Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

سلام دوستان! روزخوش!

امروز نهم شهریورماه هزار و سیصد و نود و سه٬ ۷سال از آغاز زندگی مشترک ما زیر یک سقف می گذرد.مبارکمان باشد!

راستش من هنوزهم که به آنروز فکر می کنم می بینم که نظرم تغییر نکرده و عروسی گرفتن را کاری عبث می دانم.(به نظر شما چرا اینطوری شده لحنم؟) خوب که فکر می کنم توی حلقه ای گرفتار می شوم که به جایی نمی رسد.یعنی معتقدم عروسی با حداقل هزینه چیز جالبی از آب درنمیاد و عروسی با هزینه بالا هم به نظرم منطقی نمیاد.به عبارتی وقتی میری آرایشگاه معمولی همین میشه که مثل من عکسای عروسیتو از آلبوم دربیاری قایمشون کنی و صفحه مربوط به اون چندتایی که به خاطر سایر افراد توی عکس نگهشون داشتی رو سریع رد کنی٬ وقتی هم میری آرایشگاه خوب٬ ببخشید قصد توهین به کسی ندارما اما عقل ناقص من اصلا نمی تونه درک کنه چطور آدمهایی هستند که ۳میلیون میدن برای آرایش روز عروسیشون!(خواهر وسطی یه عروسی رفته بود پریروز که آرایش عروس دومیلیون و هفتصد شده بود!) یا ۵میلیون بدن به یه لباس.(بازم همین عروس!) یعنی به نظر من اصلا عاقلانه نیست حتی اگه طرف توی استخر پول زندگی کنه.بازم گفتم قصد توهین ندارما عقیده شخصیم اینه.یعنی عروسی با هزینه کم هم بیخوده٬ با هزینه بالا هم! بینابینی هم وجود نداره که بگی هزینه متوسط خوبه.خود من هزینه متوسط بودم یه نوعی اما متوسطش هم پایین محسوب میشه.


افسردگی محل کارم همچنان ادامه داره و رییسم مشخصا منو دور می زنه و من نشستم نگاهش می کنم چون کار دیگه ای از دستم برنمیاد.یعنی درگیر شدن با آدمهایی که همه جا متاستاز دادن کار عاقلانه ای نیست.(چقدر از این عبارت خوشم اومد! واقعا توی سیستمهای اداری بعضیا متاستاز دادن بدجور!)

یکی از همکارای منفور و کثیفم تا شب میمونه توی اداره و برای دکترا درس میخونه و رییس احمقم براش ۹۰ ساعت اضافه کار رد کرده٬ برای من به جرم اینکه خانواده دارم و زندگی شخصیم رو دارم تا حدی مثل انسان ادامه میدم اضافه کار "۰" رد کرده! چیزی که حتی توی امور مالی هم اسباب خنده و دلخوشی شده!!!


و زندگی همینطور ادامه داره.

خلاصه که ۷سالمون شد!


به خدای احد و واحد قسم٬ قصد داشتم امروز یک پست شاد بذارم.یه پست انرژی دار!! اما اینی شد که می بینید! ببخشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت   توسط من  | 

آدم وقتی یه ضعفی داره٬ تقصیر همه چیو میخواد بندازه رو دوش اون ضعفه.شایدم فقط من اینجوریم.بی پولی همیشه برای من و در ناخودآگاهم برام یه ضعف محسوب می شده گیرم که خیلی مانع زندگیم نشده.

دارم فکر می کنم اگر محدودیت مالی نداشتم و برای استخدام "یه جایی" شدن عجله نمی کردم شاید توی این منجلاب نیفتاده بودم.شاید اگر بچه خانواده پولدارتری بودم توی همون کارخونه می موندم و طراحی می کردم و برای خودم پروژه می گرفتم و به جای "گدایی"٬ "مهندسی" می کردم.وقتی اومدم اینجا ۲۲۰ تومن پایه حقوقم بود درحالیکه دریافتی نهاییم با اضافه کار اجباری که داشتیم توی کارخونه می شد ۱۳۰-۴۰ تومن تازه اونم علی الحساب می دادن و یه ماه درمیون و.... شاید اگر بچه خانواده پولداری بودم قدرت ریسک بیشتری داشتم و خودم رو نمی چسبوندم به این خراب شده لعنتی و همتراز نمی شدم با یه عده بیسواد کله پوک کثیف چاپلوس!

شایدم دارم تنبلی و رکود خودم رو توجیه می کنم اینجوری.


پرستار آقاپسر نیومده بود و مامان خونه ما بود گفتیم نوه شماره۶ هم بیاد باهم بازی کنن.گفتم برگشتنی برای ناهارش پیتزا بگیرم تنوع بشه که رفتم داخل پیتزایی و تصمیم گرفتم ساندویچ بگیرم که زودتر آماده بشه.نشسته بودم سفارشم رو بیارن که یه آقایی با لهجه اصل ولایت به نام صدام کرد و احوالپرسی کرد و گفت با زحمتای ما؟ فهمیدم که با خواهر کوچکتر یا وسطی اشتباه گرفته منو وگرنه من کی به درد آدما خوردم که بگه با زحمتای ما؟ گفتم ببخشید من نشناختمتونا! گفت فلانیم.گفتم شاید منو با خواهر کوچکتر اشتباه گرفتینا! گفت نه بابا میشناسمتون! اما راست نمی گفت٬ گفتم که من کی به دردش خوردم مثلا؟ اینجور وقتا دلم میگیره که به درد جامعه نمی خورم.اینم شد شغل؟

همینجوری متوجه شدم که یه جورایی پادویی می کنه تو پیتزایی و سرم رو با فیشی که داده بودن گرم کردم این آقا اومد و رفت.روز بعدش از دور دیدم که موتور داره و غذاهای سفارشی تلفنی رو میبره.

دلم گرفت.آقایی به اون سن که دختر دم بخت داره داشت کاری انجام میداد که مناسب پسرهای جوان هست بعد صاحب پیتزا فروشی یه پسر ۲۴-۵ ساله بود تیپ بنفش زده بود واستاده بود تماشا می کرد....بعد یادم افتاد کیه.خواهر وسطی معلم دخترشه و میگفت دختر خیلی خوبیه اما شنیده بودم وضع مالیشون خوب نیست.

اینجوری شد که کل مسیر پیاده ام رو تا خونه با فکر و درد طی کردم.چقدر می تونه درآمد داشته باشه مگه؟ یادم باشه هیچوقت از اون پیتزایی٬ تلفنی پیتزا نخوام.


چندوقته آقاپسر صبحها بهانه "ماماسی = مامانش!" میگیره.به من میگه ماماسی!!دیروز زنگ زدم به پرستار که چی شد چطور آرومش کردی و بهش توضیح دادم این آقا روش باز شده همسنای اون میرن مهد اینجوری نمی کنن.گویا پرستار این حرف منو اشتباه تحویل گرفته که میخوام آقاپسرو بذارمش مهد و کل اون روز رو تا رسیدن من دودوتا چهارتا کرده واسه قسطاش و محضیکه من رسیدم پرسید میخوای بذاریش مهد؟ گفتم نه مگه اینکه شما نیای خدانکرده! به وضوح خوشحال شد که همش یه سو تفاهم بوده.

بعد که رفت٬ فکرم مشغول شد.هرروز وقتی می رسیدم توضیح میداد بهونتو گرفت شکلات خواست نمیدونم اینو خواست اونو خواست اما دیروز گفت خیلی آروم شده امروز! فکر کنم میخواست برسونه که اذیتم نکرده.

ای پول کثیف ای پول کثیف تو با آدما چکار می کنی....


از یه مربی رانندگی مشهور وقت گرفتم با ماشین خودم بیاد نظارت کنه و یادم بده.در مورد رانندگی تصمیمم اینه:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت   توسط من  | 

سلام دارم با گوشیم پست میذارم اوضاعمو میدونید که خوب نیست ببخشید حال شمارم بد می کنم اصلا به خاطر رعایت شماست که نمی نویسم وگرنه دلم پره بدجوری.اصلا خودم نیستم به یه موجود منفعل تبدیل شدم که گاهی نمیشناسمش.بی خیال می شینم بهم ظلم شه.رییسم نهایت بی انصافی  رو در حقم میکنه سکوت می کنم.شاید اثر همون تنبلی و رکوده که گفتم.البته میدونم هم که مقاومت یا مبارزه فایده نداره و این یارو (ببخشید ) ازاوناییه که مصداق نرود میخ آهنین در سنگند.برای آدمهایی مثل من هم رکود کاری و احساس بیهودگی که به تبعش میاد بدجور ویران کننده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت   توسط من  | 

آخرین عکسامون مال جواهرده میشه و این یعنی از جواهرده به اونور هیچی خوش نگذشته.اینام سواحل آستارا و گیسوم عزیزه که می بینید:

اصلا تصوری از عمق و موج نداشت و ولش میکردی میخواست تا ته دریای خزر بره!!!

اینجا در نهایت تمرکز داره  برج می سازه!

و اینجا از یه لحظه غفلت ما استفاده کرده ده برو تا سواحل روسیه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت   توسط من  | 

سلام! وقت به خیر!

وبلاگم تبدیل شده به آه نامه! ناله نامه! ببخشید اما حرف بهتری ندارم.

گلودردی گرفته ام که بیا تماشا کن! درحدیکه رفتم پزشک عمومی محله (یادم نمیاد آخرین باری که پزشک عمومی ویزیتم کرده کی بوده٬ قطعا قبل از اکسترنی خواهرکوچکتر بوده.) و آمپولی رو که نوشته بود بلادرنگ زدم.(من هرگز بدون مشورت با خواهر کوچکتر داروی هیچ دکتری رو مصرف نمی کنم.میدونم کارم خوب نیست اما دیگه!) پس ببین در چه وضع حادی بودم من!ریشه دردم آب به آب شدن و تغییر آب و هوا بوده و تشدید کننده جریان طبق معمول: اعصاب خراب! روح و روان داغون! همشم از محل کارم و رییس نامردم نشات میگیره.بین خودمون بمونه اون روز من جزو اولین افرادی بودم که خبر سقوط هواپیما رو شنیدم همینجوری رفرش زدم رو عصرایران دیدم نوشت دقایقی قبل این اتفاق افتاد نوع هواپیما و هیچیش معلوم نبود هنوز و من یه لحظه ناخودآگاه دلم خواست رییسم توی هواپیما بوده باشه.بعدش از این فکر ناانسانانه ام ناراحت شدم اما ببین چی شده بود دیگه.

خواهش می کنم بهم نگید "اعصابتو خرد نکن!" چونکه خودمم دلم میخواد خرد نشه اما میشه.وقتی می بینی هرچی واست ارزش بوده و هست از نظر سیستمی که توش کار می کنی ضدارزشه وقتی می بینی نه راه پس داری نه راه پیش بخوای نخوای اعصابت داغون میشه.متاسفانه قوانین انسانی با قوانین اداری خیلی فرق دارن و حتی بیشتر وقتها نقطه مقابل هم میشن.

بگذریم.

دیشب حالم خیلی بد بود.سردرد امانم رو بریده بود نه توان داشتم پاشم دارو بخورم نه رو که از آقای همسر بخوام برام بیاره.توی خواب دیدم خواهرکوچکتر گفت پاشو یه دیکلوفناک با شیر بخور گفتم ناپروکسن داریم گفت چه بهتر! همونو بخور! بعدش بلند شدم و دارو خوردم.

یادم میاد برادر بزرگترینا تازه ازدواج کرده بودن و عروس بزرگتر گاز فردار داشت.باید سال ۶۸ بوده باشه.رفته بودم خونه شون و عروس بزرگتر کیک درست کرد من اونقدر کیک داغ خوردم (ندیدبدی!) که شب نمی تونستم بخوابم و همش کیکها می اومدن جلوی چشمم حالم بدتر میشد.خوب یادمه تهوع شدید داشتم.دیشب هم که سرم داشت می ترکید همش جاده های شمال می اومدن مقابل چشمم.درست مثل کیکها. چه شمالی رفتیم!!

دعای روز: خدایا! یا به رییس من قدرت تمیز عطا کن٬ یا از این حوزه دورش بفرما و یا عمرشو بگیر! الهی آمین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت   توسط من  | 

سلام!

از همه ۴۴ نفری که برای پست قبلیم نظر گذاشتن به شدت ممنونم.نشد تک تک جواب بدم چون با گوشی اسمارت فونم میخوندم و البته دزدکی و مخفیانه دور از چشم آقاپسر!

این مدت هم که نبودیم رفتیم شمال و البته چندان خوش نگذشت.قرار بود امروزم تهران باشیم که من مدرکم رو بگیرم اما دیروز دیگه گفتیم  ولش کن و برگشتیم.مسافرت با ماشین سخت است مخصوصا وقتی مجبوری آزادراه تهران تبریز رو بیای که افتضاح میشه بر بیابون! همکاران مسئول و باوجدان من در استان مازندران با کنسل کردن مهمانسرا سنگ تموم گذاشتن و تا حد زیادی تونستن گند بزنن به مسافرتمون.گو اینکه استان به استان فرق نداره کلا این مجموعه هرچی آدم خوب!! بوده استخدام کرده صدالبته یکیشم منِ احمقِ بی شعورم که موندم تو این مجموعه و ماهی ایکس ریال گدایی می کنم.ولش کن! حتی حوصله نکردم زنگ بزنم به همکارای مازندرانم گله کنم.خدامیدونه مهمانسرایی رو که به اسم من بود واسه کی پیشکش کردن و البته طبق چه معامله ای.خدا همه رو به راه راست هدایت کنه....

همشم تقصیر شما شد ازبس نوشتید رفتیم چالوس و نمیدونم رامسر و نمک آبرود و دوهزار و سه هزار و اینا منم هی دلم خواست بریم مازندران فکر کردم گیلان خودمون خیلی عقب افتاده است! ازبس ایران کتان ایران کتان کردین! واللا! از این به بعد شمال ما خلاصه میشه به آستارا و نهایت نهایت انزلی.همش یه ساحله یه دریائه یه کشوره مازندران و گیلان نداره که! ایران کتانشم آقاپسر نذاشت بگردیم و خرید کنیم.خلاصه که همتون مقصرید حسابتونو میرسم!

با اینکه آقاپسر هم خیلی آقایی کرد اما سفر ماشینی با بچه کوچک بازهم نمیصرفه.واللا من نمیدونم اونایی که با بچه کوچک اومده بودن و توی چادر هم می موندن چقدر قوی بودن من یکی واقعا ضعیفم.

یه چیز دیگه هم اینکه من دارم وسواسی میشم و باید جلوی پیشرفت این بیماری رو بگیرم.توی سوئیتی که گرفته بودیم اصلا نمیتونستم به چیزی دست بزنم.

و یه چیز دیگه تر اینکه من باید فکری برای تنبلیم کنم.من باید متحول بشوم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت   توسط من  |