذر! خوب و خوشيد؟ 

تولدم گذشت و 33 سالم شد و زندگي داره همينطور معمولي معمولي پيش ميره و البته خداروشكر! 

دارم فكر مي كنم بازم اصلي ترين دليل نوشتنم اينجا پر بودن دلم از باندبازيها و كثافتكاريهاي اداره است!! شرمنده به خدا!باور كنيد همتونو ميخونم و ازتون باخبرم اما اصليترين ناخوشي اين روزها و تقريبا هرروزم اين آشغالخانه است.نه راه پس دارم و نه راه پيش.نه آدميم كه خونه نشين شم، نه آدميم كه بتونم توي بازار و اينا مواظب كلاهم باشم و نه آدمي كه ميتونه تحمل ناآدميهاي اداره رو بكنه.هنوز 19سال از عمر كارمنديم باقيه و خدا ميدونه چه ها كه نخواهم ديد.... يكي از همكاران كه سطح سوادش به مراتب از من كمتر، سابقه اش كمتر و سطح زبان انگليسيش در حد منه و متوسط هم پايين تر، با استفاده از متاستازهايي كه به تهران داده داره كار ميكنه بره يه دوره هفت روزه تو يكي از كشورهاي آسياي شرقي.شوهر كثافتش هم كه اصلا تو همين كثيف بودن كفو بودن و اينجا ازدواج كردن ارتقا گرفته.اينا همونايي هستن كه وقتي من تهديد به زايمان زودرس -به عبارتي از دست دادن جنين دور از جون- و استراحت نيمه مطلق بودم خودشونو مي كشتن توي اداره كه منو به بدترين وجه ممكن معرفي كنن و وقتي من از مرخصي برگشتم جو اداره كلا عليه من بود تحت تاثير تبليغات اينا.چي بگم كه دلم از نامردميها خون است جان خواهر.

ديگه بعد از پاييز 90 كه دندونامو كامل درمان كردم و آماده براي تشريف فرمايي آقاپسر عزيزم شدم تا امسال مشكلي نداشتم كه اوايل همين ماه سه تا از دندوناي پرشده ام لب پر!! شدن و رفتيم عكس يادگاري با اشعه ايكس گرفتيم معلوم شد 6تاشون به سلامتي تعمير لازمند! يكيشون عصب كشي مجدد شد.(دندانپزشكهاي عزيز خواننده! هزينه ري اندو دنداني كه سه تا كانال داره در فك بالا چقدر ميشه؟ دقيقا دندان5 بالا چپ! ميخوام حدود دستم باشه چون داماد كوچكتر هيچي هزينه نميگيره يه چيزي زوري بديم!) دوتاي ديگه هم دستيار داماد كوچكتر گفت عصب كشي ميخواد و احتمالا خود داماد كوچكتر نگفت كه روحيه ام حفظ شه.من خيلي خيلي ميترسم! اين دندونم كه مجدد عصب كشي شد تعطيلات نوروز 74 ترميم شده بود.19 سال قبل يعني!! اونموقع هم تكنالاجي!! هنوز پيشرفت نكرده بود.خيلي اذيت شده بودم شما غريبه نيستين ديگه گريه هم كردم!! موقعي كه اون سوزنا رو فرو ميكنه توي كانال و اندازه ميگه!!(من چشمامو مي بندم هيچي نمي بينم سوزنارم توي عكس ديدم!!) پيري اينجا هم اثر داشته! يادم مياد سال 81 كه يكي از دندوناي 4كاناله!! ام رو عصب كشي كرد دقيقا 2ساعت روش كار كرد.از ساعت 4 تا 6 من دهانم باز باز بود يعني.اما اين يكي رو 1 ساعت و 10 دقيقه كار كرده بود روش و من لب پايينيم بي اختيار مي لرزيد.يعني وقتي گفت يه كم دهنت باز بمونه كه اين مزقون خشك شه من با دستم لب پايينيم رو كنترل كردم!! خلاصه دندان درد بد درديست. 

همينا ديگه! كار ديگه اي جز غرزدن از دستم نمياد شما ببخشيد لطفا!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت   توسط من  | 

سلام عزيزان دل خواهر! امروز ميخوام داستان وضعيت شغليم رو براتون بگم.البته فقط يه زاويه اش رو.... 

بهمن سال 83 كه من امتحان دادم و برو مصاحبه و برو گز ينش و اينجا بيا اونجا برو تاااا تير84 دعوت به كار شدم.اين اتفاقات در زمان دو لت هشتم رخ داد و تا من بيام استخدام بشم و شروع به كار كنم انتخابات عجيبي رقم خورد و دو لت كلا عوض شد.نميخوام دولتارو مقايسه كنم اما اون كه عوض شد و اين اومد همه رييس روسا مثل بلوكهاي دومينو شروع كردن تغيير يافتن. 

من كه كارم رو شروع كردم تحت نظر معاونت "ن" بودم.معاون مربوطه كه اسمشو ميذارم آقاي "ن"، منو و شغلمو و اصلا سيا ست جذبمو قبول نداشت! اين رديف همون سال ايجاد شده بود و من اولين فردي بودم كه قرار بود كار رو توي استان شروع كنم.براي عقد قرارداد با من دستور از وزا رت اومده بود و چاره اي نبود كه منو تحمل كنن. 

سرتونو درد نيارم، اين آقاي "ن" يه خواهر ته تغاري داشت كه بيكار بود و بعد از ساليان دراز تصميم گرفته بود درس بخونه، يه خواهرزاده هم از خواهر بزرگش داشت كه توي كافي نت كار ميكرد.خواهرزاده هه رو چسبونده بود به قسمتي از اداره كه يه جوري با منطق خودش به كافي نت ربط داشت.(با منطق من، در حد ارتباط جويدن آدامس بادكنكي با حل مساله جبر) كه دو لت عوض شد و همه عوض شدن و سيا ستهاي جديد اون كار رو از بيخ و بن متوقف كردن و سر خواهرزاده هه بي كلاه موند.اين اتفاقات در حدود بهمن 84 رخ داد.زمانيكه من هنوز 8ماه نشده بود كه با تشريفات كاملا عادلانه استخدام شده بودم. 

الان شايد بتونيد حدس بزنيد كه چي شد.نوروز سال 85 يه جوري بود كه تعطيلات 13 حدود 5-6 روز مي شد به خاطر 28 و 30 صفر و اينا.آخرين لحظات وقت اداري 11فروردين كه ميرفت تا 6 روز تعطيل بشه، مدير اداريمون با من تماس گرفت كه ديگه بهت نياز نداريم و قراردادت تا اسفند بود و تمديد نميشه! تصور كنيد من چه حالي شدم!! تعطيلاتم كه كوفت شد اما فرصت شد تا خوب فكر كنم.بعد از تعطيلات اومدم مستقيم رفتم دفتر رييس عالي كه كتباً بهم نامه بديد كه منو نياز نداريد تا برم وزا رت و بپرسم ببينم بيكار بودن اينقدر آزمون گرفتن واسه 9ماه؟ كه رييسه افتاد به تته پته كه من خبر ندارم و مدير اداري از خودش گفته.(اينجا بگيد جون ننت!) و واسه اينكه كم نيارن بهم گفتن تو ادعا مي كني مهندسي!!! گفتم خب طبق قوانين كشور من تحصيلكرده رشته مهندسي هستم اما هيچوقت ادعايي نداشتم.بهشون نگفتم كه شماها منو حاج خانم صدا مي كنيد!! مهندس چيه! خلاصه تموم شد رفت تا يه روز كه پيچ چانه مدير اداري شل شده بود و اساساً خيلي علاقه داشت يه خانم پيدا كنه باهاش صحبت كنه!!! بهم گفت كه اون زمان كه اون كار كافي نتيه متوقف شد و خواهرزاده هه سرش بي كلاه موند گفتن چه كنيم چه نكنيم بياييم به اين دختره كه تازه اومده و مجرده و نياز نداره و فرصت شغلي براش بازم هست بگيم نميخوايمش و خواهرزاده هه رو بذاريم جاش، بعد كه اين چند روز نيومد به وزا رت نامه بزنيم كه فلاني كه اسمشو شما فرستاده بوديد براي تمديد قرارداد نيومد و كارو دوست نداشت و ما به جاش اين تحفه رو ميذاريم!! به همين راحتي و به همين نجسي! كه نقشه شون با شنيدن اينكه من دارم ميرم تهران بر آب شد. 

البته براي خواهرزاده هه كار تراشيدند و خواهر ته تغاريه رو هم بعدش آوردن ور دل اون. اما قراردادشون و موقعيتشون خيلي از من پايين تر بود و آقاي "ن" همواره در تلاش بود يه جوري جاي من اسمشونو رد كنه هر از گاهي از اين و اون مي شنيدم كه توي فلان نامه به جاي اسم تو اسم اينارو فرستادن و اين صحبتها اما خدا جاي حق نشسته.... 

گذشت و گذشت و 8سال تموم شد و دوباره بلوكهاي دومينو شروع كردن به تغيير و اين كاره كه براشون تراشيده بودن هم متوقف شد!!! آقاي "ن" هم با بلوكهاي دومينو رفت.... متاستازش هنوز مونده بود اما به قدرت تومور اصليه نبود اين شد كه با اين دوتا تسويه نكردن و يه جوري توي چارت چپوندنشون و.... 

خواهر ته تغاريه شد نيروي مستقيم من! زيرمجموعه منِ غيرمدير! سوهان روحم توي اداره كم بود اينم چند دندانه تيز بهش اضافه كرد.مسير تعالي روح من با سوهانهاي فراوان روبروئه.

خواهرزاده هه هم نميگم چي شد اما نيست ديگه. 

* آقاي "ن" تو يه هواپيما با مامان اينا رفتن مكه و من در فرودگاه ديدمش.آدم به آدم ميرسه.اگه وجدان داشته باشه بايد توي مكه و مدينه يه كم استغفار مي كرد. 

* مدير اداري هم به نحو تحقير آميزي شوت شد به جايي دورافتاده و بخور نمير داره حقوق ميگيره زندگي مي كنه. 

* رييس عالي هم توضيح نميدم چطور تا تابلو نشه، اما وحشتناكتر از هر كارمندي تحقير شد. 

* سعي كردم از رشته هاي تحصيلي و دانشگاهها و اينها چيزي نگم كه به كسي برنخوره اما بدانيد كه وقتي با پارتي ميريد جايي، ممكنه ندانسته به افراد مظلومي صدمه بزنيد كه آهشون بعدها گريبانگيرتون بشه. 

** اسم پستو بايد ميذاشتم "كليد اسرار"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت   توسط من  | 

آدم وقتی یه مدت غیب میشه و نمی نویسه می مونه که چطور شروع کنه پستش رو و همین "موندن" باعث میشه دوران غیبتش طولانی تر بشه.داشتم فکر می کردم چطور شروع کنم پستمو که به ذهنم رسید از تجربیات ده سال کارمندی استفاده کرده و خودمو بزنم به محق بودن و مشمول هیچ تاخیری نبودن و سرمو بندازم پایین یه راست مثل همیشه شروع کنم بنویسم.یه جوری گستاخانه!

پس سلام! خوبید؟ خوشید انشاالله؟

و اما واسه تلطیف اوضاع میخوام فاکتور بگیرم از موضوعاتی مثل شروع نابهنگام و زودهنگام زمستان و یخبندان تاریک تبریز و زندانی شدن در خانه ها تاااااااا خردادماه! و ایضاْ فاکتور بگیرم از کثافات و نجاسات موجود در اخلاقیات غالب همکارانم که این یکی را زده ام بر طبل بی خیالی و البته لحظه ای نیست که چوب خدا رو نبینم که داره میزندشون!

میخواستم یه پست فول عکس براتون بذارم اما نشد که این آقاپسر ما بخوابد و خوب بخوابد و من بتوانم دست به لپ تاپ بزنم.راستش یکی دوبارم خوابید اما منم گرفتم پیشش خوابیدم! خواب یکی از اساسی ترین نیازهای انسان است و آدمی! این را بعد از بچه دار شدن خوب می تواند بفهمد.

خلاصه اگر وقتی گیر بیاوریم با گوشی وایبر بازی می کنیم و دزدکی نوشته هاتونو می خونیم بی اینکه هیچی کامنت بذاریم و درمیریم! البته برای وایبربازی یک شرط دیگر هم لازم است و آن همانا قایم شدن از دید آقای همسر همزمان با آقای پسر است و خلاصه درکم کنید.می بینید اصلا لحنم هم عوض شده کلا قاطی کردم!

این روزا یه کتاب ماه خوندم از جیحون جانم به نام بهشت برین حقیقت دارد و خیلی دوستش داشتم.این روزا دارم فکر می کنم کسی که داره رانندگی می کنه منم؟ من این قورباغه رو قورت دادم یعنی؟ خدایا چه کمک بزرگی به من کردی....

دلم برای همه تون تنگ شده.اگر واستون کامنت نمیذارم معناش این نیست که نگرانتون نیستم.با خوشیاتون خوشحال میشم و خدانکرده با نگرانیهاتون ناراحت و نگران.

و این منم در آستانه ۳۳سالگی! یک خانم ریلکس تر! یک مادر بهتر و یک کارمند بی خیالتر! کلا بهتر از پارسالم! اولی را مدیون آقای همسر خیلی عزیز٬ دومی را مدیون بزرگ شدن و آقا شدن آقاپسر و سومی را مدیون یک همکارِ هم اتاقیِ همدرد و مجموعاْ همه شان را مدیون سرکار خانم دکتر رویا منتخبی.


ببخشيد كه به سوالاتتون جواب نميدم.شرمنده ام خيلي.

* فروغ جان دوستان نگرانتن.يه خبري از خودت بده لطفا!

* دوستاني كه پرسيديد با مدير ني ني سايت سر چي حرفم شد.خب اگر بگم ممكنه منو اونجا شناسايي كنيد آخه!! اما فعلا تحريمش كردم و با نام كاربريم وارد نميشم البته اين باعث نميشه از كلوبهاي خيلي خوب فروش لباسش خريد نكنم و مرتبا در حال خريدم.شماره شونو برميدارم وايبري خريد مي كنم.در مورد ني ني سايت اگر فرصت كنم يه پست طولاني خواهم نوشت.

* بهارجان شما همون بهار ح هستي؟ مامان شدي؟ مباركه! نگفته بودي!

* هماي خوب و نازنين! احتمالا كامنتت نرسيده ما مخلص شمام هستيم چه ناراحتي اي؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان 1393ساعت   توسط من  | 

از همه دوستان عزیزی که نگران شدن ممنون و شرمنده ام.وقت کافی واسه پست درست درمون ندارم یعنی جرات دست زدن به لپ تاپو ندارم از اداره هم که گفته بودم هیچ کار شخصی نمیکنم.مخوبیم همگی.دوتا مراسم تولد برگزار کردیم هردو خوب بود گزارش تصویری در سریعترین زمان ممکن به اطلاع خواهد رسید.دوروز بعد هم خودمون هشت ساله میشیم به لطف خدا....کم و کسر غلطهای املایی احتمالی پست رو به بزرگی خودتون به هوواوی جان من ببخشید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت   توسط من  | 

سلام دوستان! روز و روزگار خوش! سلام بر پاییز ۹۳!

ما نسبتا خوبیم.اگر رکود و تنبلی و دپرسیون و اینامونو نادیده بگیریم!!! پرستارمون این هفته اومد و البته گوگوماما هم بود که تنها نباشه.خب وضعیت قبل از استنتش خطرناکتر بود اما چون خبر نداشت ریلکس می اومد میرفت اما الان کمی استرس داره.مامان این سه هفته سنگ تموم گذاشت و خیلی بهمون لطف کرد و بزرگترین لطفش همانا تحمل اخلاق گند من بود.آقاپسر بدجوری بهش وابسته شده اونم حسابی پرروش کرده و هرکاری میگه انجام میده از قطار شدن بگیر تا نوشتن و نقاشی کردن.(مامان سواد کامل برای نوشتن نداره اما یه چیزایی می نویسه که میشه خوند و درک کرد!) خلاصه اگر خدا بخواد و مثل همیشه لطفش رو شامل حالمون بکنه و ناشکریای مزخرف منو ندید بگیره از هفته آینده زندگیمون برمیگرده به حالت اولش.از همین تریبون به همه افرادی که مجبورند با مادرهمسرشون در یک خانه زندگی کنند طلب صبر می کنم خدایی گاهی وقتا حتی حضور مادر عزیزتر از جون هم که یه عمر باهاش زندگی کردی و راحتی یه جورایی اذیت کننده میشه توی خونه چه برسه به مادرشوهر.

سال تحصیلی هم شروع شد و ترافیک خیابونا و رانندگی من و باقی ماجرا!! هرچند امروز رفتم از یه مسیر شلوووووغ تا چک وامم رو بگیرم و شنبه هم میرم واریزش کنم به بانک محبوبم.اما آقای همسر نشنوه یه جا دوبل نگه داشتم درسته سد معبر نشده بود خیابونش شونصدبانده بود اما اگر آقای پیکانی که اونجا بود میخواست بره مزاحمش می شدم.کلا ده دقیقه بیشتر طول نکشید.داشتم فکر می کردم حالا اگه آقای چشم عکس گرفته باشه و بفرسته خونه و آقای همسر ببینه چی؟ بعد یادم افتاد ماشین هنوز به اسم خواهر وسطیه و نامه آقای چشم میره خونه اونا!!!

با پولی که داریم دنبال عوض کردن خونه ایم از خونه فعلی راضی هستیما فقط کاش پذیراییش بزرگتر بود می تونستم حداقل سالی یه بار دوتا خانواده رو همزمان دعوت کنم برای تولد آقاپسر.

میدونید چی شده؟ با مدیر نی نی سایت دعوا کردم! فک کنننن! دیگه اونجام نمیرم.توی اداره جز سایتهای کاریم تنها جایی که میرم عصر ایران و تابناکه و خیالم انققققدر راحته که الان پاک پاکم!!!!!! قبلا تنها تقصیری که متوجه خودم میدونستم توی اداره همانا استفاده شخصی از نت بود که البته حقم هم بود اما من چون زبونم درازه نباید هیچ اتویی دست کسی میداشتم.

اول مهر تابناک همشاگردی سلام رو گذاشته بود دانلود کردم و جوک روز رو شنیدم:

شد فصل کسب علم / فصل تلاش و کار / دانش به نسل ما / می بخشد اعتبار!!!! نسلی که میگه ماییم! مای طفلکی!! کجا دانش بهمون اعتبار داد؟ کجا؟ کجا؟


هیچکدوم از سایتهای آپلود عکسم کار نمیکنه یعنی بلاگفا قبولشون نمیکنه.عکس آماده کرده بودما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت   توسط من  | 

مرسی از لطفهای همگی!

هفته ای که گذشت و امروز آخرین روزشه خیلی هفته سنگینی بود.نصف خانواده مسافرت بودن و درسته که اگر تبریز هم می بودند شاید تماسی گرفته نمیشد اما خلاءشون کاملا حس می شد٬ پرستار و دردسرهای بستری و آنژیو و استنت (مرسی دوست خیلی عزیزم که بهم یاداوری کردی! انقدر این روزا توی محیط کار استندبازی کردیم که اشتباه گرفتم!!!)٬ حضور مامان توی خونه و معذوریتهایی که به وجود می اومد و باید رعایتش میکردم و عذاب وجدانهای مربوط به خسته شدنش و وابسته تر شدن آقاپسر بهش (تا چشماشو باز می کنه دنبال گوگومامان میگرده!) امشبم تولد دعوتیم راه دور و شب باید بمونیم و فردا همکارم مراسم داره برای تولد بچه اش و واجب کفایی هست که برم چون همه همکارام یه عذر موجهی دارن برای نرفتن و زشت میشه کسی نره.خلاصه برنامه فول اندر فول هست! البته مراسم فردا برام جالب هم هست که برم چون میزبان به شدت پولدار و اهل کلاسه بریم ببینیم پولدارا چیکار می کنن تو مراسماتشون!

دیروز وقتی حس می کردم که رانندگیم خفن شده!!! دخترعمه ام رو که اومده بود خونه ما بردم برسونمش بااجازه تون یه جا توی سربالایی تیز پارکینگ خاموش نمودم!! یه جا هم تنبلی کردم تقاطع رو دنده کوچک کنم خاموش گشت!!!!! دیدم دخترعمه ام رو استرس جونش ورداشته سر یه چهارراهی که تاکسی بخوره پیاده اش کردم برگشتم و اعتماد به نفسم مجددا له و لوردیده گردید! اما کوتاه نمیام! عوضش اومدم به ماشین همسایه مون یَک دوبلی پارک کردم مدل افسری!(میخواین چکار که بدونید چندبار جلو عقب کردم ماشینو٬ مهم نتیجه است!)

این همسایمونینا!! مثل ما یه سمند دارن یه ۲۰۶ البته صندوقدار و باز البته اونا سمندشون داغونه و ۲۰۶ رو میذارن توی پارکینگ و سمنده رو بیرون نگه میدارن طفلک سمنده دو سه باری درهاش ار بیخ عوض شدن و همیشه چراغ مراغش شکسته است فکر کنم کاملا با ۲۰۶ ما همدرده پیش همدیگه هم که نگهشون میداریم یه جوری میشن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت   توسط من  |