Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

مرسی از لطفهای همگی!

هفته ای که گذشت و امروز آخرین روزشه خیلی هفته سنگینی بود.نصف خانواده مسافرت بودن و درسته که اگر تبریز هم می بودند شاید تماسی گرفته نمیشد اما خلاءشون کاملا حس می شد٬ پرستار و دردسرهای بستری و آنژیو و استنت (مرسی دوست خیلی عزیزم که بهم یاداوری کردی! انقدر این روزا توی محیط کار استندبازی کردیم که اشتباه گرفتم!!!)٬ حضور مامان توی خونه و معذوریتهایی که به وجود می اومد و باید رعایتش میکردم و عذاب وجدانهای مربوط به خسته شدنش و وابسته تر شدن آقاپسر بهش (تا چشماشو باز می کنه دنبال گوگومامان میگرده!) امشبم تولد دعوتیم راه دور و شب باید بمونیم و فردا همکارم مراسم داره برای تولد بچه اش و واجب کفایی هست که برم چون همه همکارام یه عذر موجهی دارن برای نرفتن و زشت میشه کسی نره.خلاصه برنامه فول اندر فول هست! البته مراسم فردا برام جالب هم هست که برم چون میزبان به شدت پولدار و اهل کلاسه بریم ببینیم پولدارا چیکار می کنن تو مراسماتشون!

دیروز وقتی حس می کردم که رانندگیم خفن شده!!! دخترعمه ام رو که اومده بود خونه ما بردم برسونمش بااجازه تون یه جا توی سربالایی تیز پارکینگ خاموش نمودم!! یه جا هم تنبلی کردم تقاطع رو دنده کوچک کنم خاموش گشت!!!!! دیدم دخترعمه ام رو استرس جونش ورداشته سر یه چهارراهی که تاکسی بخوره پیاده اش کردم برگشتم و اعتماد به نفسم مجددا له و لوردیده گردید! اما کوتاه نمیام! عوضش اومدم به ماشین همسایه مون یَک دوبلی پارک کردم مدل افسری!(میخواین چکار که بدونید چندبار جلو عقب کردم ماشینو٬ مهم نتیجه است!)

این همسایمونینا!! مثل ما یه سمند دارن یه ۲۰۶ البته صندوقدار و باز البته اونا سمندشون داغونه و ۲۰۶ رو میذارن توی پارکینگ و سمنده رو بیرون نگه میدارن طفلک سمنده دو سه باری درهاش ار بیخ عوض شدن و همیشه چراغ مراغش شکسته است فکر کنم کاملا با ۲۰۶ ما همدرده پیش همدیگه هم که نگهشون میداریم یه جوری میشن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت   توسط من  | 

پرستار آقاپسر حالش خوبه.یکی از رگهاش ۹۹٪ بسته شده بود که خوشبختانه جای مناسبی بوده و تونستن استنت بذارن.دکتر گفت میتونه زندگی عادیشو بکنه بعد یه هفته.

خدا بهمون رحم کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت   توسط من  | 

پرستار آقاپسر دیروز رفت دکتر قلب مامان و اونم یه راست فرستادش سی سی یو! حالا قراره تحت نظر باشه تا شنبه که آنژیو بشه.خیلی خیلی محتاج دعاهاتون هستم.

بازم از شانسش آشنایی که توی بیمارستان و همون بخش داریم دیشب رفت ترکیه تا یه هفته.

دکتر قبلی کار آنژیوش بهتر بود اما حالا که این بستریش کرده خودشم آنژیو می کنه توکل به خدا درحالیکه امروز یه جراح دیگه هست که آنژیو کنه.از مریض گیری(بروزن یارگیری!) دکترها خیلی بدم میاد واقعا در شان و منزلتشون نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت   توسط من  | 

افتادیم رو دور آزمایشهای الهی انگار.... پرستار آقاپسر از خرداد هی می گفت معده ام درد می کنه میزنه سمت گلوم و پشتم.من همش شک میکردم  نکنه درد قلب باشه بهش گفتم رفت یه دکتر عمومی چندتا داروی معمولی قلب داده بود گفته بود چیزیت نیست اینم داروها رو خورد اما بهتر نشد تا اینکه اون روز گفت توی مسیر خونه ما چندجا می ایسته استراحت می کنه که من شکم بیشتر شد به خواهر کوچکتر گفتم اونم گفت ممکنه از قلبش باشه باز بهش گفتم دوباره رفت همون پزشک عمومی بهش خندیده بود که قلبت سالمه و اینا و شاید از کیسه صفرات باشه و سونو نوشته بود اما این بار من دیگه ساکت ننشستم از یه متخصص قلب توی بیمارستان دولتی وقت گرفتم که شاید پولش براش مهمه و رفت و برای هفته بعد آنژیو نوشت براش بدون اینکه هیچ تست دیگه ای بگیره یعنی علایمش اینقدر تابلو بوده و پزشک عمومیه متوجه نشده بوده! علایمی که من بی سواد متوجهش شده بودم.... (همیشه حواستون باشه درد طرفای معده که به پشت٬ گلو یا دست چپ میزنه ممکنه هشدار خطرناکی برای قلب باشه و نباید نادیده گرفته بشه٬ چیزی که اگر داماد عمه آقای همسر می دونست الان شاید همسرش زنده بود.)

من دیروز رو مرتب گریه کرده ام.برای مظلومی پرستار که این درد هم باید به سرش می اومد٬ برای آقاپسر که اگر پرستارش عمل لازم بشه پیش کی می مونه و برای خودم که اینقدر شانسم گُله.(خدایا منو ببخش غلط می کنم ناشکری می کنم خب این دیروز بود قاطی بودم.) دعا کنید نهایت با استند مشکلش حل شه و عمل نخواد....(زهرا ببخشید نتونستم کامنت بذارم برات.بابات بهترن دیگه انشاالله؟)

داشتم رانندگی می کردم توی سرازیری ترافیک با دنده خلاص می اومدم بعد که خواستم بزنم دنده۱ کلا دنده قفل شد و بوی لنت ماشینو گرفت.بله! صفحه کلاج ۲۰۶ سوخت.آقای همسری که از تعمیرگاه بیزاره با یدک بردش تعمیرگاه و براش قطعه لازم رو خرید اما قطعه هه بعد نصب مشخص شد ایراد داشته درش آوردن یکی دیگه خرید نصب کردن اونم ایراد داشت و سومی مثل اینکه بی ایراده هنوز نپرسیدم خرجش چقدر شده نمیدونم سر رانندگی من چقدر دیگه باید هزینه کنیم.فروشنده قطعه گفته بود از هر۱۰۰ تا قطعه یکیش مشکل داره که دوتا پشت سرهم نصیب شما شده!!!!

دیروز حتی شیر خریدیم خراب شد!!! یعنی انرژی منفی وحشتناکی توی خونه مون بود.خداروشکر ماشین درست شد پرستار هم امروز رفت یه دکتر دیگه (دکتر قلب مامان) ببینیم اون چی میگه.به زور نگهش داشتم ناهار بخوریم اول میخواستم از بیرون بگیرم گفتم معذب میشه اومدم بهش گفتم تو که میخوای بری دکتر بمون اینجا ناهار بخوریم و قسمم داد املت درست کنم.درست کردم خوردیم ظرفا رو شست و سریع رفت نمیدونم توی گرما تا کی تو ۱۷شهریور علاف میگرده.وقتی بهش آدرس می دادم برگشتم دیدم آقاپسر خوابش برده برای اونم دلم گرفت.خدایا! من از همه غافلم.بهش میگم اگر اکو بنویسه ممکنه پولش زیاد بشه ها میگه ۱۰۰ تومن همرامه میگم بیار کارت من همرات باشه نگرفت منم ۳۰ تومن نقد داشتم (شانسش اونقدر گُله طفلکی! من معمولا توی کیفم کمتر از ۵۰-۶۰ نیست امروز رفتم از خودپرداز اداره پول بگیرم نقص فنی داشت همین ۳۰ تومن همرام بود.) خدا کنه کم نیاد.

همکارم ازم پول میخواست چندان نیازش نبود زیادم میخواست نه گفتم و این نه گفتنه ناراحتم کرده هرچند چیزی که اون میخواست دیگه اسمش قرض الحسنه نبود یه جورایی خرکردن من بود.

یه خبر خوب بدم که اونروز تو اداره زنگ زدن گفتن یه وام قرض الحسنه بدون کارمزد!! ۵میلیونی به اسمم دراومده.فکر کن همه همکارا واسش سر میشکونن من نشستم یهویی خدا خودش رسوند.میگم داستان من مثل اون روبه بی دست و پای!! شده!!! کلا توی سیستم اداری یا باید مثل بیشتر همکارای من کار بکنی و با دوز و کلک از دولت پول بگیری (بیت المال و حرام است!) یا  سعی کنی مثل انسان کار کنی و خدا بهت برسونه.

یه خبر جالب هم اینکه موهامو رنگ کردم! فک کنننننن!

** کیانای ۱۲شهریوری تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت   توسط من  | 

سلام دوستان! روزخوش!

امروز نهم شهریورماه هزار و سیصد و نود و سه٬ ۷سال از آغاز زندگی مشترک ما زیر یک سقف می گذرد.مبارکمان باشد!

راستش من هنوزهم که به آنروز فکر می کنم می بینم که نظرم تغییر نکرده و عروسی گرفتن را کاری عبث می دانم.(به نظر شما چرا اینطوری شده لحنم؟) خوب که فکر می کنم توی حلقه ای گرفتار می شوم که به جایی نمی رسد.یعنی معتقدم عروسی با حداقل هزینه چیز جالبی از آب درنمیاد و عروسی با هزینه بالا هم به نظرم منطقی نمیاد.به عبارتی وقتی میری آرایشگاه معمولی همین میشه که مثل من عکسای عروسیتو از آلبوم دربیاری قایمشون کنی و صفحه مربوط به اون چندتایی که به خاطر سایر افراد توی عکس نگهشون داشتی رو سریع رد کنی٬ وقتی هم میری آرایشگاه خوب٬ ببخشید قصد توهین به کسی ندارما اما عقل ناقص من اصلا نمی تونه درک کنه چطور آدمهایی هستند که ۳میلیون میدن برای آرایش روز عروسیشون!(خواهر وسطی یه عروسی رفته بود پریروز که آرایش عروس دومیلیون و هفتصد شده بود!) یا ۵میلیون بدن به یه لباس.(بازم همین عروس!) یعنی به نظر من اصلا عاقلانه نیست حتی اگه طرف توی استخر پول زندگی کنه.بازم گفتم قصد توهین ندارما عقیده شخصیم اینه.یعنی عروسی با هزینه کم هم بیخوده٬ با هزینه بالا هم! بینابینی هم وجود نداره که بگی هزینه متوسط خوبه.خود من هزینه متوسط بودم یه نوعی اما متوسطش هم پایین محسوب میشه.


افسردگی محل کارم همچنان ادامه داره و رییسم مشخصا منو دور می زنه و من نشستم نگاهش می کنم چون کار دیگه ای از دستم برنمیاد.یعنی درگیر شدن با آدمهایی که همه جا متاستاز دادن کار عاقلانه ای نیست.(چقدر از این عبارت خوشم اومد! واقعا توی سیستمهای اداری بعضیا متاستاز دادن بدجور!)

یکی از همکارای منفور و کثیفم تا شب میمونه توی اداره و برای دکترا درس میخونه و رییس احمقم براش ۹۰ ساعت اضافه کار رد کرده٬ برای من به جرم اینکه خانواده دارم و زندگی شخصیم رو دارم تا حدی مثل انسان ادامه میدم اضافه کار "۰" رد کرده! چیزی که حتی توی امور مالی هم اسباب خنده و دلخوشی شده!!!


و زندگی همینطور ادامه داره.

خلاصه که ۷سالمون شد!


به خدای احد و واحد قسم٬ قصد داشتم امروز یک پست شاد بذارم.یه پست انرژی دار!! اما اینی شد که می بینید! ببخشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت   توسط من  | 

آدم وقتی یه ضعفی داره٬ تقصیر همه چیو میخواد بندازه رو دوش اون ضعفه.شایدم فقط من اینجوریم.بی پولی همیشه برای من و در ناخودآگاهم برام یه ضعف محسوب می شده گیرم که خیلی مانع زندگیم نشده.

دارم فکر می کنم اگر محدودیت مالی نداشتم و برای استخدام "یه جایی" شدن عجله نمی کردم شاید توی این منجلاب نیفتاده بودم.شاید اگر بچه خانواده پولدارتری بودم توی همون کارخونه می موندم و طراحی می کردم و برای خودم پروژه می گرفتم و به جای "گدایی"٬ "مهندسی" می کردم.وقتی اومدم اینجا ۲۲۰ تومن پایه حقوقم بود درحالیکه دریافتی نهاییم با اضافه کار اجباری که داشتیم توی کارخونه می شد ۱۳۰-۴۰ تومن تازه اونم علی الحساب می دادن و یه ماه درمیون و.... شاید اگر بچه خانواده پولداری بودم قدرت ریسک بیشتری داشتم و خودم رو نمی چسبوندم به این خراب شده لعنتی و همتراز نمی شدم با یه عده بیسواد کله پوک کثیف چاپلوس!

شایدم دارم تنبلی و رکود خودم رو توجیه می کنم اینجوری.


پرستار آقاپسر نیومده بود و مامان خونه ما بود گفتیم نوه شماره۶ هم بیاد باهم بازی کنن.گفتم برگشتنی برای ناهارش پیتزا بگیرم تنوع بشه که رفتم داخل پیتزایی و تصمیم گرفتم ساندویچ بگیرم که زودتر آماده بشه.نشسته بودم سفارشم رو بیارن که یه آقایی با لهجه اصل ولایت به نام صدام کرد و احوالپرسی کرد و گفت با زحمتای ما؟ فهمیدم که با خواهر کوچکتر یا وسطی اشتباه گرفته منو وگرنه من کی به درد آدما خوردم که بگه با زحمتای ما؟ گفتم ببخشید من نشناختمتونا! گفت فلانیم.گفتم شاید منو با خواهر کوچکتر اشتباه گرفتینا! گفت نه بابا میشناسمتون! اما راست نمی گفت٬ گفتم که من کی به دردش خوردم مثلا؟ اینجور وقتا دلم میگیره که به درد جامعه نمی خورم.اینم شد شغل؟

همینجوری متوجه شدم که یه جورایی پادویی می کنه تو پیتزایی و سرم رو با فیشی که داده بودن گرم کردم این آقا اومد و رفت.روز بعدش از دور دیدم که موتور داره و غذاهای سفارشی تلفنی رو میبره.

دلم گرفت.آقایی به اون سن که دختر دم بخت داره داشت کاری انجام میداد که مناسب پسرهای جوان هست بعد صاحب پیتزا فروشی یه پسر ۲۴-۵ ساله بود تیپ بنفش زده بود واستاده بود تماشا می کرد....بعد یادم افتاد کیه.خواهر وسطی معلم دخترشه و میگفت دختر خیلی خوبیه اما شنیده بودم وضع مالیشون خوب نیست.

اینجوری شد که کل مسیر پیاده ام رو تا خونه با فکر و درد طی کردم.چقدر می تونه درآمد داشته باشه مگه؟ یادم باشه هیچوقت از اون پیتزایی٬ تلفنی پیتزا نخوام.


چندوقته آقاپسر صبحها بهانه "ماماسی = مامانش!" میگیره.به من میگه ماماسی!!دیروز زنگ زدم به پرستار که چی شد چطور آرومش کردی و بهش توضیح دادم این آقا روش باز شده همسنای اون میرن مهد اینجوری نمی کنن.گویا پرستار این حرف منو اشتباه تحویل گرفته که میخوام آقاپسرو بذارمش مهد و کل اون روز رو تا رسیدن من دودوتا چهارتا کرده واسه قسطاش و محضیکه من رسیدم پرسید میخوای بذاریش مهد؟ گفتم نه مگه اینکه شما نیای خدانکرده! به وضوح خوشحال شد که همش یه سو تفاهم بوده.

بعد که رفت٬ فکرم مشغول شد.هرروز وقتی می رسیدم توضیح میداد بهونتو گرفت شکلات خواست نمیدونم اینو خواست اونو خواست اما دیروز گفت خیلی آروم شده امروز! فکر کنم میخواست برسونه که اذیتم نکرده.

ای پول کثیف ای پول کثیف تو با آدما چکار می کنی....


از یه مربی رانندگی مشهور وقت گرفتم با ماشین خودم بیاد نظارت کنه و یادم بده.در مورد رانندگی تصمیمم اینه:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت   توسط من  |