Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

پيشاپيش سال نو رو تبريك ميگم به تمام دوستاني كه وبلاگمو ميخونن و ردپا ميذارن، دوستاني كه مي خونن و ردپا نميذارن و دوستاني كه قبلا ميخوندن و ديگه نميخونن.... 

اميدوارم سال 1394 يك سال خيلي خيلي خوب و شادي براي همگيمون باشه! انشاالله! 

سال 93 براي من يه سال نسبتا معمولي بود، تعداد تنشهايي كه باهاشون مواجه شدم كم شد و البته شايد تعدادش ثابت بود اما من بيشتر از سال قبل تونستم مديريت كنم.در سال 93 حالا يك سال كه نه، اما چند ساعت و چند روزي بزرگ شدم و اينو خوب متوجهم.سنم هم كه يه سال رفت بالا و به عبارتي الان يه مادر 33 ساله داره اينجا رو مي نويسه. 

توي محيط كاريم هم همونطور كه گفتم تنشها رو تونستم مديريت كنم كه اين مديريته بيشتر از نوع چشم پوشي و يا حل شدن در سيستم مزخرف بود.بين من و يكي از همكاران پرنفوذ سابقه دارم روابط كاري خوبي ايجاد شد و از اين روابط دوتا نفع به من رسيد يكي اينكه با بنچ مارك تونستم بعضي كارا رو ازش ياد بگيرم و اين كمك كرد بعضي مسائل رو راحت تر هضم كنم و دوم اينكه شناخت مثبتي كه ايشون از من به دست آورد باتوجه به نفوذ كلامش بين همكاران باعث ايجاد وجهه بهتري از من گرديد!!(چه اداري!!) متاسفانه خيليها و ازجمله بسياري از خوانندگان عزيز وبلاگم منو نوع ديگري ميشناسن كه به خوبي خودم نيست! 

و اما من ترجيح ميدم سالها رو وقتي تموم ميشن نامگذاري كنم و به اين ترتيب سال 93 رو سال شكسته شدن بسياري از طلسمها براي خودم نامگذاري مي كنم كه عمده ترينش رانندگي بود. 

تصميمي كه براي سال بعد دارم و ميخوام در سال 94 به طور خاص روش زوم كنم همانا نهادينه كردن نوعي سريش شدن مثبت در انجام كارهاي شخصي و اداريم هست.من آدم پيگيري نيستم و فكر مي كنم همه كارشونو مثل خودم رو وجدان انجام ميدن و نياز به پيگيري نيست اما واقعيت اينه كه هست جانم! هست! 

سلامت و شاد باشيم و سال نو مبارك!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

تصور كنيد يك خانم فقيري!! گوشت نداشته و با نخود و سيب زميني و گوجه يه غذايي شبيه آبگوشت درست كرده، 

و يه خانم ثروتمندي!! انواع گوشت قرمز و سفيد و ماهي و حبوبات و ادويه ها و زعفران و خيلي چيزا كه داشته ريخته تو قابلمه اسمشو گذاشته آبگوشت! 

 هيچكدوم اينا آبگوشت نيستن اما اوليه قابل تحملتره. 

اين روزا آدما كلي اطلاعات سطحي و گاهي اشتباه به دست ميارن عموما از شبكه هاي اجتماعي.اطلاعات پزشكي و فني و سيا سي و اقتصادي و پووووووففففف! تحملشون خيلي خيلي سخت تر از آدماييه كه هيچي اطلاعات ندارن.واللا!  

حوصلم سرميره وقتي كسي ادعا ميكنه آب جوشيده و چايي اونقدر نيترات دارن كه بكشنت!! و تبريز ا بو لا اومده و موبايل اونقدر ميدان داره كه سرطان بگيري و ظريف اشتباه كرده و مسكن گرون ميشه و .... 

اين روزا بيشتر آدمهاي اطرافم در حال اظهار فضل هستن.اذيت ميشم. 

حالا اينا منو فقط "اذيت" مي كنن و اتفاق بدتري نمي افته اما همين آدمها، جامعه ما رو تشكيل ميدن و همين اطلاعات ناقص ميتونن واقعا به ضرر جامعه تموم شن.مخصوصا كه اين تيپ افراد باورپذيري شديدي دارن نسبت به هر داده اي كه بهشون ميرسه و شديدا هم سرايت ميدن دانسته هاشونو.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

براي برنامه اي سران همه استانها دارن ميان تبريز و ما ميزبانشون هستيم. 

من خدا خدا مي كنم كه مسئوليت خاصي متوجه من نباشه و كسي كاري بهم ارجاع نده تا مجبور نشم وقت آزادمو براشون هدر بدم هرچند اگر كاري بهم ارجاع بشه وجداناً در بهترين حد ممكن انجامش خواهم داد، 

همكارهاي مزدوجم دارن خودشونو مي كشن كه كدومشون بره استقبال فرودگاهي كدوم مهمان!! كه هر مهمان رو حداقل يكيشون مورد تملق قرار داده باشن براي استفاده هاي بعدي!! 

حالم ازشون به هم ميخوره....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

داره برف مياد.كولاكه.شهر تعطيله....  

(هشدار: اين پست حاوي كلماتي دور از شان نويسنده و خوانندگان محترمش است.)

پنجشنبه رسيدم خونه و مقداري از عيدي پرستارم رو دادم.پول خرد نداشت ميخواست بره بازار، كارت اتوبوسم رو دادم با كمي پول خرد البته هردو رو به امانت.همينكه از در رفت بيرون، آقاي پسر دراومد كه "مامان! تبشومايسيني سينديرديم!" فهميدم خبر شكستن يه چيزي رو ميگه و كنار مايكروفر رو نشون ميده.گفتم چيو شكستي واي واي؟ گفت "تبشومايسين" بازم متوجه نشدم و واسه اينكه غرورش نشكنه دنبال شواهد و اثرات چيزي كه شكسته بودم تا اينكه برخوردم به:  

قطره هاي جيوه روي سينك و كابينت كنار مايكروفر! 

و فهميدم چيزي كه شكسته همانا تب سنج جيوه اي بوده.اعصابم به هم ريخت.اينهمه مراعات كن اينهمه مواظب جنس قابلمه و ظرف آب و شيشه و هرچيزي باش كه خطرناك نباشه، واسه جوشوندن شيرش برو قابلمه مارك بخر كه سرب و آلومينيوم و كوفت نداشته باشه، حالا بياد با چي تماس داشته باشه؟ با جيييييوه! زنگ زدم به پرستارش و پرسيدم احيانا نخورده باشه؟ گغت نه....باهاش تند حرف زدم گفتم اگه خورده بگوها اين ماده كشنده است! بيچاره خيلي ترسيد.... مني كه در اين شرايط زنگ ميزنم به خواهر كوچكتر و اينترنت! زنگ زدم به خواهر وسطي كه رشته اش شيميه بپرسم! گيج شده بودم.خونه نبود داماد وسطي برداشت گفت فكر نميكنم چيزي بشه ولي ميخواي از ...(خواهر كوچكتر) بپرس.بيشتر ترسيدم.زنگ زدم گفت بابا چيزي نيست و بچه بوديم كلي با جيوه بازي كرديم كسي نميدونست خطرناكه و اينا.... تو نت گشتم همينو نوشته بود اما استرس وحشتناكي كه بهم وارد شد از يه طرف، عذاب وجدان ناشي از برخورد تند با پرستار هم از طرف ديگه منو حسابي به هم ريخت.براي برخورد تند با پرستار حق داشتم خب نبايد ميداد دست بچه اونو اما من ياد نگرفته ام كه "حق داشته باشم." من هميشه خودمو مقصر ميدونم.هميشه! 

پرستار گفت جمع كردم همشو اما هنوز وجود داشتن.لابد با اسكاچ هم جمع كرده بود.اسكاچ رو انداختم تو آشغالهاي بازيافتي.شيشه هاشم جمع كرده بود اما دوتا خرده شيشه ناجور پيدا كردم روي كف آشپزخونه.پنجشنبه مبارك و ميموني داشتيم تا اينجاش!!! بعدش ميمون تر بود كه از حوصله جمع خارجه توضيحش و نتيجش جمعه اي مزخرف شد.قرصهاي كوفتي كه ميخورم نميذارن گريه كنم.تنها چيزي كه از غمگين بودنم گرفته همين توانايي گريه كردنه وگرنه من همواره غمگينم و به اينا هم معتاد شدم فكر مي كنم اگر نخورمشون بازم مثل سابق ميشم.البته به تجويز دكتره ها.پرستارم توي ايستگاه اتوبوس از استرس فشارش افتاده بود و من احمق مقصر بودم.دلم ميخواست گريه كنم اما نميشد باز تو وايبر يه چيزي فرستادن يه كم اشكمو درآورد اما موقت بود.نچسبيد. 

امروز هم به همكار زيرمجموعه ام براي هزارمين بار هشدار دادم كه بدون هماهنگي من نره با مافوق من در مورد كاري مشورت كنه.هزاربار يادش دادم كه سلسله مراتب رو رعايت كنه البته مافوق من اگر بفهمه نبايد بهش رو بده اما اونم .... باتوجه به وضعيت عصبي كه توضيحشو دادم لابد ميدونيد هشدارم چطور بوده و بعدش چه حسي داشتم! حس اينكه "حق نداشتم بهش بتوپم" اما وظيفه اداريمه بابا من اگر مسئول اين حوزه هستم من بايد تصميم بگيرم.من! 

خلاصه حس "حق نداشتن" خيلي بده.به خودت حق ندي كه به بچه ات كه مادرشي، به پرستار بچه ات كه كارفرماشي، به همسرت كه ازش توقع داري هم سّر باشه برات، به كارمند زيرمجموعه ات كه رييسشي، به راننده پشت سري كه مي بينه راهنما زدي و به محضيكه بتوني ميري سمت چپ اما همچنان علامت ميده راهو نگير، به مافوقت كه با رو دادن به زيرمجموعه ات داره عملا "دورت ميزنه"....اعتراض كني... تو حق اعتراض نداري! هميشه حق با ديگرانه! تو هميشه مقصري! نميدونم كي منو اينطوري تربيت كرد؟ مادرم؟ خانواده پرجمعيت و خواهربرادرهاي برتر از خودم؟ جامعه؟ دانشگاه؟ اداره؟ خودم؟ چه كسي؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

كِي شد؟  

كِي شد شعور مردم ما به جايي رسيد كه باور كنن ابولا به تبريز آمده و 5 نفر رو كشته؟ كِي شد واقعا؟ درحدي به اين باور برسن كه هرچي توضيح بدي و دليل بياري بازم قانع نشن و بگن نه! ابولاست!!   

كِي شد شعور مردم ما به جايي رسيد كه عكس آن عراقي را با جسد كودكش كه در اثر گلوله شادي بازي ايران-عراق فوت شده، ببيند و باور كند كه او يك اصفهاني است كه بچه اش شارژر گذاشته داخل دهانش و برق گرفته و مرده؟ 

كِي شد شعور هيات علمي دانشگاه ما به جايي رسيد كه در ازاي چندرغاز پروژه پژوهشي از يك دستگاه دولتي، براي كارمند آن دستگاه نمره 20 رد كند؟!  

آخري دردآورتر است، اصلاً دوتاي بالايي رو نوشتم كه به اين برسم.متاسفم براي دانشگاه و هرچه دانشجو و تحصيلكرده است.دوستان! نمك هم گنديده!! 

* با احترام براي دوستان عزيز هيات علميم كه اميدوارم اونا بتونن اين جو كثيف رو بالانس كنن....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

يه زماني بود كه توي بيشتر صفها اول بودم، نه فقط درس و تحصيل... يه زمانهايي كه در زمان خودش از موقعيتم راضي نبودم ولي پيشتاز بودم.به عبارتي كه دوست ندارم استفاده كنم "جوان بودم."  

روند پير شدن رو در خودم كاملا احساس مي كنم.بي اهميت شدن به خيلي چيزها، عقب ماندن از خيلي قافله ها، دردهاي جسمي و خيلي علايم ديگه دارن بهم ميگن جوانيت داره ميگذره. 

دارم فكر مي كنم از متوسط خانمهاي جامعه پولدارترم اما از متوسط خانمهاي جامعه كمتر ميخرم، كمتر مي پوشم، كمتر ميگردم، كمتر خوش ميگذرونم. 

نميدونم چطور شد و چه كسي باعث شد كه من اينقدر به سختي خوشحال بشم و بدتر از اون احساس كنم خوشحاليهاي مردم چقدر مسخره است و چقدر الكي خوش هستند مردم! 

ماهي لجن خوار (باكلاس ترش ميشه كت فيش!) تو آكواريوم ديدين كه كز مي كنه يه گوشه و تا مجبورش نكني يا غذاش تموم نشه جنب نميخوره؟ احساس مي كنم شبيه اونم! سفر نريم كي حوصله داره منت مرخصي بكشه و شيشه آرمانو تو هتل چه جوري بشورم و اگه تو هواپيما اذيت كرد چه كنم و اگه آب به آب شد برگشتيم چه كنم و ...، به يه تيپ ثابت بريم بيرون چون كي حوصله داره پالتوهه رو بذارم تو كمد جديده رو برداره و وسايل كيفها رو جابجا كنه و مبادا پستونك رو جا بذاره و شال رو از چوب رختي برداره و پوووف! حتي اون كش وامونده اي كه باهاش موهامو دسته جارو مي كنم رو هم حال ندارم عوض كنم!! ديروز از عروسي برگشتم ميگم مردم چطور هربار ميرن بيرون دوبرابر عروسي من آرايش مي كنن و عصرها حوصله دارن پاكش كنن؟ چقدر كارها سخته!!!! 

نخنديد! سرتون مياد! اينها دغدغه هاي يه سالمند افسرده است! 

خواهش مي كنم نصيحت هم نكنيد و راهكار ارائه نديد (نه كه خيلي نظر ميديد از اون لحاظ!) تئوري همه چيو بلدم. 

* ديروز يه عروسي دعوت بوديم از نوع پاركينگي! اين عروس و داماد تا مرز جدايي رفتن و برگشتن و جشن ديروز هم يه جورايي زوركي بود.خلاصه با اعمال شاقه رفتيم.يه پيراهن مشكي دارم كه دوست داشتم با كيف و كفش قرمز بپوشم اما گفتم تو ولايت ضايع ميشه ميگن از حاكان آك كايا ياد گرفت!! خلاصه كيفي رو بردم كه براي اداره استفاده مي كنم و كفش مشكي پوشيدم.آغا! رفتم ديدم ملت كلا به سبك آقا حاكان دراومدن! چه لباسهايي چه اكسسوارهايي وااااو! چقدر من عقب مانده بودم كه كيف و كفش قرمزم رو مد تلقي كردم و متواضعانهاستفادش نكردم!!!! 

**راه حل مشكلاتم اينه كه خودمو دوست داشته باشم.يعني مشكل اساسيم اينه كه خودمو دوست ندارم.خب من بلدم مثل خيليهاي ديگه "وانمود كنم" كه خودمو دوست دارم يه جوري كه همه باورشون بشه و تحسينم كنن اما خودم ميدونم كه نيست! دوست ندارم خودمو! خودمو اذيت مي كنم.والد بدي هستم براي خودم! خانم پنه لوپه درونم قويه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط من  |