Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

نميدونم چه كسي و چه سالي پيشنهاد داد يا تصميم گرفت كه اسم روز ولادت حضرت معصومه رو بذارن "روز دختر"، اما ميتونم به جرات بگم منظور اون فرد فقط "دختر" بود، يعني فرزند اناث هر خانواده، مستقل از اينكه ازدواج كرده باشد يا نه، ميتونم قسم بخورم اونقدر احمق نبوده كه منظورش از "روز دختر"، "روز دوشيزه" باشه....

متاسفم براي برداشت مردمي كه فكر ميكنن فقط كسي دختره كه ازدواج نكرده باشه!!! خيلي برداشت مريضيه خدايي!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

ادامه مكالمه من و آقاپسر وقتي بهش نويد دادم!!: مي برمت عروسي! عروس ببيني، داماد ببيني!

  • اسم داماد چيه؟
  • محمد
  • اسم عروس چيه؟
  • حنانه
  • فاميل عروس چيه؟
  • نميدونم! فاميليشو بلد نيستم!
  • خب از اينترنت پيدا كن!!

ايشون سه سال قبل در چنين روزي 32هفته و 4 روز داشتند و انتظار ميرفت 52 روز بعد تشريف بيارن كه البته 45 روز بعدش اومدن!

سه سال قبل در چنين روزهايي ما در قالب هياتي زلزله زده!! در ولايت به سر مي برديم.روزهاي سختي بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

آنقدر كه من امروز عرق كرده ام، شايد به عمرم عرق نكرده بودم.شايد هم هنگام طواف نساي مرداد مكه اما آن عرق كجا و اين كجا؟

صبح از بانك زنگ زدند كه اقساطم معوق شده!! كلا يادم رفته بود و بانكش هم بانك برادر بزرگتر است و آبرويم رفت.خيلي بدجور عرق شرم نشست بر بدنم.فردا اول وقت بروم و تسويه كنم....

بعد يخچالي كه ديروز معامله كرديم (مدلي كه ما ميخواستيم در كل تبريز فقط يك فروشگاه داشت!! آنهم آقاي همسر رفتار فروشنده اش را دوست نداشت! مرا فرستاد معامله كنم.پول نقد آخر هفته به دستمان ميرسيد و من از ترس اينكه همين يكي هم تموم بشه!! بالاخره راضي شدم با چك بخريم، چون تنها هم رفته بودم خودم چك دادم.)دسته چكم كه براي من چيز ترسناكي در مايه هاي بمب ساعتي است دارد ده ساله ميشود و من از ترسم استفاده چنداني نكرده ام، امضايم نسبت به آن زمانها تغيير كرده و خلاصه ماجرا اينكه امروز بانك، امضام رو قبول نكرده و لوازم خانگيه زنگ زده مشكلو حل كنم.كدوم بانك؟ بانكي كه برادر وسطي توش كار ميكنه! زنگ زدم برادر وسطي و اون فهميد كه ما يخچال رو با چك خريديم و خيلي بد شد.اينم مصيبت ديگري كه نهايتن مجبور شدم برم بانك و از لجم چكهامو پس بگيرم و مقداري هم از همون برادر بزرگتر قرض كنم و نقدي حساب كنم.خيلي عرق كردم.... هردو برادر متوجه شدند! بد شد! اينهمه براي خريد يخچال صبر كرديم نقد بخريم آخرش اينجوري شد.از سال 86 فكر كنم روياي خريد يخچال عريض داشتم كه اينجوري به واقعيت پيوست.... امروز ميارنش و فردا نصبش ميكنن.

و دست آخر عرقي وحشتناك.... وقتي ديدم اضافه كار اين ماهم رو صفر رد كرده، وقتي دريافتيم از كارشناسهام كمتر شد، وقتي فكر ميكنم با چه جانور(اني) دارم توي سيستم كار مي كنم تموم تنم عرق ميكنه، گر ميگيرم، فكر نميكنم بتونم سي سال تو اين سيستم زنده بمونم.

بله دوستان من! مالياتي كه از شما ميگيرن رو ميبرن خزانه، بعد آشناي اين و اون و سو استفاده كن ها و چاپلوسها و زيرآبزنها ميخورنش يه ليوان آبم روش!!! يه مقداري هم تهش بابت حمالي به من و امثال من ميرسه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

دل انسان ظرفيتي دارد، پر كه ميشود ديگر پر شده و يا بايد طوري خاليش كني تا موضوع جديد را جا بدهد يا سرريز ميشود و همه جا را ميريزد به هم.

دلم همراز ميخواهد، غمخوار، سنگ صبور، كسي كه دوست داشته باشد و برايش مهم باشد كه من دردم را بگويم و او بشنود(خيلي ها با همين بند حذف شدند، همه جز معدودي!)، گوشي كه بشنود و قضاوت نكند، گوشي كه بشنود و تقي كه به توقي خورد دردهايم را نكوبد بر فرق سرم، گوشي كه بشنود و نرود جار بزند پشت نقابم چيست، گوشي كه بشنود و دردش بيشتر نشود.... نيست! همچون كسي نيست! 

حالا نشانگر دل من قرمز است، ياد نشانگر كيسه زباله جاروبرقي افتادم! بيشتر دردهاي من هم زباله هستند اما هستند! بايد خالي شوند.

من آدم شادي نيستم، شادي دارم اما شاد به حساب نمي آيم.نميدانم استانداردهاي شاد بودن من پيچيده هستند آيا؟ افسرده هستم؟ خلاصه در بعضي از مهمترين اركان زندگيم به آخر خط رسيده ام.كم ارزشترين مثالش كارم است.


 

دوست خيلي خيلي عزيزم! پستهايي كه احتمال ميدادم در مورد رانندگي توشون نوشته باشم فعلاً در دست بلاگفا گرفتار شدن و نيستن، نميدونم برگردن يا نه.شما و هيچكس ديگري در مورد رانندگي نبايد خودشو با من مقايسه كنه چون وضع من افتضاح بود و يك جور فوبي داشتم در مورد رانندگي.با توصيفاتي كه كردي شما كاملاً راه افتادي و كافيه يك روز به تنهايي ماشينو برداري و بري جايي، طلسم ديگه ميشكنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

يه وقتايي بود كه من هيچوقت اضافه كار فيزيكي نداشتم، يعني محال بود بعد از وقت اداري بشينم اداره، اما رييسم هرماه كلي اضافه كار برام رد ميكرد.بارها بهش گفته بودم زياده و اون جواب داده بود به تو ربطي نداره و من تصميم ميگيرم.اما من هميشه فكر ميكردم اين از پول بيت المال و حرامه اصلا اونهمه هزينه آمنيوسنتز و سونو و ... رو همش فكر ميكردم اين پولهاي حرامه كه داره از زندگيم اينطوري ميره بيرون.به خاطر "حلال" شدن اين پول و آرامش وجدانم هم خودم رو براي هر كاري مي كشتم و عين موجودي دوحرفي همش براي سيستم كار ميكردم.رييسم معتقد بود من اگرچه اضافه كار فيزيكي ندارم اما تو اون 8ساعت كاري به اندازه 16 ساعت براي سيستم "كار مفيد" انجام ميدم.

رييسم عوض شد و اين يكي كه اومد يه بار رفتم بهش گفتم در مورد من حرفهاي زيادي خواهي شنيد، من نميگم باورشون نكن اما خواهش مي كنم قبل از باور كردنشون در مورد صحت و سقم حرفها بيشتر تحقيق كن! اونم گفت من تحت تاثير حرف هيچكسي نيستم!! و چه دروغ شاخداري گفت!! چون از همون روز اول موضع دشمنان منو در برابرم گرفت و مشخص و تابلو بود كه كاملا تحت تاثير حرف همكاران سخيف دشمنم قرار گرفته است.

داستان رو كوتاه كنم كه الان من كمترين اضافه كاري رو ميگيرم و گاهي وقتها مقدارش صفره! دليليش هم فقط و فقط اينه كه من كارم رو در ساعت اداري انجام ميدم به جاي اينكه ساعت اداري به مخ زني و زيراب زني و ... مشغول شم و كارمو بذارم براي بعدازظهر، و البته دليل مهمترش اينه كه رييسم همه قدرت تصميم گيري و تفكر و تعقلش رو داده به دونفر آدم پَست.اين دونفر ساز مي زنند و ايشان ميرقصد.

اين حرفها را به همين صراحت روزي به رييسم خواهم گفت، اگر زنده و سالم از سيستم ما بخواهد خداحافظي كند.

اما حالا عذاب وجدان ندارم.من استعداد و سابقه تحصيليم رو به همراه صداقت و وجدانم آورده ام در اين سيستم، حالا سيستم نميخواهد استفاده كند به من ربطي ندارد.من هر لحظه آماده همكاريم.تصور كن يك كامپيوتر آخرين سيستم خريده اي و رويش هزارجور برنامه نصب كرده اي اورده اي گذاشته اي توي اتاق و بلد نيستي يا وقت نداري ازش استفاده كني! اين چيزي از قابليت اون كامپيوتر كم نميكنه، هيچكس هم نميگه چه كامپيوتر بدي!


 

بعد اونوقت مقاله نويس عصرايران امروز زده كه فلوكستين اَخه نخوريد به جاش نگرشتونو عوض كنيد! احتمالا منظورش اينه كه "نفهميد جانم! نفهميد!"

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

اومديم توي سومين خونه مشتركمون.ديروز اسباب كشي كرديم.

اولي كه همون خونه 49متر و 38سانتي بود!! اولين بار روز سوم شهريور 86، 6روز مانده به مراسم عروسي و آغاز رسمي زندگيمون زير يك سقف، توش زندگي كرديم.اون روز كه از عروسي پرديس برگشتيم و سر راه شليل و آلو خريديم.ماشين نداشتيم و نميدونم كي ما رو رسوند.

دومي هميني بود كه فردا تحويلش ميديم به صاحب! جديدش.92متر، دوخوابه.نميدونم چرا هيچوقت به اندازه اولي دوستش نداشتم.تا ديشب فكر ميكردم هرگز اين خونه رو دوست نداشته ام اما ديشب دلم براش تنگ شده بود.دوست داشتم بلند شم، حوله و شامپو بردارم و برم اونجا دوش بگيرم تا توي حمام بزرگ خونه جديد. اين يكي رو وقتي تحويل گرفتيم كه صاحب قبليش تبديلش كرده بود به سوسك دوني و من نميدونم چطور توش زندگي ميكردن، همون ترمي بود كه من حسابداري داشتم و نميتونستم فرمول حفظ كنم و امتحانم جزوه بسته بود، همون وقتايي كه رييسم عوض شده بود و سخت ميگرفت برام، تا سوسكها رو ريشه كن كنيم و آشپزخونه رو تا حد قابل قبولي دربيارم چندماه طول كشيد، البته تا وقتي كه توي بحبوحه زلزله كابينتهاشو عوض نكرده بوديم از كابينتهاش چندشم ميشد.

اما توي همون خونه بود كه من بزرگ شدم، متحول شدم، مادر شدم، افسرده شدم و درمان شدم.... دنياي من توي اين خونه عوض شد.

و ديروز اومديم به خونه سه خوابه 124متريمون با يك ويوي فوق العاده به پارك كه اگر كوه عينالي مانع نميشد، شايد شهرهاي اطراف هم از پنجره مون ديده ميشدن.

اما من حتي يك صدم اون روزي كه از دستفروش روي گاري شليل و آلو خريديم، خوشحال نبودم....

از وقتي كمتر غر ميزنم، ميزان رضايتم از زندگي كمتر شده است.احساس ميكنم يك نسبتي هست بين غر زدن و تخليه كردن احساسات منفي و ميزان رضايت از زندگي.نميدونم اونايي كه غرزن!! بودن (اونايي كه نياز به غرزدن ندارن مد نظرم نيست.) اما بعد تصميم گرفتن غر نزنن، آيا واقعا ديگه غر ندارن بزنن يا غرهاشونو توي دلشون نگه ميدارن؟ من نوع دوم هستم.اينكه غر نميزنم، دليل بر نداشتن غر نيست.خلاصه دلم پر است از غر.


 

من خودمو سخت مي بخشم.تقريبا ميشه گفت نمي بخشم و هميشه والد بداخلاق و سخت گير درونم، اشتباهاتم رو ميكوبه فرق سرم.

يه جعبه داشتم (و دارم) پراز نامه و يادداشت.از يادداشتهاي دلتنگيهاي خودم از زمان دبيرستان بگير تا نامه هاي بنفشه و طاهره و سهيلا و بهناز و يادداشتهاي رمانتيك اوايل نامزدي و ازدواجمون و كارنامه هاي دبيرستانم و روزنامه اي كه اسمم توش بود كنكور 78 و همچين چيزهايي.اين جعبه رو حتي راضي نيستم آقاي همسر ببينه، هرچند هميشه در دسترسه اما نه اون خواسته ببينه نه من دوست داشتم.يه جوري حريم شخصيمه اين جعبه.اين جعبه درواقع جعبه ميوه خوري پايه دارمون هست.سال 89 كه اسباب كشي كرديم، خواهر كوچكتر كه اونموقع اعتقاد!! داشت هرچيزي بايد توي جعبه اش نگهداري بشه، همه كاغذها و كارتهاي اينو خالي كرد تا ميوه خروي رو توش بذاره.من از كوره دررفتم و خيلي بد بهش اعتراض كردم.خيلي بي ادبي كردم اما حسي بهم دست داد كه مثلا وقتي توي حمومي يكي درو باز كنه!! اما اين بي احترامي رو هيچوقت نبخشيده بودم و هميشه فكر ميكردم هرگز اين اشتباه رو تكرار نخواهم كرد و بااينهمه شعار كه دادم كه دارم تو مسير تعالي رشد مي كنم و دارو خوردم و خودمو كشوندم به حد قابل تحملي از انسان متعادل، دوباره ديروز تكرارش كردم وقتي خواهر بزرگتر براي بار هزار و پانصدم گفت كه يخچال قديمي رو نبايد مي آورديد و بايد مي خريديد.يك هفته است علاف من و آرمان و اسباب كشيمون هست اونوقت اين بود تشكر و قدرداني منِ بي عرضه.

خب ما مدتهاست قصد داريم يخچال بخريم.اما الان خونه رو بدون وام و اينا عوض كرديم و تنها پس اندازمون رو گذاشتيم روش و در حال حاضر 4-5 تومن بيشتر نداريم كه باهاش تا آخر برج زندگي كنيم، حقوق پرستار بديم و يخچال بخريم!! من هم هيچ دوست ندارم براي يه يخچال 5-6 ميليوني، آقاي همسر سرشو كج كنه به فروشنده كه چك بدم!! ضمن اينكه اصلا تفاهم هم نداريم سر اينكه چه يخچالي خواهيم خريد.اين به هيچكس اعم از خواهر بزرگتر عليرغم همه لطفهاش، ربط نداره.اما برخورد من هم خيلي مزخرف بود و والد درونم سوژه جديدي پيدا كرده شماتتم كنه.

سخت زندگي مي كنم، سخت....

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط من  |