Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

شرمندم مي كنيد!

تصميم گرفتم همينجا بمونم.خداروشكر ظاهر و باطنم يكيه و پيش هركي لو برم و هركي اينجا رو كشف كنه، چيز جديدي دستگيرش نميشه، جز اينكه "سند" پيدا كرده باشه، منم موضوعاتي رو كه ممكنه عليه خودم تبديل به سند بشن اينجا مطرح نميكنم.بهترين راه به نظر من همينه در برابر مهاجرت به وبلاگ ديگه و ننوشتن و .... هرچند دوست داشتم هرچي تو ذهنمه بنويسم و خالي بشم و از مشورت با شما بهره مند، اما مثل همه چيز در زندگي اين هم تعامل ميخواد و توي اين معامله، من قسمتي از حرفهاي دلم رو توي دلم نگه ميدارم و بارش رو به تنهايي به دوش مي كشم تا شما رو و اين وبلاگ عزيز رو كه منو با شما آشنا كرد، حفظ كنم.


 

دوست خيلي بزرگواري كه عذاب وجدان داريد از اينكه مرا "كشف كرده ايد!"، بارها و بارها گفته ام كه از اين بابت اصلا ناراحت نيستم و شما هم اصلا عذاب وجدان نداشته باشيد.وجدان شما آنقدر قوي بود و آنقدر "مرد" بوديد كه بياييد بگوييد مرا شناخته ايد و براي اثبات صداقتتان، خودتان را به اسم معرفي كنيد، كه از نظر من اصلا لازم هم نبود.

من در اين وبلاگ از بيشتر دوستان و علي الخصوص شما و تعدادي ديگر، خيلي چيزها ياد گرفته ام.خواهش مي كنم ديگر عنوان "دوستي خاله خرسه" و عناوين مشابه را روي اين ارتباط نگذاريد.


 

اين وبلاگ عزيز، منو با درياي انسانيت و مهرباني ليلاي خيلي عزيزم آشنا كرد.كسي كه در خانه اش را به روي من و دوستم گشود و سخاوتمندانه از ما پذيرايي كرد، درحاليكه ممكن بود من و منير دوتا دزد و خلافكار باشيم.... اين انسانيت و لطف ليلا اونقدر در من اثر گذاشت كه بعد از اون اتفاق زنجيره اعتماد و حسن نيت رو ادامه دادم.ليلا روي جهان اثر گذاشت.ليلا يكي از بزرگترين ثروتهاي زندگي من شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

سلام بر دوستان عزيز! حال همه خوب است انشاالله؟

راستش من هنوز نميدونم بلاگفا در حق ما نامردي كرده يا طفلكي گناه داشته؟ هنوز نميدونم بايد ازش قهر كنم برم يه جاي ديگه يا بمونم همينجا.

اما اينو مطمئنم كه اينجا ديگه شخصيتم مجازي نيست.تعداد زيادي ميشناسنم كه عمدتاً دوست هستند و خداروشكر كه منو شناختن تا در دنياي واقعي هم داشته باشمشون و تعداد قليلي البته دشمن كه هرآن ميتونن انرژيمو هدر بدن.

من از وبلاگ نوشتن دنبال جايي بودم كه بدون ملاحظات معمول و بدون نقاب حرف بزنم، طبيعتاً با اينهمه دوست و دشمن آشنا ديگه اين هدف دست يافتني نيست.

وقتي جوون بودم ننه، حوصله جنجال داشتم، خيليم زياد.خوانندگان قديميم يادشون هست حتما.اما الان كه پا به سن گذاشتم ديگه همچين حوصله اي ندارم.به همين علت هم هست كه انتقادهام و تحليلهام رو توي دلم نگه ميدارم، حتي گاهي حوصله تحليل هم ندارم.

پس احتمالاً و عليرغم ميل درونيم مجبور شم اينجا رو براي هميشه ترك كنم.حالا يا به شكل مهاجرت به وبلاگي ديگر اعم از بلاكفا و سايرين، يا به شكل كنار گذاشتن وبلاگ نويسي كه در مدت تعطيلي بلاگفا برام ثابت شد همچينم سخت نيست.

ضمناً، من از تمام گروههايي كه توي وايبر و تلگرام و غيره عضو بودم و وقتم رو ميگرفتن، گيرم بعضيهاشون واااااااقعا خوب بودن، اومدم بيرون تا بچسبم به كانون خانواده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

من هيچوقت نتونسته ام حس افرادي رو كه دوست دارن به عقب برگردن، مثلا به زمان مدرسه، درك كنم.هيچوقت دلم نخواسته به هيچ برهه زماني از گذشته برگردم و تا جايي كه يادمه هميشه در انتظار آينده بوده ام كه اصلا هم خوب نبوده.الان هم عموما در زمان حال زندگي مي كنم اما نه اونطوريكه توي كتابها توصيه مي كنن كه از حال لذت ببريد و اين صحبتها.بيشتر دليل اينكه در زمان حال زندگي مي كنم (و البته بهتره بگم در آينده نزديك زندگي مي كنم، آينده يكي دو روزه) اينه كه نه از گذشته ام رضايت چنداني دارم و نه آينده بهتري براي خودم متصور هستم.زماني آينده برام برق تبريز بود، بعدش اداره دولتي!!!، بعدش آقاي همسر، بعدش فوق ليسانس، بعدش مادري. حالا به هرچيزي كه ميخواستم رسيدم و چيز مهم و جديدي ندارم بهش برسم.دوست دارم همينطور مادري كنم و پيش برم.اصلا يه جوري عاشق روزمرگيم شدم. 

اما چند وقتي هست دلم براي يك حس خيلي خوب تنگ شده كه قبلا تجربه اش كردم و انگار مثل همه لذتهاي دنيوي اون هم فرازي داشته و نقطه اوجي و فرودي. 

خوانندگان قديمي من حتما طاهره رو به ياد دارند.دوستي كه زماني خيلي خيلي برايم عزيز بود.مراسم عاشورا و تاسوعاي ولايت از صبح زود شروع ميشه تا اذان ظهر.شبيه اجرا مي كنن و اون دو روز پارك بزرگ ولايت رو نيروي انتظامي قرق مي كنه و نميذاره هيچ مذكري وارد بشه و پارك فقط واسه خانمهاست.تاسوعا و عاشوراي 1377 من و طاهره از اول صبح تا آخر شبيه، كنار يك درخت توي پارك نشستيم و حرف زديم و حرف زديم! يادم نيست از چه موضوعي حرف مي زديم اصلا الان هرچي فكر مي كنم نمي تونم تصور كنم ما كه هرروز توي مدرسه باهم بوديم و زنگ تفريح كه هيچ، سر كلاس درس هم پچ پچ ميكرديم چه سوژه اي ممكن بود داشته باشيم براي اينهمه ساعت حرف زدن كه با هربار شهيد شدن شخصيت هاي شبيه، ناراحت مي شديم كه از وقت باهم بودنمون كمتر شده و با تموم شدن شبيه، جزو آخرين نفراتي بوديم كه راه مي افتاديم بريم خونه هامون.حتي بعد از اونايي كه منتظر بودن پارچه روي اسب شخصيت حضرت عباس رو تبرك ببرن واسه مريضشون.... 

دلم براي اون نوع دوستي تنگ شده.براي اون نوع صحبت و پچ پچ.براي ناراحت شدن از گذر زمان دلم تنگ شده. 

دلم براي روزهاي آشنايي با آقاي همسر هم تنگ شده.گاهي وقتها فكر مي كنم از چه موضوعي صحبت مي كرديم كه تمام نمي شد و چطور بود كه وقتي از هم خداحافظي مي كرديم گريه ام مي گرفت؟! 

من موافق اين نظريه نيستم كه زن و شوهر طوري رفتار كنن كه هميشه براي هم تازگي داشته باشند.نمي شود كه.تازگي معنا داره و معناش هم شفافه.ده سال كه از آشنايي گذشت مگه ميشه تازه بود؟ هركي همچين ادعايي داره الكي ميگه.انتظار هم ندارم حس اون زمانها برگرده كه انتظار بيمورديه فقط دلم براي اون حس تنگ شده.حسي كه هرگز تكرار نخواهدشد. 

حالا كمي و فقط كمي ميتونم درك كنم چطور ممكنه كسي بخواد به گذشته برگرده.من نميخوام برگردم اما دلتنگي اي دارم كه اگر از بقيه خاطرات گذشته چشم بپوشم، ممكنه حس نياز به برگشتن به گذشته هم بهم دست بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

  • بهش ميگم دوستم گفته فلان قطعه ماشينمون رو دزد ميبره و توي بازار هم پيدا نميشه و كلا خطريه.ميگه تو دوست داري دزدگير بذار ماشين من چيزيش نميشه چون با پول حلاله.توي دلم خندم ميگيره از تفسيرش براي حلال.راستش به نظر من هر ريال دريافتي كسي كه با پارتي توي سيستم دولتي استخدام شده و از بيت المال حقوق ميگيره حرامه.من به عنوان يك هفتاد ميليونم سهامدار بيت المال حلال نميكنم و ميدونم خيليا مثل من فكر مي كنن.   

 

  • ميگه توي فلان مملكت اروپايي، ساعت 11 شب يه دختره با سگش واستاده بود پشت خط عابر پياده منتظر بود چراغ سبز شه، سگه هم ايستاده بود تماشا ميكرد، هيچ ماشيني هم نبود ها فقط چراغ قرمز بود اونوقت تو توي اون سه راهي خيلي شلوغ با تحصيلات فوق ليسانس كه امتحان دكتري هم مجاز شدي، وقتي چراغ عابر قرمز بود رد شدي، ميگه خب ممكن بود تاخير بخورم!! همينجوري كه اومدم آخرين ثانيه ها بود كه كارت زدم!!

 توي مملكت ما، به اندازه تعداد آدمها قانون وجود داره.قانون هم اين تعداد نباشه، به اين اندازه تبصره هست.هركسي براي خودش تفسيري از حلال داره و چون فكر ميكنه فلان كار حلاله و استانداردي براش قايل نيست با اعتماد به نفس فراوان سرش به كارشه!! همينطوره واسه قوانين رانندگي.كلا خيلي بامزه ايم!!! درحد گريه آوري بامزه ايم!!

** ديگه سال عادي شد و ميشه غر زد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

 دلم ميخواد بنويسم اما عقلم ميگه توي سيستم اداره دست به وبلاگ نزن كار شخصيه! دلم ميگه ول كن بابا مگه قراره هر ثانيه كار كني فكر كن اين مدت رو چايي ميخوري! اگرم كسي چيزي گفت همينو بگو! عقلم ميگه خب صحيح ميگي بيا بنويسيم!! 

مياد بنويسه.... چي بنويسه؟ از زندگي شخصي و دغدغه هاش؟ خب همكارا ببينن -كه قطعا ميتونن ببينن، فقط كافيه كه بخوان و اين خواستن دست من نيست- چه دليلي داره از زندگيش بدونن؟ تازه اگر فرض كنيم همشون خوبن و قصد فضولي و سواستفاده از اطلاعات شخصيشو نداشته باشن، ديگه از چي بنويسه؟ از زندگي شغليش؟ به همون دليلي كه گفتم  و بقيشو حتما خودتون ميتونيد حدس بزنيد نبايد بنويسه!! موند چي؟ شعر كه بلد نيست بگه، قطعه ادبي بلد نيست بنويسه، از اقتصاد و سياست و اينام هيچي سررشته نداره، دوتا دستور آشپزي ابتكاري هم نداره با اونا آپ كنه، تو بگو خياطي گلدوزي بافتني پووووف! هيچي نداره هيچي هيچي! سفر هم نميره كه سفرنامه بنويسه! 

عقل و دل تسليم ميشن كه ننوشتن بهتره! 

دلم براي روزهاي گرم وبلاگي خيلي تنگ شده.... لپ تاپ در هزارتا سوراخ قايم شده كه از دست گل پسر نسل تكنولوژي در امان بمونه، با گوشي نميشه آپ كرد و اگر بشه چشم غره است كه از سوي جناب همسر گرانقدر ارسال ميشه. 

شما راه حلي داريد؟ دلم تركيد! باز قبلنا يه غري ميزديم يه نخودچي خوروني ميكرديم دلمون وا ميشد.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

سلام خدمت دوستان عزيز و سال نو مبارك! 

فروردين داره تموم ميشه و من هيچ پستي نذاشتم.يه زماني بود كه هر روز پست فردا توي ذهنم نوشته ميشد و صبح اول وقت ثبتش مي كردم! بعد ميرفتم وبلاگهاي شما رو كه غالبا همگي آپ بوديد ميخوندم و بعد تازه روز كاريم شروع ميشد!!! يادش به خير! برنامه اكثر شماها هم همين بود.... 

تعطيلات امسال براي اولين بار رفتيم مسافرت و چه مسافرتي! تهران و هتل پنج ستاره استقلال و يك شب مونديم و تهران يخبندان شد و آقاپسر سرفه هاي وحشتناكي كرد و نهايت امر!! باروبنه رو بستيم و دوشب باقيمانده هتل رو كنسل كرديم و برگشتيم خونه و قيد مسافرت با بچه رو زديم تا وقتي بزرگ بشه و لذت ببره از سفر. 

اميدوارم سال 94 سال بسيار خوبي براي همه مون باشه انشاالله! 

** كلي حرف دارم كه اگر روزانه مي نوشتم هرروز يه پست ميشد اما آدم روش نميشه ماهي يه پست بذاره و اونم همش غر بزنه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |