Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

سیمین بهبهانی

 


 

خدا نگذرد از كسي كه از شناختن من در فضاي وبلاگ، قصد سواستفاده دارد.انشاالله به بدترين دردها مبتلا شود كه باعث شده در تنها جايي كه نقاب نداشتم هم نقاب بگذارم.نفرينش مي كنم به بدترين نفرينها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

30مهر كه گذشت، ما 9ساله شديم.تيكر بالاي وبلاگ هم نشانش ميدهد.اول قصد داشتم كيك درست كنم (قناديها شيريني و كيك نداشتند.)و جشن هم بگيريم شب تاسوعايي، اما يكهو حسي به من گفت جهنم كه خيلي ها از عزاداري امام حسين خيلي استفاده هاي غلط مي كنند، تو به احترام عزايش جشن نگير و فعلا كيك نبريده ايم و شمع فوت نكرده ايم.

انسانهاي دوروبرم همچنان معلق هستند.من هم زماني معلق بودم اما الان تقريبا گوشه اي مشخص ايستاده ام.خيليها يكباره معلق شده اند، همه همزمان! در گروههايي كه عضوم معلوم نيست آدمها با خودشان و همگروهيهايشان چند-چند هستند، در بعضي از گروهها مجبورم بمانم اما بيشترشان را ترك مي كنم.دوست دارم آدمها خودشان از تعليق نجات پيدا كنند و تلاشي براي جهت دادن به وضعيتشان نميكنم.خودم چندسال قبل تجربه اش كردم، تا جايي كه به غرورم حمله نمي شود ساكت مي مانم و نوشته هايشان را ميخوانم.

روز اول محرم وقتي بعضي آدمهاي دزد و كثيف رو ديدم كه سياه پوشيده اند، دلم براي مظلوميت امام حسين كباب شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

سرويس بهداشتي اداره يك درب ورودي دارد كه به لابي!! باز مي شود و روشويي و آينه و رخت آويز و دست خشك كن و اين بند و بساط اونجاست، بعد يك در ديگر هم هست كه به دستشويي باز مي شود.بعضي از همكاران اين لابي!! رو هم چارديواري اختياري تلقي مي كنند و قفلش مي كنند، حالا با عنايت بر شلوغي آسانسور، پنج طبقه پله كوبيده اي رفته اي دست به آب، جلويش هم ارباب رجوع كه 99درصدشان مردهاي هيكلي!! هستند منتظر كار اداريشان هستند، ميخوري به درب بسته كه توسط همكارت در چارديواري اختياريش قفل شده، برگردي ضايعه، وايسي ضايعه، ضايع ميشي كلا!

بعد اين همكارات هم جميعا و لاتفرقوا ليسانس و بالاتر هستند (ولش كنيد از كجا مدرك گرفتن حالا!)، خودش توي لابيه ها! داره دستاشو خشك ميكنه و صداي دست خشك كن هم مياد، ميشنوه هم كه يكي پشت دره اما محل نميذاره قفل رو باز كنه.كلا خيلي بامزه است.

برميگردي بياي اتاقت مي بيني يكي ديگر از همكاران فرهيخته داره با آب شير آبسردكن، كارد پنير صبحانشو ميشوره، اينكه چرا توي اداره صبحانه خورده و چرا ساعت مثلا 11 داره كارد پنيرشو ميشوره به كنار، داره با آبي كه براي خنك كردنش انرژي صرف شده كارد ميشوره اينش دردناكتره.

متاسفانه ما مراعات كردن رو وظيفه ديگران مي دونيم و به چندوچونش كاملا واقفيم، فقط خودمون مستثنا هستيم و لازم نيست مراعات كنيم.همون فردي كه هميشه غر ميزنه كه در لابي دستشويي رو نبنديد، وقتي كمين كردم ببينم كيه كه درو قفل كرده مياد بيرون لبخند ميزنه و ميگه ببخشيدا مقنعه ام رو درست ميكردم!!! يعني من فرق دارم بقيه نبايد قفل كنن!!!

بعد همين خانم مياد توي گروه تلگرام يك نقل قولهايي از آدمهاي معتبر درباره قانون و اخلاق و ... ميذاره كه آدم ميمونه واقعا!

احساس مي كنم يه جوري معلق شدن آدما! يه دسته كه قبلا مشكل دار بودن، الان با علم بر مشكلشون تبديل شدن به موجودات متظاهري كه مشكلشونو مخفي مي كنن يا در صدد توجيهش هستن.خيلي تاسف باره، خيلي.

كسي كه دروغگو بوده، الان انقدر توي گروهها و شبكه هاي مجازي از قباحت دروغ ميخونه كه به اين نتيجه ميرسه كه واقعا دروغ بده، اما به جاي اينكه خودشو اصلاح كنه، سعي مي كنه طوري دروغ بگه كه كسي متوجه نشه.حرفه اي تر ميشه. 

براي اينكه استاد پايان نامه اش توي مقاله كمكش كنه (مقاله اي كه اصولا بايد از پايان نامه به دست بياد.) به درخواستش كه "يه چلوكباب مهمونمون كن" پاسخ مثبت ميده بعد مياد پشت سر استاده صفحه ميذاره كه نامرد مجبورم كرد براش ناهار بخرم!!! وقتي ميگي خب اون خواسته شمام اجابت كردي خودشو مبرا ميدونه كه مجبور بودم وگرنه مقالم چاپ نميشد.... وااسفاها....

توجيه كار نادرست، خيلي خيلي كار بديه.نه؟


 

آقاپسر سه ساله شد! در چشم برهم زدني!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

ايستاده بودم سر چهارراه طالقاني و مسيرم آبرسان بود.منتظر تاكسي بودم.يه پرايد ترمز كرد و پرسيد خانم آبرسان كدوم طرفه؟

يه دختر جوان جلو نشسته بود و يه خانم مسن پشت و يه آقاي جواني راننده بود.گفتم منم ميرم همونجا! جا داريد؟ با روي گشاده گفتن بله! نشستم.داشتن ميرفتن براي ثبت نام دانشگاه تبريز.دخترخانم پرستاري قبول شده بود.تا سر گلگشت باهاشون رفتم و راهنمايي كردم كجا بايد برن.دعام كردن و يه سيب قرمز بزرگ بهم دادن.

انرژي گرفتم.من هم دعاشون كردم، حس اينكه به درد كسي بخورم خيلي برام انرژي ميده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

اسباب كشي خيلي زياد خسته ام كرد.زيادتر از زياد.اصلا فكر نميكردم اينطور بشه.دارويي هم كه ميخوردم توي اسباب كشي آب شد رفت توي زمين.روم نميشه از داروخونه ها بخرم و هربار كه ميخرم، يه باكس كامل ميگيرم و اونموقع تازه خريده بودم، به چهل و يك دليل هم نخواستم بخرم و اينطور شد كه ده روزي هيچي نخوردم، با علم بر اينكه كار درستي نيست.گفتم يك امتحاني هم ميشود كه آيا اون فاكتوره توي خونم!! اومده سر جاش يا نه، كه آيا درسته ميگن يه رفتاري رو 21 روز داشته باشي عادت ميشه برات يا نه.... نيومده بود سرجاش، اون حرف هم حداقل در اين زمينه درست نبود.افسرده شدم.برگشتم به خاطراتي كه زندگي را برايم تمام شده ميكردند، خاطراتي كه فراموش نشده بودند و همانطور تازه تازه بودند انگار همين الان دارند اتفاق مي افتند، روزهاي تلخ و شيرين مهر 91 خودبخود مرور مي شدند و هربار تلخ تر از قبل.آقاي همسر هم خسته بود، اداره هم كه افتضاح و هرروز بدتر از ديروز.دلخوشيهام يكهو رسيدند به حدود صفر! از دكترم وقت گرفتم.... وقتي از مطب برميگشتم تقريبا حس كسي رو داشتم كه دكترش بهش گفته دردت بي درمانه و بايد به آخرين روش درماني پناه ببريم كه اونم يا نصيب!! جواب بده يا نده.خانم دكتري كه معمولا آدمو درك ميكنه و معمولا درست نگاه ميكنه به موضوع تقريبا جوابم كرد.نميگم چي گفت و چه راهكاري داد.... نخواهم هم گفت! باران مي باريد و رسيدم دم خونه و نشستم توي ماشين و پخش رو خاموش كردم.بارون زد روي سقف ماشين و با موسيقي اون من رفتم توي فكر.آقاي همسر از بالا منو ديده بود و زنگ زد كه چرا نمياي بالا.فكرهام تموم نشده بود اما رفتم.دو روزي فكر كردم و درنهايت به اين نتيجه رسيدم كه بايد دستمو بذارم روي زانوم و بلند شم! خانم دكتر درست تشخيص داده بود من به آخر خط رسيده بودم و داشتم مي مردم رسما! بهتر بگويم كه خودمو رسونده بودم به آخر خط، با مدام تكرار كردن هرچي خاطره "بد" هست، با مدام كليد كردن روي ضعفهاي جسميم، روي اضافه وزنم، روي محل كار مزخرفم، روي همه چيزهاي منفيم.

و بلند شدم! تا به امروز كه ايستاده ام، البته دارويم هم پيدا شد و ميخورمش.

براي خاطرات بد، اراده كردم، وقتي آمدند به ذهنم بي خيالشان شوم و فكرم رو آزاد كنم.آزاد كردم.انصاف بكنم خاطرات خوبم خيلي خيلي بيشترند.

براي ضعفهاي جسمي رفتم متخصص توانبخشي، آزمايش نوشت و ويتامين د3 داد، گفت در حد فجيعي پايين است و به مرور جذب كلسيم رو هم مياره پايين و ادامه ماجرا.داروهام رو كه رفتم بگيرم، يك كرم تقويت ابروي سريتا هم خريدم، فرداش از فروشگاه اينترنتي باميلو هم براي خودم يك پاك كننده صورت و يك اسكراب ماركدار خريدم.

ورزشم رو گذاشته بودم كنار، تصميم گرفتم ادامش بدم و از هفته آينده شروع ميكنم از نو، دو سه باري هم در اين چند روز براي دل خودم كباب درست كرده ام و به جاي پركردن شكم با چيزهاي بيخود پركالري، با آقاپسر براي ناهار خورده ايم.

و كائنات هم كه تلاشم رو ديد، پيشنهاد كار معاونت تخصصي تر رو توي اداره برام جور كرد، كه بهم فهموند همچنان وجدان كاريم و تخصصم خريدار داره كه وقتي نياز به نيروي "باسواد مسئول" هست، اسم من مطرح ميشه.

خلاصه به زندگي برگشتم! شايد اينكه دكتر تقريبا بهم گفت آخر خطم، يك روش درماني بود.شايد اصلا نياز داشتم كسي بهم بگه بدتر از وضعيتي كه دارم ممكن نيست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |  5 نظر


يه كارشناس دارم كه شده برام "خانم دانورس".ازش متنففففففرم.

* اگر ربه كار رو نخونديد، يا خونديد و يادتون رفته، توي گوگل اسم اين خانم رو سرچ كنيد و باهاش آشنا بشيد! بلاگفا فعلا امكان درج لينك نداره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |  یک نظر


دارم مسير سرازيري رو به سمت خيابان اصلي و درواقع يكي از شاهراههاي حياتي تبريز رانندگي مي كنم، كمي مانده به يك دوربرگردان، يك "امدادخودرو" مي پيچد به قصد دور زدن و اصلا فكر نمي كنم آنقدر احمق باشد كه در سرازيري و وقتي من دارم از بالا به سمتش سُر مي خورم، بدون ترمز دور بزند اما احمق هست و مي زند. ميخواهم راهش ندهم اما اگر در آن شرايط به هم بزنيم، من مقصر ديده ميشوم.راه ميدهم گورش را گم كند.

مي رسم به تقاطعي كه من و همه كارمنداني كه صبح دارند ميروند سركار، مثل قطاري از آن تقاطع وصل ميشويم به شاهراهي كه گفتم.يك پيكان درب و داغون درست وسط تقاطع نگه داشته و با فردي كه گويا همين الان پياده اش كرده چك و چانه ميزند.فرد پياده تا نصف از شيشه طرف شاگرد رفته داخل ماشين و دارند صحبت مي كنند، خوش و بش است يا چك و چانه نميدانم.من و قطار پشت سرم منتظريم تا كمي برود جلوتر يا عقبتر تا راه باز شود، نمي رود.بوقم مشكل دارد، نميزند و وقتي هم ميزند شبيه بوق كشتي است!! يك بوق كشتي سرميدهم و راننده پيكان، نيم وجبي از جايش مي پرد بالا، صداي بالا كشيدن ترمز دستيش را مي شنوم و جميعاً نجات پيدا مي كنيم.

دارم فكر ميكنم وقتي ماشين نميارم از دست تاكسيها اعصابم خرد ميشود و وقتي هم ميارم اينجوري....

ميرسم به محل پاركم، زود است كه بخواهم وارد محيط سياه و منزجر كننده اداره شوم، مي نشينم داخل ماشين و با شهرام ناظري "آتش در نيستان" زمزمه مي كنم، حس نسبتاً خوبي دارم كه يكي از منفورترين همكارانم با ماشيني كه تازه خريده و پلاكش تبريز هـ است، طوري كنارم پارك مي كند كه در طرف راننده را به سختي باز مي كنم و موقع پياده شدن با مانتوم در ماشينو قشنگ گردگيري مي كنم.

ده دقيقه طول كشيده كه برسم محل كارم و سه نفهم ديده ام.حالم از جامعه به هم ميخورد.


 

آزمايشگاه دانش ديشب نتيجه آزمايشمو گذاشته بود توي سايتش! با يوزرم وارد شدم و نتيجه رو ديدم.به نظر ميرسه مشكلي ندارم اما ترجيح ميدادم داشته باشم، از نوع جدي نه ها اما ترجيح ميدادم معلوم ميشد چيزي در خونم كمه كه ميشه با دارو و غذا تامينش كرد، اما انگار كم نيست و از آنجاييكه من احساس ناخوشي دارم، پس چيزي كه كمه توي خونم نيست.توي اعصابمه شايد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |  یک نظر


ديروز بالاخره رفتم دكتر عزيزم كه كمردردمو ببينه، همونطور كه حدس ميزدم آزمايش نوشت عمدتاً با تشخيص كمبود ويتامين د3 و خوب كار نكردن تيروئيد.خودمم ميدونستم.خواهر كوچكتر ميگه به اندازه يه پرستار بي سواد از پزشكي ميفهمي!! و توضيح ميده بيشتر از منشي و كمتر از پرستار خوب! و ادامه ميده در حد "گيژ پرستار = پرستار گيج!!"

صبح ماشينو گذاشتم جلوي در اداره، كارت زدم و بدون مرخصي رفتم آزمايش دادم و هرچند تا شروع شدن وقت اداري، پشت ميزم بودم اما اين كار را در اين 10سال نكرده بودم و بدم مي امده اما دارم همرنگ ميشوم! گويي سروتونين خونم!!! دارد به تعادل ميرسد!!! اين را از خوردن صبحانه در اداره و استفاده از وقت خوردنش براي استراحت در منزل، از كارت زدن و دررفتن و از جا نگه نداشتن براي كساني كه دير مي آيند و پارك كردن در نزديكترين موقعيت ممكن ميشود متوجه شد، البته آخري را فقط به خاطر آزمايش مرتكب شدم.

توي آزمايشگاه دختربچه 3-4 ساله اي بود كه منتظر نوبتش بودند، شايد خودش خبر نداشت براي چه آمده تا برود اتاق خونگيري كودكان و بازويش را ببندند، چشمهاي دخترك و نگاه مادرش منقلبم كرده بود و به زور بغضم را و گريه ام را حبس كرده بودم اما جيغ دخترك كه به گوشم رسيد، اشك من هم سرازير شد.آزمايشگاه شلوغ و من منتظر ظرف نمونه و اشك و اشك و اشك.نه انگار سروتونين هنوز نيومده سر جاش.... خدايا هيچ مادري درد بچشو نبينه الهي آمين!


 

معاونت ديگه دراداره بازم ازم خواستگاري كرده!!! دفعه قبل مثل دخترهاي چي!! كه ميگن من نميدونم از بابام بپرسيد! منِ احمق هم كه فكر ميكردم مديرم آدمه، گفتم من نميدونم از اون بپرسيد و اون گفت نه، حالا ميخوام مثل دخترهاي عاقل و بالغ خودم جواب بدم بهشون.مساله اينه كه داماد كنوني اخلاق و مرام نداره اما پول داره، خواستگار جديد اخلاق و مرام داره اما ممكنه پول نداشته باشه.منو با حفظ سمت خواستن اما ممكنه معاون فعليِ مريض، بخواد از لجش پستمو بگيره، كه در اينصورت گروهم هموني ميمونه كه بود فقط سمتم مياد پايين.... موندم! سروتونين كجااااييي؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |  4 نظر


سال 84 بود كه ازطريق يه ايميل با خانم زويا پيرزاد آشنا شدم، قسمتي از داستان "لكه ها" بود و معرفيشون.همون وقت تصميم گرفتم يكي از كتابهاشو بخونم، چندسال بعد كه فاز مطالعاتم از كوئيلو و .... برگشت به رمان، تصميمم يادم افتاد.تحقيق كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بهتره از "چراغها را من خاموش مي كنم." شروع كنم.رفتم جيحون تا خريد كنم.اون دوتا كتاب ديگرشو موجود داشت اينو نه، اونا رو خريدم و خوندم و خوشم اومد و اما چشمم موند پي اين.بعد كه جيحون آورد جلدش معمولي بود و من دوست داشتم آرشيوم زيباتر باشه و نخريدم و نخريدم و نخريدم تا در نهايت تسليم شدم و پارسال تابستان، جلد معمولي همينو خريدم و بالاخره دو سه روز قبل تونستم بخونمش.

اينا همه مقدمه بود كه بگم برادران و خواهران خواننده علي الخصوص متاهلين با سابقه تاهل بالا!!! بگيريد بخونيد اين كتابو.قشنگه.يه جوري يه چيزايي ميگه كه خوبه!!!

* مي بينيد كه تغييرات فاز مطالعاتي من، شبيه بسياري از خصوصيات ديگرم از پيري شروع شدن ميرن سمت جووني!!! برعكس يعني!

* نوع جلد كتاب و تناسبش با آرشيو خيلي هم مهمه!


 

از عصر امروز، زندگي مشترك ما زير يك سقف وارد نهمين سالش ميشه.هرسال در چنين روزي صداي افراد زيادي در ذهن من تكرار ميشه كه "نه! بعدها پشيمون ميشي! جشن بگير يه باره توي عمر" و بي رودروايسي از خودم ميپرسم نظرم تغيير كرده يا نه؟ فعلا كه هشتمينشه تغييري نكرده و من معتقدم جشن عروسي چيز باهوده اي نيست!

ضمنا فكر كنم امروز 8سال و 8ماه و 8هفته و 8روز از عقدمون ميگذره!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |  2 نظر
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

نميدونم چه كسي و چه سالي پيشنهاد داد يا تصميم گرفت كه اسم روز ولادت حضرت معصومه رو بذارن "روز دختر"، اما ميتونم به جرات بگم منظور اون فرد فقط "دختر" بود، يعني فرزند اناث هر خانواده، مستقل از اينكه ازدواج كرده باشد يا نه، ميتونم قسم بخورم اونقدر احمق نبوده كه منظورش از "روز دختر"، "روز دوشيزه" باشه....

متاسفم براي برداشت مردمي كه فكر ميكنن فقط كسي دختره كه ازدواج نكرده باشه!!! خيلي برداشت مريضيه خدايي!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |