Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

گفته بودم يه روز سر فرصت داستان دعوام رو با مدير ني ني سايت بهتون ميگم.يادتون هست يا فقط خودم يادم مونده؟ منظورم از "سر فرصت" اين بود كه متن دعواهام اثر خودش رو كه گذاشت برم پاكشون كنم تا شما نتونيد منو تو ني ني سايت تشخيصم بديد.منظورم هم از "شما"، اكثريت عزيز نيستن بلكه دو سه نفري هستند كه بيكارن و سعي دارن كاراگاه بازي دربيارن و مثلا كشفم كنن و اين داستانها كه من واقعا در دنياي به شدت درگير اين روزهام واسه دعوا سر اين يه مقوله و احيانا نوشتن اسرارآميز!!! اصلا فرصت ندارم.القصه... 

يه روز تو ني ني سايت ديدم كه يه مسابقه عكس ني ني (به عبارت خودشون، از نظر من لفظ "ني ني" خيلي لوسه.) منم توي كامپيوتر اداره هيچ فايل شخصي ندارم از بعد مرخص زايمانم تقريبا هيچ استفاده شخصي ازش نكردم.اما اتفاقي يادم افتاد با اون كانسپتي كه توي مسابقه عكس گفتن يه عكس مرتبط بايد توي ايميلم باشه كه به دوستام فرستاده بودم.خلاصه جو گرفت و عكسه رو گذاشتم توي سايت و خدايي انتهاي كانسپت بود.(فارسي كانسپت چي ميشه؟!) بعد يادم رفت و يه بار كه رفتم ببينم چه تعداد راي دادن ديدم 7-8 نفر به عكس من راي دادن اما مثلا به عكسي كه ارتباط چنداني با كانسپت نداشت در حد 350تا راي داده شده!! كنجكاو شدم تحقيقات كردم ديدم باباااااا! مردم بچشونو گذاشتن تو مزايده انگار!! ميرن توي بحثهاي مختلف تبليغ مي كنن و گاهي كار رسيده به گدايي راي!! يك لحظه از پسرم و از خودم خجالت كشيدم كه همرده همچين افرادي شده ام.كمي كه خودم و وجدانم رو جمع و جور كردم گفتم بذار يه اقدام فرهنگي!! صورت بدم و رفتم تو يه تاپيكي كه افتتاح كننده اش!! تقريبا باهام هم عقيده بود نظر گذاشتم كه چطور ميشه اين مسابقه رو منصفانه تر كرد و كاري كرد كه فقط هنر عكاسي و كانسپچوال بودن و ابتكاري بودن مهم باشه و اين "فان" خوش بگذره نه تبديل بشه به گيس و گيس كشي كه بچه من خوشگلتره!!! (حالا اينم يه بحث جدا داره كه ما ايرانيا كه معمولا هيچ چيز خودمونو قبول نداريم، نژادمونم مورد تاييدمون نيست و داشتن چشم رنگي علي الخصوص آبي درهرحال برامون زيبايي تعريف ميشه گيرم يه جفت چشم آبي رو يه صورت آبله اي باشن!! درحاليكه به نظر من سفيدهاي چشم ابرومشكي -كه خودم نيستم!- واقعا نژاد زيباتري هستن.) ديگه مادرهاي شركت كننده در مسابقه با بيش از 300 رايبهم حمله كردن كه تو چون عكس بچت راي نياورده عقده اي شدي و ازاين صحبتها.من ديگه ادامه ندادم و فقط دو سه روزي تاسف خوردم.اول به خاطر حماقتي كه كردم و خودم و بچه ام رو در رديف بعضي انسانهاي سطحي گذاشتم و دوم به خاطر موج بي عقلي و نابخردي كه در ني ني سايت (به عنوان نمونه خوبي از جامعه واقعي) در جريان هست. 

يك بار شادي از ني ني سايت به اتوبوس واحد ياد كرده بود.من موافقم با تعبيرش.توي ني ني سايت جوي كه حاكمه بسيار مشابه جو حاكم بر اتوبوسهاي واحد هست در مسيرهاي غير از دانشگاهها البته. 

اينجا ميخوام تاكيد كنم كه من هرجا حكم كلي دادم توي نوشته ام، مطمئن باشيد كلمه "بعضي" يا "بيشتر" رو جا انداخته ام و ابدا اين نابخردي رو به كل جامعه تعميم نميدهم.خدا نكند هم تعميم دادني باشد.... 

خلاصه مهلت مسابقه تمام شد و من و پسرم در قعر جدولشاهد برندگاني بوديم و جوايزشان كه چيزهاي بدردنخوري بودند انصافا.يادم هم نيست چي بودن.

 نتايج مسابقه كه اعلام شد يه خانمي از كاركنان سايت اومد توضيح داد اونايي كه برنده نشدن غصه نخوردن و اينا! بدونيد كه مشكل از بچتون نيست و ايراد از عكاسه!!! من تذكر دادم كه اين نثر جالبي نيست كه اين خانم پيش گرفته و جناب پرويز زاهد، مدير سايت اومد و با لحن بي ادبانه تري از كارمندش دفاع كرد و بگومگويي بين من و آقاي زاهد پيش اومد و من از سايت اومدم بيرون. 

من مدتهاست هميشه ميگم مشاغلي كه مشترياش انسانهاي كم عقل هستن خيلي سودآورن.قصد توهين به كسي ندارما اما مثلا آرايشگاهي كه واسه گريم عروس 3-4 ميليون ميگيره يكي از همين مشاغلو داره.اين جمله من تند و زننده است و تا حد امكان استفاده نمي كردم تا روزيكه همكار مشهديم تو يكي از ماموريتها كه باهاش صحبت مي كردم جمله خيلي بهتري گفت: "مشاغلي كه بر جهل مردم سوار مي شوند، سودآورند." ني ني سايت هم يكي از اين مشاغل! از نظر شخصي من! 

خلاصه اين مسابقات عكس در جريان هستند و من در حال تاسف خوردن به سطح فكري همجنسانم كه گاهي فكر مي كنم به عمد اينقدر عقب نگه داشته شده اند.(ايم.) ني ني سايت هم در حال نان خوردن از تبليغات.... 


 

ما توي اداره يه نماينده بانوان داريم.تعدادي از همكاران ازش ناراضين و تصميم گرفتن كودتا راه بندازن و نفر جديد انتخاب كنن.اون روز يكيشون منو تو راهرو گير انداخته كه: 

  • اون با لبخند رضايت: آماده باشا!  
  • من متعجبانه: واسه چي؟ 
  • اون از موضع قدرت: تو رو كانديد معرفي مي كنيم و بهت راي ميديم! 
  • من گيجانه! : چي؟! 
  • اون : نماينده بانوان ديگه! 
  • من تمسخرانه: نه بابا! آدم نبود منو انتخاب كرديد؟ 
  • همه ميگن تو بهترين گزينه اي.نبايد نه بگي. 
  • بابا من يه سر دارم هزار سودا! 
  • اينم يكيش! 
  • اي بابا! تو اين شركت هيشكي منو دوست نداره همه ميخوان سر به تنم نباشه! 
  • اين درست! اما تو سخنوري حرفتو بلدي بگي!  

يعني آدم عاشق اين صداقتشون ميشه! 

من يه بار واسه يه كاري كانديد شدم فقط و فقط به خاطر دفاع از همكاراي خانم، اونوقت تنها كسي كه بهم راي داد خودم بودم!! همشون به همكاري مذكر راي دادن و توي اداره هيچ نقشي نداشتن حالا بعد 4-5 سال از خواب بيدار شدن دنبال نماينده ميگردن!! نماينده فعليمون تو خط چادر و حجابه فقط كاري به حق و حقوق نداره. بعد اون راي گيري بود كه من گفتم اولا خدا منو ببخشه كه به 63% مشهور اون سالها شك مي كردم و مشت نمونه خروار است و ما مردم راي بلدي نيستيم! بعدشم خودم رو از هر فعاليت داوطلبانه اي در سيستم كشيدم كنار.عمرا اگر دم به تله بدم. 

بيشتر از عصباني شدن از دست همجنسانم، دلم براشون مي سوزه چون همونطور كه گفتم احساس مي كنم عمدي تو كار بوده كه اينطور بار بيان.... عمدي كه از زنهاي آگاه وحشت داره....


 

پست قبلي، گروهي كه تو وايبر گفتم فقط دخترهاي دانشكده هستنا! يه وقت فكر نكنيد آقايي منو گلي خطاب كرده و هنوز زندست! آره داااش ما غيرتي هستيم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت   توسط من  | 

سلام دوستان قديمي! روز و روزگار خوش! 

اساسا من بي اينترنت زندگيم نميگذره و اگر در وبلاگم نيستم يعني گوشه ديگري از اينترنت پيدا كرده ام!! گوشه اي به نام وايبر!! در گروهي متشكل از همدانشكده ايهاي دوران ليسانس (يادتون كه هست من اين طفلكي فگي مجازيو هيچوقت دانشگاه به حساب نياوردم!) 

وبلاگم هم مثل هميشه گوشه امن منه اما متاسفانه توي خونه نميشه دست به لپ تاپ زد يا كار طولاني با گوشي انجام داد و توي اداره هم كه خيس عرق چرخ ميچرخونيم ديگه.درسته كه توي همين اداره و با همين اينترنت بعضيا از خريد و فروش سهام و ... حتي پول هم درميارن اما افراد زبان درازي مثل من بايد دست از پا خطا نكنن! با گوشي فقط ميشه در حد رفع نگراني وبلاگهاتون رو بخونم.همين! 

نميدونم من حساس تر شده ام يا تغييرات جدي تري داشته ام يا چي شده كه ديگه تحمل خيلي از افراد منجمله همكارام از توانم خارجه و ترجيح ميدم به جاي اينكه درونم حرص بخورم اين احساس رو بهشون منتقل كنم.شايد يه زماني آرزوم بود كه بتونم جوابيو كه لازمه توي صورت كسي بكوبم چه خشانتي!! اما الان در حد مبتدي اين كارو انجام ميدم و اميدوارم بتونم يه روزي بصورت حرفه اي اين كاره!! بشم. چندتا از همكاري كثيفم كه به نجاستهاشون واقفم عين بيد با مخالفت من ميلرزن و فكر مي كنن همين الانه كه پته شون رو آب انداخته بشه. 

شديدا با انيشتين موافقم كه حماقت انسانها حد و مرز نداره.اكيدا هم توصيه مي كنم به همه خوانندگان كه كارمندي رو به عنوان آخرين انتخاب و فقط به عنوان گزينه اي بهتر از بيكاري انتخاب كنن و كارمند نشن. 

من معمولا متهم ميشم به كارمندي كه بيكاره!! حوزه ام رو هم به كنايه "هتل" ميگن پشت سرمون.يه زماني خيلي عذاب وجدان داشتم كه اينا اينهمه كار كنن من بيكار باشم گيرم كه همه برنامه هام حداقل با 100درصد و گاهي با حتي 200درصد محقق ميشن.اين روزها فهميدم كه بابا! من يه آدم معمولي با استعداد در حد متوسط هستم با اين وجود كارهام رو خيلي زود راه ميندازم اما اينا براي يه كار خيلي خيلي معمولي ساعتها وقت تلف مي كنن.طرف ميگه "اكسل طراحي كردم." و من فكر مي كنم به كجاها لينك داده و چه فرمولهايي نوشته وقتي فايل طراحي شده اش رو نشونم ميده مي بينم كل طراحيش فريز كردن يه سطر هست! باور كنيد اغراق نمي كنم!! واسه اين طراحي هم ساعتها وقت گذاشته هزار بار پرونده زده زير بغلش اين اتاق اون اتاق جيغ و داد كرده كه خيلي سخته و اينا!! اونام كه خودشون حتي اكسل رو باز نكردن فكر كردن اين آدم شاهكار كرده لابد!! بعد وقتي من آمار سه ماهه درميارم و اكسس و اكسل مرتبط باهم ميفرستم با شونصدتا آيتم به نظرم كار خيلي ساده ايه و هر سه ماه دو روز وقت ميذارم روش!! متاسفانه توانمندي من براي كارمند شدن خيلي اضافي بوده.(حالا نياين دعوا راه بندازين كه حوصله ندارم.) و از آنجا كه توانمندي من در حد متوسطه پس افرادي كه توانايي متوسط دارن حيفه كارمند بشن! اگر آدم معتقد هم باشن كه واقعا حيفه. 


 

متاسفانه در اين وبلاگ من تبديل شده ام به نويسنده اي كه خيلي خيلي مشابه خودمه.نقابهاش روي حرفاشن.يه زماني بي نقاب بي نقاب بودم اما وبلاگ نويسي بي نقاب عمر داره.عمري كوتاه! اين وبلاگ كاربرد اوليه اش رو برام تقريبا از دست داده و البته من هم الان به اون كاربرد نياز چنداني ندارم.بزرگتر شده ام.رشد كرده ام.با كاربرد جديدش هم راضيم به شرطيكه وقت كنم بنويسم. 


 

به نظرتون اينكه همدانشكده اي قديمي توي وايبر "گلي" صدام كنه، يعني چه؟! 


 

نباتي با پست آخرت به شدت و حدت موافقم اصلا خودم مثال زنده اش هستم. 


 

دوست عزيزم بابت تاخير ببخشيد ولي : 35545770 شماره مطب خانم دكتر منتخبي هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی 1393ساعت   توسط من  | 

خوددرگير شنيده ايد؟ من گلي شونم!! اين روزها رسماً خوددرگيرم و مسيرم رو نميتونم تشخيص بدم.يك جاهايي ميرسم به موقعيتي كه نه راه پس دارم نه راه پيش و همينطور هاج و واج مي مونم. 

چندوقت پيش داشتم با دخترعموم وايبرچت مي كردم.پس از رهايي از يك بيماري كشنده متحول شده و اگرچه قبل از بيماريش هم خيلي دوست داشتني بود، با خوندن يه كتاب به اسم شفاي درون (اگر اشتباه نكنم.) دوست داشتني تر حرف ميزنه.ميگفت اولين قدم پيشرفت اينه كه خودمو دوست داشته باشم. 

دارم فكر مي كنم من خودمو دوست دارم؟ تا حد زيادي از خودم بدم مياد.هميشه در حال شماتت خودمم و والد بداخلاق و ديكتاتور درونم همش داره ازم عيبجويي مي كنه.به نيروي زيرمجموعه ام زياد رو ميدم نهيب ميزنه مدير پخمه!! ازش كار ميكشم نهيب ميزنه استثمارش كردي! همش در حال درگيري هستم كه رو بدم؟ رو ندم؟ روي اختلاف نظرها با آقاي همسر صحبت مي كنم شماتتم ميكنه كه گير ميدم.بهش خرده نميگيرم شماتتم ميكنه كه اين چه زندگيه كه بي خيال رفع اختلاف نظرها شدي.ميخوابم نهيب ميزنه تنبلي! وايبربازي مي كنم يه نهيب، غذا درست كنم يه نهيب....پوووووفففف! هركاري مي كنم ياد نميگيرم خودمو دوست داشته باشم.همه رو بيشتر از خودم دوست دارم انگار! حتي منفورترين همكار كثافتم رو هم بيشتر از خودم مراعات مي كنم. 

دندون فك پايين راست و فك بالاي چپم هردو رو تا نصف درست كرده و قراره با هيچكدوم چيز سفت نخورم.يه آفت نازنين هم مطابق معمول همه دندان تعمير!! كردنهام در ريشه زبانم و تقريبا در دردناكترين نقطه ممكن براي خودش رشد كرده و هرروز داره بزرگتر ميشه.اين يعني اندك چيزي كه ميخوردم هم تعطيله. 

محل كارم رو هم كه ميدونيد! 

خودمو گم كرده ام! يادم نيست كدوم رفتار مال خودمه، كدومش واسه اينه كه ديگران ناراحت نشن - علي الخصوص در محيط كار كه ناراحت شدنشون منجر به زدن ضربه هاي ناجور بهم ميشه- كدوم رفتارم واسه اينكه كه به خودم ثابت شه خودمم!!!!! و كدوم رفتارم تاثير فلوكستينه.... 

گاهي فكر مي كنم بهتر بود همون گلي صلب انديش انعطاف ناپذير سابق بودم.راحت تر زندگي ميكردم واللا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت   توسط من  | 

من از قديم الايام كه بازار وبلاگ خواني و وبلاگ نويسي و وبلاگ گردي داغ داغ بود با اعتقاد "كامنت در برابر كامنت" مخالف بودم.الانم كه اين بازار سرد شده و با اينكه با گوشي ميتونم وبلاگها رو بخونم و گوشي دستم باشه آقاي همسر به نوعي و آقاپسر به نوعي ديگر!! نسبت بهم چشم غره ميرن و خلاصه در شرايط خيلي خيلي سخت، اگر ببينم كه واقعا كامنت دادنم مياد، حتما كامنت ميذارم.يعني اگر ببينم يكيتون يه سوالي داره كه ممكنه در موردش چيزي بدونم و اينا مطمئنا نظر ميذارم.اگرم وقت داشته باشم كه مبسوووووط واسه همه درفشاني!! مي كنم.با كسي هم رودوايسي ندارم و معتقدم كه بايد رك حرف بزنم درغير اينصورت خيانت كرده ام. 

خلاصه با اين مقدمه، ميخوام ازتون يه سوال بپرسم: آقا! من انقدر به افراد زيرمجموعه ام ملايمت نشون ميدم كه قصد مي كنن بر روح و روانم سوار شن و سواستفاده بكنن، حالا قصد كنن اذيت نميشم زياد اما انقدر رو پيدا مي كنن كه ميخوان با نظرم مخالفت هم بكنن منم دلم نمياد دلشونو بشكنم سنم هم ازشون كمتره و كلا اين سن واسم خيلي پارامتر مهميه واسه دستور دادن.اصلا به همين علته كه من هرگز نتونستم براي نظافت خونه كارگر بگيرم مثلا.كلا وقتي به كسي دستور ميدم احساس فرعوني و نمرودي و يزيدي!! بهم دست ميده.حالا امروز هي من ميخوام به انحاي مختلف به اين خانم كه هي ميخواد نظرشو تحميل كنه بفهمونم كه باباجان! من تصميم ميگيرم! آخرش مجبور شدم بهش بتوپم كه ننه! فقط تو موندي شماتتم كني؟ بابا من اينطور صلاح دونستم تمام! 

هيچي ديگه! الان عذاب وجدان داره منو مي كشه و فكر مي كنم از موقعيت شغليم سو استفاده كردم و جنبه نداشتم و دلشو شكستم و آهش منو خواهدگرفت و جهنم سوزان و اين صحبتها در انتظارمه و رفتني ممكنه حادثه اي برام رخ بده و از اين خرافات. 

من خيلي بدم يعني؟ 

* دخملي جان براي اون پرسشنامه خيلي دلم ميخواست نظر بدم اما پرسشنامه اش به نظر خيلي كم و كاست داشت و من اگر نظر ميدادم فكر كنم بايد دعوا مي كردم و شايد بحث پيش مي اومد و اينا، واسه همين نظر ندادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت   توسط من  | 

سلام بر دوستان! سلام بر آذر! خوب و خوشيد؟ 

تولدم گذشت و 33 سالم شد و زندگي داره همينطور معمولي معمولي پيش ميره و البته خداروشكر! 

دارم فكر مي كنم بازم اصلي ترين دليل نوشتنم اينجا پر بودن دلم از باندبازيها و كثافتكاريهاي اداره است!! شرمنده به خدا!باور كنيد همتونو ميخونم و ازتون باخبرم اما اصليترين ناخوشي اين روزها و تقريبا هرروزم اين آشغالخانه است.نه راه پس دارم و نه راه پيش.نه آدميم كه خونه نشين شم، نه آدميم كه بتونم توي بازار و اينا مواظب كلاهم باشم و نه آدمي كه ميتونه تحمل ناآدميهاي اداره رو بكنه.هنوز 19سال از عمر كارمنديم باقيه و خدا ميدونه چه ها كه نخواهم ديد.... يكي از همكاران كه سطح سوادش به مراتب از من كمتر، سابقه اش كمتر و سطح زبان انگليسيش در حد منه و متوسط هم پايين تر، با استفاده از متاستازهايي كه به تهران داده داره كار ميكنه بره يه دوره هفت روزه تو يكي از كشورهاي آسياي شرقي.شوهر كثافتش هم كه اصلا تو همين كثيف بودن كفو بودن و اينجا ازدواج كردن ارتقا گرفته.اينا همونايي هستن كه وقتي من تهديد به زايمان زودرس -به عبارتي از دست دادن جنين دور از جون- و استراحت نيمه مطلق بودم خودشونو مي كشتن توي اداره كه منو به بدترين وجه ممكن معرفي كنن و وقتي من از مرخصي برگشتم جو اداره كلا عليه من بود تحت تاثير تبليغات اينا.چي بگم كه دلم از نامردميها خون است جان خواهر.

ديگه بعد از پاييز 90 كه دندونامو كامل درمان كردم و آماده براي تشريف فرمايي آقاپسر عزيزم شدم تا امسال مشكلي نداشتم كه اوايل همين ماه سه تا از دندوناي پرشده ام لب پر!! شدن و رفتيم عكس يادگاري با اشعه ايكس گرفتيم معلوم شد 6تاشون به سلامتي تعمير لازمند! يكيشون عصب كشي مجدد شد.(دندانپزشكهاي عزيز خواننده! هزينه ري اندو دنداني كه سه تا كانال داره در فك بالا چقدر ميشه؟ دقيقا دندان5 بالا چپ! ميخوام حدود دستم باشه چون داماد كوچكتر هيچي هزينه نميگيره يه چيزي زوري بديم!) دوتاي ديگه هم دستيار داماد كوچكتر گفت عصب كشي ميخواد و احتمالا خود داماد كوچكتر نگفت كه روحيه ام حفظ شه.من خيلي خيلي ميترسم! اين دندونم كه مجدد عصب كشي شد تعطيلات نوروز 74 ترميم شده بود.19 سال قبل يعني!! اونموقع هم تكنالاجي!! هنوز پيشرفت نكرده بود.خيلي اذيت شده بودم شما غريبه نيستين ديگه گريه هم كردم!! موقعي كه اون سوزنا رو فرو ميكنه توي كانال و اندازه ميگه!!(من چشمامو مي بندم هيچي نمي بينم سوزنارم توي عكس ديدم!!) پيري اينجا هم اثر داشته! يادم مياد سال 81 كه يكي از دندوناي 4كاناله!! ام رو عصب كشي كرد دقيقا 2ساعت روش كار كرد.از ساعت 4 تا 6 من دهانم باز باز بود يعني.اما اين يكي رو 1 ساعت و 10 دقيقه كار كرده بود روش و من لب پايينيم بي اختيار مي لرزيد.يعني وقتي گفت يه كم دهنت باز بمونه كه اين مزقون خشك شه من با دستم لب پايينيم رو كنترل كردم!! خلاصه دندان درد بد درديست. 

همينا ديگه! كار ديگه اي جز غرزدن از دستم نمياد شما ببخشيد لطفا!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت   توسط من  | 

سلام عزيزان دل خواهر! امروز ميخوام داستان وضعيت شغليم رو براتون بگم.البته فقط يه زاويه اش رو.... 

بهمن سال 83 كه من امتحان دادم و برو مصاحبه و برو گز ينش و اينجا بيا اونجا برو تاااا تير84 دعوت به كار شدم.اين اتفاقات در زمان دو لت هشتم رخ داد و تا من بيام استخدام بشم و شروع به كار كنم انتخابات عجيبي رقم خورد و دو لت كلا عوض شد.نميخوام دولتارو مقايسه كنم اما اون كه عوض شد و اين اومد همه رييس روسا مثل بلوكهاي دومينو شروع كردن تغيير يافتن. 

من كه كارم رو شروع كردم تحت نظر معاونت "ن" بودم.معاون مربوطه كه اسمشو ميذارم آقاي "ن"، منو و شغلمو و اصلا سيا ست جذبمو قبول نداشت! اين رديف همون سال ايجاد شده بود و من اولين فردي بودم كه قرار بود كار رو توي استان شروع كنم.براي عقد قرارداد با من دستور از وزا رت اومده بود و چاره اي نبود كه منو تحمل كنن. 

سرتونو درد نيارم، اين آقاي "ن" يه خواهر ته تغاري داشت كه بيكار بود و بعد از ساليان دراز تصميم گرفته بود درس بخونه، يه خواهرزاده هم از خواهر بزرگش داشت كه توي كافي نت كار ميكرد.خواهرزاده هه رو چسبونده بود به قسمتي از اداره كه يه جوري با منطق خودش به كافي نت ربط داشت.(با منطق من، در حد ارتباط جويدن آدامس بادكنكي با حل مساله جبر) كه دو لت عوض شد و همه عوض شدن و سيا ستهاي جديد اون كار رو از بيخ و بن متوقف كردن و سر خواهرزاده هه بي كلاه موند.اين اتفاقات در حدود بهمن 84 رخ داد.زمانيكه من هنوز 8ماه نشده بود كه با تشريفات كاملا عادلانه استخدام شده بودم. 

الان شايد بتونيد حدس بزنيد كه چي شد.نوروز سال 85 يه جوري بود كه تعطيلات 13 حدود 5-6 روز مي شد به خاطر 28 و 30 صفر و اينا.آخرين لحظات وقت اداري 11فروردين كه ميرفت تا 6 روز تعطيل بشه، مدير اداريمون با من تماس گرفت كه ديگه بهت نياز نداريم و قراردادت تا اسفند بود و تمديد نميشه! تصور كنيد من چه حالي شدم!! تعطيلاتم كه كوفت شد اما فرصت شد تا خوب فكر كنم.بعد از تعطيلات اومدم مستقيم رفتم دفتر رييس عالي كه كتباً بهم نامه بديد كه منو نياز نداريد تا برم وزا رت و بپرسم ببينم بيكار بودن اينقدر آزمون گرفتن واسه 9ماه؟ كه رييسه افتاد به تته پته كه من خبر ندارم و مدير اداري از خودش گفته.(اينجا بگيد جون ننت!) و واسه اينكه كم نيارن بهم گفتن تو ادعا مي كني مهندسي!!! گفتم خب طبق قوانين كشور من تحصيلكرده رشته مهندسي هستم اما هيچوقت ادعايي نداشتم.بهشون نگفتم كه شماها منو حاج خانم صدا مي كنيد!! مهندس چيه! خلاصه تموم شد رفت تا يه روز كه پيچ چانه مدير اداري شل شده بود و اساساً خيلي علاقه داشت يه خانم پيدا كنه باهاش صحبت كنه!!! بهم گفت كه اون زمان كه اون كار كافي نتيه متوقف شد و خواهرزاده هه سرش بي كلاه موند گفتن چه كنيم چه نكنيم بياييم به اين دختره كه تازه اومده و مجرده و نياز نداره و فرصت شغلي براش بازم هست بگيم نميخوايمش و خواهرزاده هه رو بذاريم جاش، بعد كه اين چند روز نيومد به وزا رت نامه بزنيم كه فلاني كه اسمشو شما فرستاده بوديد براي تمديد قرارداد نيومد و كارو دوست نداشت و ما به جاش اين تحفه رو ميذاريم!! به همين راحتي و به همين نجسي! كه نقشه شون با شنيدن اينكه من دارم ميرم تهران بر آب شد. 

البته براي خواهرزاده هه كار تراشيدند و خواهر ته تغاريه رو هم بعدش آوردن ور دل اون. اما قراردادشون و موقعيتشون خيلي از من پايين تر بود و آقاي "ن" همواره در تلاش بود يه جوري جاي من اسمشونو رد كنه هر از گاهي از اين و اون مي شنيدم كه توي فلان نامه به جاي اسم تو اسم اينارو فرستادن و اين صحبتها اما خدا جاي حق نشسته.... 

گذشت و گذشت و 8سال تموم شد و دوباره بلوكهاي دومينو شروع كردن به تغيير و اين كاره كه براشون تراشيده بودن هم متوقف شد!!! آقاي "ن" هم با بلوكهاي دومينو رفت.... متاستازش هنوز مونده بود اما به قدرت تومور اصليه نبود اين شد كه با اين دوتا تسويه نكردن و يه جوري توي چارت چپوندنشون و.... 

خواهر ته تغاريه شد نيروي مستقيم من! زيرمجموعه منِ غيرمدير! سوهان روحم توي اداره كم بود اينم چند دندانه تيز بهش اضافه كرد.مسير تعالي روح من با سوهانهاي فراوان روبروئه.

خواهرزاده هه هم نميگم چي شد اما نيست ديگه. 

* آقاي "ن" تو يه هواپيما با مامان اينا رفتن مكه و من در فرودگاه ديدمش.آدم به آدم ميرسه.اگه وجدان داشته باشه بايد توي مكه و مدينه يه كم استغفار مي كرد. 

* مدير اداري هم به نحو تحقير آميزي شوت شد به جايي دورافتاده و بخور نمير داره حقوق ميگيره زندگي مي كنه. 

* رييس عالي هم توضيح نميدم چطور تا تابلو نشه، اما وحشتناكتر از هر كارمندي تحقير شد. 

* سعي كردم از رشته هاي تحصيلي و دانشگاهها و اينها چيزي نگم كه به كسي برنخوره اما بدانيد كه وقتي با پارتي ميريد جايي، ممكنه ندانسته به افراد مظلومي صدمه بزنيد كه آهشون بعدها گريبانگيرتون بشه. 

** اسم پستو بايد ميذاشتم "كليد اسرار"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت   توسط من  |