X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

هرقدر مادرشون شلخته است ایشون باسلیقه تشریف دارن به تاسی از تربیت پرستارشون:

 



و باایمان در حال سجده عارفانه:



نمیخوابه مگر جبر فیزیولوژیک وادارش کنه:



براساس یک قرارداد نانوشته در اولین اقدام سال نو باید ظرف سرکه واژگون بشه گیرم با اصولیترین روش در دور از دسترس ترین نقطه چیده شده باشه.بعد هم طبق همون قانون نوبت ماهیهاست:



هوای تبریز هنوز عالی نیست اما ما میریم پیاده روی:



و هرجا خسته شدیم بی تعارف میشینیم خستگیمون دربره.نیم نگاهی هم به مورچه ها و سنگریزه ها داریم وقتمون تلف نشه نشستنی.



یکی از کلیدهای آقای روحانی هم همیشه درهرشرایطی دستمونه.نگید نگفتید!


 
 
عکس سه تاییمونم ادامه مطلب بدون رمز!

اگر رمز داريد ادامه پست را اينجا بخوانيد !
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط من  | 

لیوانی برای چای اداره خریده بودم که آنقدر همکارانم سرش شوخی کردن که پریروز با شیشه شیر آقاپسر حجمشو اندازه گرفتم: من در ۷-۸ ساعت کاری ۴ تا ۳۶۰ سی سی چای می خورم.کمرنگشو البته.غالبا هم بدون قند و خرما و هرچیزی.اصلا انگار بی اراده می خورم و اگر این لیوان پر نباشه یه جوری احساس خلا می کنم.

حال مساعدی هم ندارم.انگار با یه غریبه طرفم.آدم خیلی خوبیه ها خیلی از خودم بهتره اما من ترجیح میدادم خودش بود.خود گلی بود.گلی نگرانِ غرغرویِ دعواکنِ خودم! همینجوریشو دوست داشتم.با سطح پایین هورمون سروتوچی چی! خیلی هم پایین.شاید صفر.دوستش داشتم یادش به خیر....


یادم نرود روز سه شنبه ساعت ۲۲ برنامه فرار از ترس رو از دست ندم.در مورد ترک ترس از حیوانات هست.فوبی عنکبوتم!


دروغ چرا وبلاگ بیشترتون رو نمیخونم.نمیرسم که بخونم وگرنه خیلی دوست دارم.این هورمونه گویا با فضولی اصلا رابطه نداره!! وقتی می بینم شمام متقابلا کامنت نمیذارید وجدانم کمی راحت میشه.طبیعتا اونایی که کامنت میذارن شرمندم میکنن.


همکارام که افترا و تهمت هیچی کم نذاشتن پشت سرم که نذارن ترفیع بگیرم و موفق هم شدن رو یادتونه؟ دیروز یکیشون (خانم هست.) اسمس داده با این مضمون: "دوستت دارم و بابت اشتباهات گذشته ام خیلی متاسفم!" من به دوربین نگاه کردم و جواب ندادم.پیش خودم ولی گفتم تاسفتو بذار در کوزه آبشو بخور! و البته اینم توی دلم گفتم که "خودتی!"


این روزا فگی مجازیم و مدیریت منابع انسانی و چی و چی رو بی خیال شدم و بعضی کارای حوزه ام رو شخصا انجام میدم بسکه سر اشتباهاتی که کرده بودن از وزارتخونه حرف شنیدم.من که نمیتونم موقع پاراف همه چی رو دونه دونه چک کنم.میتونم؟ بهشون اعتماد می کنم بعد می بینم گند زدن.الان دیگه به این اعتقاد رسیدم که خیلی خیلی کارمند خوبی هستم.من در طول ۱۰سال کارمندیم یه بارم همچین اشتباهی نکردم.


عمده هدفم از نوشتن این پست تعهد دادن بود.به شما و به خودم و به اون گلی خوش اخلاق درونی.متعهد می شوم چنانچه تا پایان خرداد رانندگی نکنم -با همین سمند- اسمم رو از گلی به شپلوتکا تغییر خواهم داد.شوخی هم ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت   توسط من  | 

سلام همه خوب و خوش و سلامتید؟ مرسی که نگرانم میشید من هستم.خوبیم.سرمون شلوغه و آقاپسر نمیذاره دست به لپ تاپ بزنیم حتی مدتهاست عکسامون رو هم نریختیم تو لپ تاپ چون لپ تاپ و دوربین و کلا هر چیز الکترونیکی ای فیوریت شازده هستن و دست بزنی اراده می فرمایند از دستت بگیرند!

ببخشید نگرانتون کردم.این مدت خیلی سرمون شلوغ بود:

  1. ۲۵و۲۶ اسفند مرخصی گرفتم پیش مامان باشم که میرفتن مکه.شب ۲۵ خبر رسید که دخترعمه خیلی جوان و سالم و سرحال آقای همسر فوت کرده.کل خاندان به هم ریخت خیلی شوک بدی بود.
  2. ۲۶ اسفند که مرخصی بودم مطابق قوانین مورفی که زندگی من رو این قوانین میچرخه مجبور شدم برم اداره و مرخصیم به عبارتی کوفت شد.مهم بودن این دردسرا رو داره.بله!!
  3. چهارشنبه سوریمون در وادی رحمت و مسجد سپری شد.خدا به خانواده شون صبر بده داغ بزرگی بود.اولین چهارشنبه سوری عمرم بود که آتش نداشتیم و از روش نپریدیم هیچ! تا شبش هم تنها بودیم با آقاپسر البته به نیابت ازطرف مامان برای عمه هام عیدی فرستادم که خیلی خیلی به مذاقشون خوش اومده و همش تعریف خانومی منو می کنن!!!!!
  4. ۱فروردین ۱۳۹۳ گلی در بستر سرماخوردگی شدید و گلودرد بود.فک کننننننن!
  5. پنجم رفتیم سرکار و متوجه شدم دو روز مرخصی دارم تا ۱۵ فروردین که استفاده نکنم میسوزه.ازبس تو لاک خودمم از هیچی خبر ندارم نگو روزای آخر قوانین!! تغییر کرده.خوش خوشک قیافه معوج رییسم رو تحمل نموده و ۱۰ و ۱۱ رو مرخصی گرفتم حالشو بردم جای همه خالی.
  6. ششم مامانینا اومدن روز خیلی خوبی بود هوا هم خوب بود اما عصرش آقاپسر از یک صدم ثانیه غفلت من استفاده نموده تشریف بده بود کووووچچچچچچهههههه! بدون کفش و ۵۰متری از خونه مامان دور شده بود.وحشتزده با لباس خونه و ایضا بدون کفش دویدم آوردمش چه برای خودش راه میرفت تند تند معلوم نبود کجا داره میره.کوچه مامان هم شلوغ پر رفت آمد و پر ماشین.تا شب دست و پام میلرزید.هنوزم تنم میلرزه یادم میاد.
  7. آغووووووو یعنی ۱۳بدر خونه تکونی کردیم!!! رفتیم یه سر بیرون که باد و طوفان بود برگشتیم.
  8. پریروزم واکسن ۱۸ماهگی رو زدیم و استرس کشیدیم و تبش امروز اومده پایین و دیگه واکسن مونننننننند تا ۶سال تمام به سلامتی.


پیشاپیش ضمن تقدیر از خوانندگان نامرئی عزیزی که با اسامی نامتعارف کامنت خصوصی فرستاده و اینجانب را مورد تقدیر!! قرار خواهند داد٬ به اطلاع می رسانم از این پست نتیجه می گیریم که من خیلی مهم و خیلی خانوم می باشم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت   توسط من  | 

سلام به همه! سال نو مبارک! انشاالله سال خیلی خیلی خیلی خوبی واسه همگیمون باشه پر از شادی و دلخوشیهای متنوع با تم سلامتی البته!

** عنوان پست رو من روم نشد آخرش بنویسم بعععععععععع خودتون دیگه با لحن گوسفنده تو کلاه قرمزی بخونید لطفا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت   توسط من  | 

پست دوم و معرفی چندتا وبلاگ فروش لباس کودک که من تاییدشون می کنم واسه دوستانی که خواستن:

1

2

3

4

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت   توسط من 

۹۲ رو من با هیجانهای مثبت و منفی زیادی شروع کردم.بعد از شش ماه رفتن سر کار از این بابت که برای منِ عادت کرده به حضور در جامعه شروعی دوباره بود هیجان مثبت داشت اما از این بابت که پرستار چطور باشه هیجان استرسی و البته از بابت حضور در جمع همکارانی که در طول شش ماه مرتب از زیرآب زنها در موردم منفی شنیده بودند هیجان منفی.درهرحال بهار ۹۲ شروع شد.با کمک مامان مهربونم پرستار راه افتاد.پرستاری که در آخرین دقایق روز ۱۳بدر اومدنش قطعی شد و چقدر هم پرستار خوبیه.باید اعتراف کنم گاهی وقتا فکر می کنم خودم اگه خونه بودم اینقدر نمیتونستم برای آقاپسر مفید باشم که پرستارش.بدون اغراق.توی محیط کار هم تا اواخر اردیبهشت طول کشید که به همکارهام ثابت بشه تا کجا کلاه سرشون رفته و چقدر احمق بودن که حرفای آدمهای مریض رو پشت سر من قبول کردن.بعضیاشون به این حماقت اعتراف هم کردن.آدمه دیگه.... خودم هیچ زحمتی برای اثبات خودم نکشیدم.خودم بودم و ماه که پشت ابر نمی ماند.هرچند زیرآب زنها به درصد زیادی از اهدافشون از زیرآب زنی رسیده بودن اما اینکه سه روز بعد از زایمان من بی اینکه خودم خبر داشته باشم به خاطر ارتقام جلسه بذارن و تایید کنن فکر کنم واسه شون مرگ بوده.هنوزم مرگه.خدا البته جای حق نشسته.

تابستون دپرسی داشتم.خسته و ناتوان و ناامید.با معرفی روانپزشک از طریق یکی از دوستان گل وبلاگیم و گرفتن داروی اعصاب!!! به روال نرمال برگشتم و البته نه روال عادی خودم.با کاهش و یا تغییر انتظاراتم از دیگران و حتی آقای همسر آرامش روانیم بیشتر شد.خودم رو بهتر شناختم و با گلی تازه ارتباط برقرار کردم.ارتباطی قوی و عاشقانه.گلی جدید رو بیشتر دوست دارم.

پاییز رو درحالی شروع کردم که قرصها تاثیر گذاشته بودن درحدیکه از جاده حیران لذت بردم!!! اما انتهای پاییز که سرمای وحشتناک زمستان ۹۲ خونه نشینمون کرد دوباره دپرس شدم اما دکتر گفت حتی آدمهای عادی!!! هم با این سرما دپرس میشن!

مثل برق زمستون اومد و با شروع بهمن احساسات بهارانه در من پیدا شد.امیدوارتر شدم و اسفند رو با همه وجودم نفس کشیدم و می کشم.بی خیال خونه تکونی و خرید حتی!


امروز آقاپسر تب داشت نرفتم اداره الان خوابید گفتم بیام بنویسم شاید دیگه فرصت نده که ۹۲ رو طبق روال هرساله وبلاگم و اغلب وبلاگیها تحلیل کنم.

در راستای تحولات روانیم بگم که زنگ زدم اداری مرخصی بگیرم  اونم بععععععد از مدتها که استفاده نکردم گفت وصل می کنم به معاون پشتیبانی!! (معاون از شدت بیکاری داره مرخصی میشمره! بله! با نصف تحصیلات ما حداقل دو برابر مجموع دریافتی من و آقای همسر هم دریافتیشه.) شروع کرد غر زدن منم خودمو زدم به نشنیدن و متوجه نشدن و توی دلم گفتن که گم شو بینیم باااااا!  اگه قبلاها بود مرخصیم کوفتم میشد و اعصاب آقاپسر رو هم خرد می کردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت   توسط من  |