Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

سانسور نمی کنم.بذار هرکی میخواد بخونه.اما بعد یه مدت کوتاهی این پست رو یا رمزی می کنم یا موقت.

میدونید چیه؟ توی غالب ادارات به یه قاعده کثیفی بازی میشه.من توی این حدود ۱۰ سال هیچوقت وارد بازی نشدم.جزو هیچ تیمی نبودم.نه از تیمی امتیاز گرفتم و نه به تیمی باج دادم.هرگز جهتم رو تغییر ندادم.

رییس قبلیم خیلی خیلی سعی کرد منو وارد تیمش کنه.یه مقدار مزایای زوری بهم داد اما من هیچوقت مزایای دیگه نگرفتم ازش.نخواستم.وارد تیمش نشدم.مزایای زوری هم که بهم داد در برابر مزایایی که گفتم شامل تیمها میشه تقریبا صفر بود شما تصور کنید در حد ماهی ۵۰-۶۰ ساعت اضافه کار بیخودی که اونم مقارن شد با انواع اقسام آزمایشهای پزشکی و من اصلا تصور کردم حلال نبوده که اینجوری داره خرج میشه.رییسم ولی معتقد بود که حلاله چون من نقشی نداشتم.بگذریم.

حالا رییس عوض شده و مطابق قاعده بازی چون مخالف تیم رییس قبلیه بوده و زمان رییس قبلیه ازش ضربه خورده٬ شروع کرده ضربه زدن به کسانی که فکر می کنه هم تیمی رییس قبلی بودن و اولین آدمی هم که به فکر ناقصش رسیده منم.الان داره به انحای مختلف زجرم میده.یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید.از بیخودترین همکارام هم کمتر اضافه کار و کارانه و ... رد می کنه برام.با یک دقیقه مرخصیم یه جور تحقیرآمیزی رفتار می کنه و هرنوع زجری که تصور کنید.گیر کاری نمیتونه بهم بده چون وجدان کاری منو هیچکسی نداره اما از هر روشی که بتونه آزارم میده.

اصلیترین چیزی که روح و روانم رو بهم ریخته همینه.من خیلی خیلی دوست دارم کار کنم.کار اداری و خدمت به ارباب رجوع رو هم خیلی دوست دارم اگر از بازیهای مزخرفش فاکتور بگیریم.اما الان دقیقا لای منگنه ام.منگنه احمقی که دوتا همکار زیرآب زنم شارژش می کنن.رییسم مورد تمسخر این دونفره اما ببینید توی روش چکارها که نمی کنن متملقهای کثیف.اینا توی تیم رییس قبلی نبودن ولی اهل تیم بازین.کارهای معمولیشونو بزرگ می کنن و هی میرن اتاقش و میان فکر می کنه چه خبره درحالیکه من تا ضروری ضروری نباشه نمیرم اتاقش.متنفرم از سریش شدن.چقدر بعضیا کمبود دارن که دنبال زائر هستن برای میزشون.

توی بن بستم.هیچ جوره نمیتونم حوزه ام رو تغییر بدم که حیثیتیه برام.یعنی بیشتر دلشون همینو میخواد که من بذارم برم و اگر با میل خودم برم که به مراد دلشون میرسن.

متاسفم.خیلی متاسفم.

گفتم که.... وارد محیطی شدم که بهش تعلق ندارم.وارد بازی شدم که نمیخوام قواعدشو راعایت کنم و له میشم.له!


یه چیزی بگید برای این پستم.خیلی غمگینم.شاید دونستن اینکه کیا خوندنم و کیا دردمو فهمیدن تسکینم بده....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت   توسط من  | 

وقتی خاطره و بابک ازدواج کردن٬ من دبیرستانی بودم اما میدونستم این اشتباهه که همه میگن بابک خیلی برنده شده.اعتقادی که حالا اینجوری جمع بندیش می کنم که ازدواج یا برنده-برنده است یا بازنده-بازنده.یعنی نمیشه در ازدواج یکی ببره یکی ببازه.خاطره از هربابت نسبت به بابک سرتر بود اما دوستی و جوانی منجر به ازدواجشون شد و البته بیماری و بعد فوت بابک اجازه نداد این ازدواج به سرانجامی برسه.اما برای اکرم و حمید هم که می گفتند اکرم خیلی برنده شده -و به نظر من تفاوت این دونفر خیلی فاحش بود- اتفاق شاید بدتری رخ داد: طلاق!

دیروز داشتم فکر می کردم این موضوع نه فقط در ازدواج که در همه زندگی باید جاری باشه.معتقدم آدم باید به حد خودش قانع باشه و در حد خودش زندگی کنه.بلندپروازی رو من قبول ندارم هرچند یه زمانی بلندپروازی کرده ام و احتمالا به همین دلیله که به این اعتقاد رسیده ام.به علت شکستهایی که بلندپروازیهام بهم داده.

دیشب داشتم فکر می کردم که من هیچوقت در حد خودم نبودم.همیشه کمی بالاتر از حد خودم دیده شده ام و مجبور شده ام خودم رو با چیزی که دیگران در من می بینن مطابقت بدم.

از همون کودکی شروع کن بیا تا الان.خودمو با دخترخاله هام مقایسه می کنم.اونا جزو خانواده متوسط ولایت بودن.همه چیزشون منطبق بر رسوم ولایت بود.ما فرق داشتیم.با اینکه ولایتی بودیم و در ولایت زندگی می کردیم اما نمیدونم به علت شغل و موقعیت اجتماعی بابا بوده یا وجود عمده فک و فامیل در تبریز (که اوناهم آدماشون خارج از ایران بودن و ازشون الگو برداری می کردن و به مام سرایت میکرد کمی) یا اینکه خواهر بزرگتر رفت دانشگاه یا عزت نفس بالای مامان یا همه این عوامل که ما با متوسط ولایت فرق داشتیم.ما رو کلاس بالاتر می دیدن.بامزه که با اینکه تقریبا فقیر بودیم بیشتر همکلاسیهام ما رو پولدار تلقی می کردن.اینجوری ما -یا حداقل من- خودمونو ناگزیر و احتمالا ناخودآگاه با این تلقی مطابقت دادیم و قبول کردیم که با بقیه فرق داریم.

وقتی تافته جدا بافته میشی از متوسط جامعه عقب می افتی.جدا میشی.تنها میشی.اتفاقی که برای من در هر مرحله ای افتاده.چرا؟ چون در سطح خودم نبودم.اولش با تسلیم شدن به تلقی دیگران ازشون جدا شدم و بعدش دیگه جدا افتادم و چسبیدم به جوامعی که بهشون تعلق ندارم.

رشته-دانشگاهی قبول شدم که غالبا آدمهای متمول شهری مجوز ورودشو داشتن و افتادم توی جمعی که بهش متعلق نبودم و اذیت شدم.چه وقتی باهاشون هم کلام می شدم و در ارتباط بودم چه وقتی تنها می موندم.

و بعد از آزمون استخدامی جایی قبول شدم که غالبا آدمهای رابطه دار و جهت دار توش کار می کردن و استخدام می شدن٬ و من باز غریب موندم.غریب و تنها.با درگیریهای مداوم ذهنی.شاعر میگه: من دو دلم کدوم ور اینور برم یا اونور؟

توی اعتقاداتم می مونم و همکارام با سرعت میان از کنارم رد میشن و بخوام به اعتقاداتم پشت پا بزنم -اگر بتونم تازه- بازهم متعلق به جمع اونا نیستم و تصنعی بودنم تابلو میشه و باز دفع میشم.

اینجوریه که خاطره چیزی از دنیا ندید تا بابک زنده بود٬ اکرم و حمید طلاق گرفتن٬ من و دانشگاهم هم طلاق گرفتیم٬ من و شغلم هم شدیدا درگیریم.شدیدا!

خلاصه که ننه! آدم باید به موقعیت خودش قانع باشه.البته اگه براش دفع نشدن از جوامع اهمیت داره.

انشایم را با یک شعر دیگر به پایان می برم:

حالم بده٬ حالم بده٬ امشب درجه تبم روی هزار و سیصده!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت   توسط من  | 

سلام! روز و روزگار خوش!

تیر هم داره تموم میشه و من هنوز مطمئن نیستم که ۹۳ شروع شده یا توی ۹۲ ایم؟ چرا اینقدر سریع میگذره زمان؟

حرف توی دلم زیاده اما تا میخوام بنویسم یه مقدارش به این مصلحت سانسور میشه یه مقدارش به اون یکی مصلحت و یه وقت می بینم چیز مزخرفی شد اصلا بی خیالش میشم.وبلاگ نویسی در ناشناس موندن یه سری مزایا داره و در شناس!! شدن یه سری مزایای دیگه اما درکل آدم توی دنیای واقعی هم شناس هست دیگه پس وبلاگ نویس بهتره ناشناس بمونه.که البته نمیشه ناشناس موند مخصوصا در شهرهای کوچک خیلی راحت قابل تشخیصه آدم.

اوضاع روانی جالبی ندارم.میشه تشخیص داد.سر کار که همان آش و همان کاسه است.کاری که دوستش ندارم و همکارانی که بیشترشونو دوست ندارم!!! نصف روزم رو میگیره.ذهنم همچنان درگیر رانندگی یا نات رانندگی هست.وقتی رانندگی می کنم استرس تصادف و مخصوصا زدن به عابر پیاده منو آزار میده وقتی هم رانندگی نمی کنم استرس اینکه "اینهمه آدم رانندگی می کنن تو بمون در عصر حجر!" این هم زندگی شخصیمه.کاملا تحت تاثیر رانندگی.مزخرفه نه؟ دیروز به آقای همسر میگم کاش یکی پیدا بشه به من دستور بده رانندگی بکن یا رانندگی نکن! میگه همچین کسی فقط خودتی!

گاهی میگم این یه نشانه است که عاطفه (همبازی بچگیهام) رو ماشین زد و فوت کرد.(دیروز شام غریبانش بود.آتش گرفتیم.) یا یه نشانه است که من عصرایران رو بعد از مدتها باز کنم خبر زده باشه دونفرو توی خیابان بهار تبریز ماشین زده مردن.(خیابون بهار از اون خیابونهای شلوغ قدیمی و باریکه که عمرا یکی بتونه بالای ۴۰-۵۰ تا رانندگی کنه مخصوصا توی شلوغی دم افطار.پس اینکه میگن نترس با سرعت کم به آدم نمیزنی....) گاهی هم میگم نشانه چیه حساس شدی این خبرا رو بیشتر میشنوی وگرنه همیشه هست و بوده و خواهدبود....

بدجوری درگیرم با خودم.

اخیرا هم یه بیماری جدید کشف کرده ام.این بیماری کمی شبیه خاصیت سلفیمه اما بدتر از اونه.مثلا من دوهفته بیشتره گوشی جدید دارم ازش استفاده نکرده ام! یا سه ماهی میشه عینک تازه مارکدار!!! خریدم استفاده اش نمی کنم!! یا گرونترینش همین ۲۰۶ه!! اسم این بیماری رو نمیدونم اما باید در برابرش مقاومت کنم وگرنه تبدیل میشم به نمیدونم به چی!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت   توسط من  | 

بالاخره تسلیم تکنولوژی شدم!

گوشی موبایل هوآوی اسند G525 - Huawei Ascend G525
** این البته عکس خواهر کوچکترشه! عکس خودش از قالب وبلاگم میرفت بیرون حوصله کوچک کردنشو نداشتم.کلا خانوادگی خیلی شبیهن به هم!
 
** تحولات رو دارید خدایی؟ رانننننننننننندگییییییی! سمارت فووووووووننننننن! این منم؟!
 
** پرستو واقعا منظورت از گلی که نوشتی توی وبلاگت منم؟ وای یعنی اینقدر برام اهمیت قائلی؟ مرسی!
 

 
امروز کمی دیر بیدار شدیم و نتیجتا وقتی آقای همسر می رفت من سرم گرم بود و تا دم در بدرقه اش نکردم و نتجه اش این شد که گوشیش موند خونه منم با خودم بردمش سر کار و نتیجه این اقدام هم چرخاندن چرخهای مملکت با صدای همایون شجریان شد! (به جای تفحص در مکالمات و پیامهاش نشستم آهنگاشو کشف کردم!)
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت   توسط من  | 

توی ذهنم بگو مگوئه.بدجوری!

۲۰۶ هرلحظه جلوی چشممه.وقتی با آقاپسر از پنجره منتظر بابای محترم هستیم٬ وقتی به صدای "اتوبوس خط واحد!" بلند میشیم می ایستیم لب پنجره٬ وقتی صبحها میرم سرکار٬ ظهرها برمیگردم.... هرلحظه جلوی چشممه و آخرین بار طوری نگهش داشتم که سمت شاگردش تو دیده٬ یعنی سمتی که گلگیرش با دهن کجی ابلهانه ای اون روز رو یادم میاره.

و بگومگو شروع میشه:

من میگم چه کاریه؟ ماشین می برم اداره باید به فکر جای پارکش باشم یا باید زود بزنم بیرون که جای مناسب پیدا کنم یا باید هرلحظه احتمال بدم که الان زدن و رفتن یا الانه که پیجم میکنن بیا جابجاش کن (و جابجا کردنش توی جاهای باریک برام بسیار سخته.)

باز من میگم که قراره ببرم اداره بیارمش که راه بیفتم٬ باز جواب میدم که یه مسیر ثابت رو که حفظ شدم بردن و آوردن چه سودی داره؟ باز جواب میدم که خب از یه مسیر دیگه برگردم٬ باز جواب میدم که مسیر فلان که ظهرها افتضاحه هیچ آدم عاقلی خودشو نمیندازه اونجا....میگم و جواب میدم....

توی ذهنم صدای خواهر بزرگتر میاد که ۲۰۶ رو نگه دارین ما با یه ماشین اذیت میشیم هیچوقت نوبت به من نمیرسه رانندگی کنم و هنوز ناشیم٬ صدای آقای همسر میاد که محاسبه می کنه نگه داشتن ۲۰۶ چقدر از نظر اقتصادی به ضررمونه.خودمم باهاش به شدت موافقم.

صدای خواهر وسطی میاد که میگه بابا تو چی کم از فلانی و فلانی و فلانی داری؟ اونا آی کیوشون یک صدم تو نیست دارن رانندگی می کنن٬ صدای داداش میاد که میگه نباید بترسی آخه از چی میترسی؟ جواب میدم من نمیترسم دیگه٬ حوصله ام نمیکشه به خدا٬ داداش پوزخند میزنه توی ذهنم یعنی چرند میگی! برادر بزرگتر میگه تو اعتمادبنفس نداری وگرنه بلدی دیگه یاد گرفتن نمیخواد٬ خودم میگم با ۲۰۶ و یه مربی برم بیرون ببینم چی میگه٬ خواهر کوچکتر توی ذهنم میگه چکار داری صاف نگه داشتنو گیر میدی؟ میگه من طوری نگه میدارم که یکی دیگه بتونه رد شه همین! میگه من اصلا دنده عقب استفاده نمی کنم هرطور باشه دور میزنم بلد نیستی مهم نیست!! صدای همکارم میاد که میگه خانمم اگه رانندگی نمیکرد لنگ بودم برای کلاسهای پسرم٬ آقای همسر صداش میاد که تو اگه رانندگی کنی من خیلی راحت ترم٬ صدای خواهروسطی میاد که واسه کلاسای تابستانی نوه وسطی سرویس گرفته ماهی ۲۰۰ تومن و میگه ارزشش خیلی زیاده آدم ماشین ببره آبرسان می میره زنده میشه٬  شماها هم همگی کامنتای چند پست قبل رو میگید کامنت همه تونو حفظم!

صدای آقای همسر غالبه ولی.

وقتی میگه این ماشین ۶سال تخفیف بیمه داره٬ من استرس میگیرم.

وقتی میگه ترمز کردن بلد نیستی من استرس می گیرم.

وقتی میگه تو همون آدمی هستی که آقاپسر یه متری پله بره می پری میگیریش توی رانندگی هم محاسباتت اشتباهه من استرس می گیرم.

وقتی میگه اگه به آدم بزنی باید توی راهروهای دادسراها گیر بیفتیم استرس می گیرم.

و وقتی با یه تصادف خیلی خیلی جزئی که واسه همه پیش میاد من ده روز به هم میریزم٬ آیا واقعا آدمی هستم که بخواد رانندگی کنه؟

راستش رو بخواهید انگیزه من از رانندگی اینا نیستن که آقاپسر راحت باشه یا خودم راحت باشم یا هیچ چیز دیگه ای.من با تاکسی به مراتب راحت ترم.من آدمیم که نیاز دارم به تنهایی فکر کردن و این تنهایی فقط در مسیر رفت و برگشت اداره بهم دست میده.وقتی ماشین میارم به جای غوطه ور شدن در فکرهام مجبورم این آینه و اون آینه و جلویی و عقبی رو ملاحظه کنم.توی تاکسی راحت ترم.

اگر من میخوام رانندگی کنم واسه اینه که وقتی میگم "رانندگی نمی کنم" یا "ماشین ندارم" یه جورایی احساس حقارت بهم دست میده.یه جلسه ای میرم همه با ماشین خودشون میان من پیش خودم تحقیر میشم.این احساس حقارته تنها انگیزه من از اینهمه خرج کردن واسه رانندگیه.احساس خیلی بدیه.

اما روحیاتم مناسب رانندگی نیست.یه بوق راننده ماشین آشغالی هم منو به هم میریزه.من آدم نازک نارنجی و زودرنجی هستم.نه احساس حقارت رو میتونم تحمل کنم نه رانندگی در خیابانهای بی قانون شهرم رو....

من همیشه از سرعت ترسیده ام از وقتی یادم میاد با دوچرخه هیچوقت سربالایی تند نمیرفتم که برگشتنه سرعت میگیرم٬ یا باید بجنگم بگم باید این ترس از بین بره یا احترام بذارم.ترس سختی نیست که بخوای باهاش بجنگی.فکر می کنم من عمرا از دنده۴ استفاده نکنم.اینجوری حتی زمان رسیدنم به محل کار هم تغییر چندانی با پیاده رفتن نداره.

ضمنا من آدم تنبلی هم هستم.مثلا جایی که بازه و میتونم با سرعت برم از اونجاییکه میدونم به چراغ قرمز خواهم رسید دنده رو بزرگتر نمی کنم که "کی حوصله داره هی کوچکترش کنه واسه ایست؟" دنده عوض کردن واسه من کار سختیه.همونطور که مثلا آشپزی کردن! تنبلم.

حالم بده!

(۲۰۶ رو اگه یه سال نگهش داریم با احتساب خواب سرمایه و بیمه و سوخت و اینهاش٬ ماهی ۴۰۰تومن حدودا برامون هزینه داره.عاقلانه نیست نگه داشتنش.)


ماه رمضان! ببخشید ولی اصلا دوستت ندارم.زود تموم شو!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت   توسط من  | 

از وقتی که توی اداره وبلاگ بازی نمی کنم٬ بلاگفاییا رو که یکی در میون می تونم ببینم آپ شدن و بخونم اما از پرشینیها بیخبر موندم.سه تا اتفاق بود در مورد پرشینیها که می ترسیدم!!!! رخ بدن و من متوجه نشم: ازدواج سارا و نی نی دار شدن ساینا و زهرا و دخملی.

ساراجون عزیزم! خیلی خیلی مبارکا باشه!

پرشینیها منو از خبرهای مهمتون بیخبر نذارید گناه دارم!


میام می نویسم باز.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت   توسط من  |