Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

تصور كنيد يك خانم فقيري!! گوشت نداشته و با نخود و سيب زميني و گوجه يه غذايي شبيه آبگوشت درست كرده، 

و يه خانم ثروتمندي!! انواع گوشت قرمز و سفيد و ماهي و حبوبات و ادويه ها و زعفران و خيلي چيزا كه داشته ريخته تو قابلمه اسمشو گذاشته آبگوشت! 

 هيچكدوم اينا آبگوشت نيستن اما اوليه قابل تحملتره. 

اين روزا آدما كلي اطلاعات سطحي و گاهي اشتباه به دست ميارن عموما از شبكه هاي اجتماعي.اطلاعات پزشكي و فني و سيا سي و اقتصادي و پووووووففففف! تحملشون خيلي خيلي سخت تر از آدماييه كه هيچي اطلاعات ندارن.واللا!  

حوصلم سرميره وقتي كسي ادعا ميكنه آب جوشيده و چايي اونقدر نيترات دارن كه بكشنت!! و تبريز ا بو لا اومده و موبايل اونقدر ميدان داره كه سرطان بگيري و ظريف اشتباه كرده و مسكن گرون ميشه و .... 

اين روزا بيشتر آدمهاي اطرافم در حال اظهار فضل هستن.اذيت ميشم. 

حالا اينا منو فقط "اذيت" مي كنن و اتفاق بدتري نمي افته اما همين آدمها، جامعه ما رو تشكيل ميدن و همين اطلاعات ناقص ميتونن واقعا به ضرر جامعه تموم شن.مخصوصا كه اين تيپ افراد باورپذيري شديدي دارن نسبت به هر داده اي كه بهشون ميرسه و شديدا هم سرايت ميدن دانسته هاشونو.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

براي برنامه اي سران همه استانها دارن ميان تبريز و ما ميزبانشون هستيم. 

من خدا خدا مي كنم كه مسئوليت خاصي متوجه من نباشه و كسي كاري بهم ارجاع نده تا مجبور نشم وقت آزادمو براشون هدر بدم هرچند اگر كاري بهم ارجاع بشه وجداناً در بهترين حد ممكن انجامش خواهم داد، 

همكارهاي مزدوجم دارن خودشونو مي كشن كه كدومشون بره استقبال فرودگاهي كدوم مهمان!! كه هر مهمان رو حداقل يكيشون مورد تملق قرار داده باشن براي استفاده هاي بعدي!! 

حالم ازشون به هم ميخوره....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

داره برف مياد.كولاكه.شهر تعطيله....  

(هشدار: اين پست حاوي كلماتي دور از شان نويسنده و خوانندگان محترمش است.)

پنجشنبه رسيدم خونه و مقداري از عيدي پرستارم رو دادم.پول خرد نداشت ميخواست بره بازار، كارت اتوبوسم رو دادم با كمي پول خرد البته هردو رو به امانت.همينكه از در رفت بيرون، آقاي پسر دراومد كه "مامان! تبشومايسيني سينديرديم!" فهميدم خبر شكستن يه چيزي رو ميگه و كنار مايكروفر رو نشون ميده.گفتم چيو شكستي واي واي؟ گفت "تبشومايسين" بازم متوجه نشدم و واسه اينكه غرورش نشكنه دنبال شواهد و اثرات چيزي كه شكسته بودم تا اينكه برخوردم به:  

قطره هاي جيوه روي سينك و كابينت كنار مايكروفر! 

و فهميدم چيزي كه شكسته همانا تب سنج جيوه اي بوده.اعصابم به هم ريخت.اينهمه مراعات كن اينهمه مواظب جنس قابلمه و ظرف آب و شيشه و هرچيزي باش كه خطرناك نباشه، واسه جوشوندن شيرش برو قابلمه مارك بخر كه سرب و آلومينيوم و كوفت نداشته باشه، حالا بياد با چي تماس داشته باشه؟ با جيييييوه! زنگ زدم به پرستارش و پرسيدم احيانا نخورده باشه؟ گغت نه....باهاش تند حرف زدم گفتم اگه خورده بگوها اين ماده كشنده است! بيچاره خيلي ترسيد.... مني كه در اين شرايط زنگ ميزنم به خواهر كوچكتر و اينترنت! زنگ زدم به خواهر وسطي كه رشته اش شيميه بپرسم! گيج شده بودم.خونه نبود داماد وسطي برداشت گفت فكر نميكنم چيزي بشه ولي ميخواي از ...(خواهر كوچكتر) بپرس.بيشتر ترسيدم.زنگ زدم گفت بابا چيزي نيست و بچه بوديم كلي با جيوه بازي كرديم كسي نميدونست خطرناكه و اينا.... تو نت گشتم همينو نوشته بود اما استرس وحشتناكي كه بهم وارد شد از يه طرف، عذاب وجدان ناشي از برخورد تند با پرستار هم از طرف ديگه منو حسابي به هم ريخت.براي برخورد تند با پرستار حق داشتم خب نبايد ميداد دست بچه اونو اما من ياد نگرفته ام كه "حق داشته باشم." من هميشه خودمو مقصر ميدونم.هميشه! 

پرستار گفت جمع كردم همشو اما هنوز وجود داشتن.لابد با اسكاچ هم جمع كرده بود.اسكاچ رو انداختم تو آشغالهاي بازيافتي.شيشه هاشم جمع كرده بود اما دوتا خرده شيشه ناجور پيدا كردم روي كف آشپزخونه.پنجشنبه مبارك و ميموني داشتيم تا اينجاش!!! بعدش ميمون تر بود كه از حوصله جمع خارجه توضيحش و نتيجش جمعه اي مزخرف شد.قرصهاي كوفتي كه ميخورم نميذارن گريه كنم.تنها چيزي كه از غمگين بودنم گرفته همين توانايي گريه كردنه وگرنه من همواره غمگينم و به اينا هم معتاد شدم فكر مي كنم اگر نخورمشون بازم مثل سابق ميشم.البته به تجويز دكتره ها.پرستارم توي ايستگاه اتوبوس از استرس فشارش افتاده بود و من احمق مقصر بودم.دلم ميخواست گريه كنم اما نميشد باز تو وايبر يه چيزي فرستادن يه كم اشكمو درآورد اما موقت بود.نچسبيد. 

امروز هم به همكار زيرمجموعه ام براي هزارمين بار هشدار دادم كه بدون هماهنگي من نره با مافوق من در مورد كاري مشورت كنه.هزاربار يادش دادم كه سلسله مراتب رو رعايت كنه البته مافوق من اگر بفهمه نبايد بهش رو بده اما اونم .... باتوجه به وضعيت عصبي كه توضيحشو دادم لابد ميدونيد هشدارم چطور بوده و بعدش چه حسي داشتم! حس اينكه "حق نداشتم بهش بتوپم" اما وظيفه اداريمه بابا من اگر مسئول اين حوزه هستم من بايد تصميم بگيرم.من! 

خلاصه حس "حق نداشتن" خيلي بده.به خودت حق ندي كه به بچه ات كه مادرشي، به پرستار بچه ات كه كارفرماشي، به همسرت كه ازش توقع داري هم سّر باشه برات، به كارمند زيرمجموعه ات كه رييسشي، به راننده پشت سري كه مي بينه راهنما زدي و به محضيكه بتوني ميري سمت چپ اما همچنان علامت ميده راهو نگير، به مافوقت كه با رو دادن به زيرمجموعه ات داره عملا "دورت ميزنه"....اعتراض كني... تو حق اعتراض نداري! هميشه حق با ديگرانه! تو هميشه مقصري! نميدونم كي منو اينطوري تربيت كرد؟ مادرم؟ خانواده پرجمعيت و خواهربرادرهاي برتر از خودم؟ جامعه؟ دانشگاه؟ اداره؟ خودم؟ چه كسي؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

كِي شد؟  

كِي شد شعور مردم ما به جايي رسيد كه باور كنن ابولا به تبريز آمده و 5 نفر رو كشته؟ كِي شد واقعا؟ درحدي به اين باور برسن كه هرچي توضيح بدي و دليل بياري بازم قانع نشن و بگن نه! ابولاست!!   

كِي شد شعور مردم ما به جايي رسيد كه عكس آن عراقي را با جسد كودكش كه در اثر گلوله شادي بازي ايران-عراق فوت شده، ببيند و باور كند كه او يك اصفهاني است كه بچه اش شارژر گذاشته داخل دهانش و برق گرفته و مرده؟ 

كِي شد شعور هيات علمي دانشگاه ما به جايي رسيد كه در ازاي چندرغاز پروژه پژوهشي از يك دستگاه دولتي، براي كارمند آن دستگاه نمره 20 رد كند؟!  

آخري دردآورتر است، اصلاً دوتاي بالايي رو نوشتم كه به اين برسم.متاسفم براي دانشگاه و هرچه دانشجو و تحصيلكرده است.دوستان! نمك هم گنديده!! 

* با احترام براي دوستان عزيز هيات علميم كه اميدوارم اونا بتونن اين جو كثيف رو بالانس كنن....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

يه زماني بود كه توي بيشتر صفها اول بودم، نه فقط درس و تحصيل... يه زمانهايي كه در زمان خودش از موقعيتم راضي نبودم ولي پيشتاز بودم.به عبارتي كه دوست ندارم استفاده كنم "جوان بودم."  

روند پير شدن رو در خودم كاملا احساس مي كنم.بي اهميت شدن به خيلي چيزها، عقب ماندن از خيلي قافله ها، دردهاي جسمي و خيلي علايم ديگه دارن بهم ميگن جوانيت داره ميگذره. 

دارم فكر مي كنم از متوسط خانمهاي جامعه پولدارترم اما از متوسط خانمهاي جامعه كمتر ميخرم، كمتر مي پوشم، كمتر ميگردم، كمتر خوش ميگذرونم. 

نميدونم چطور شد و چه كسي باعث شد كه من اينقدر به سختي خوشحال بشم و بدتر از اون احساس كنم خوشحاليهاي مردم چقدر مسخره است و چقدر الكي خوش هستند مردم! 

ماهي لجن خوار (باكلاس ترش ميشه كت فيش!) تو آكواريوم ديدين كه كز مي كنه يه گوشه و تا مجبورش نكني يا غذاش تموم نشه جنب نميخوره؟ احساس مي كنم شبيه اونم! سفر نريم كي حوصله داره منت مرخصي بكشه و شيشه آرمانو تو هتل چه جوري بشورم و اگه تو هواپيما اذيت كرد چه كنم و اگه آب به آب شد برگشتيم چه كنم و ...، به يه تيپ ثابت بريم بيرون چون كي حوصله داره پالتوهه رو بذارم تو كمد جديده رو برداره و وسايل كيفها رو جابجا كنه و مبادا پستونك رو جا بذاره و شال رو از چوب رختي برداره و پوووف! حتي اون كش وامونده اي كه باهاش موهامو دسته جارو مي كنم رو هم حال ندارم عوض كنم!! ديروز از عروسي برگشتم ميگم مردم چطور هربار ميرن بيرون دوبرابر عروسي من آرايش مي كنن و عصرها حوصله دارن پاكش كنن؟ چقدر كارها سخته!!!! 

نخنديد! سرتون مياد! اينها دغدغه هاي يه سالمند افسرده است! 

خواهش مي كنم نصيحت هم نكنيد و راهكار ارائه نديد (نه كه خيلي نظر ميديد از اون لحاظ!) تئوري همه چيو بلدم. 

* ديروز يه عروسي دعوت بوديم از نوع پاركينگي! اين عروس و داماد تا مرز جدايي رفتن و برگشتن و جشن ديروز هم يه جورايي زوركي بود.خلاصه با اعمال شاقه رفتيم.يه پيراهن مشكي دارم كه دوست داشتم با كيف و كفش قرمز بپوشم اما گفتم تو ولايت ضايع ميشه ميگن از حاكان آك كايا ياد گرفت!! خلاصه كيفي رو بردم كه براي اداره استفاده مي كنم و كفش مشكي پوشيدم.آغا! رفتم ديدم ملت كلا به سبك آقا حاكان دراومدن! چه لباسهايي چه اكسسوارهايي وااااو! چقدر من عقب مانده بودم كه كيف و كفش قرمزم رو مد تلقي كردم و متواضعانهاستفادش نكردم!!!! 

**راه حل مشكلاتم اينه كه خودمو دوست داشته باشم.يعني مشكل اساسيم اينه كه خودمو دوست ندارم.خب من بلدم مثل خيليهاي ديگه "وانمود كنم" كه خودمو دوست دارم يه جوري كه همه باورشون بشه و تحسينم كنن اما خودم ميدونم كه نيست! دوست ندارم خودمو! خودمو اذيت مي كنم.والد بدي هستم براي خودم! خانم پنه لوپه درونم قويه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

ميگه راستي موضوع پايان نامه تون چي بود؟ ميگم كليتش اين بود اما راستشو بخواي عين موضوعش يادم نيست.و مي خندم كه طفلي داور هم بهم گفت خلاصش كنم اما هركاري كرد نتونست پيشنهادي بده و ديد كوتاهترين عبارت ممكن رو نوشتم بي خيال شد دست آخر گفت فلان قسمتو بذار تو پرانتز.ترجمه مي كنه كه "نميخوام بگم موضوعمو ممكنه بدزديش!!!" 

پُستمو مي پرسه با لحن معني داري شبيه انشاخوندن زمان بچگي عنوان شغليم رو ميگم و منظورم چرند بودن و خنده دار بودن اين پست هست اما اون ترجمه ميكنه كه"من يه آدم مهمم!!"  

گير ميده كه فلان منطقه خونه بخريد و حتي زنگ ميزنه به دوست بنگاهيش و حدود 100ميليون بيشتر از كل دارايي ما برامون پيشنهاد ميگيره! وقتي ميگم ما دوست نداريم قسط رو به قسط و وام رو به وام گره بزنيم، عاقل اندر سفيه نگام ميكنه كه شما ديگه چه احمقهايي هستيد!!!

رييسمو بگو! زنگ زده برو فلان دوره! يك دوره آموزشي بيهوده و پرهزينه!! سه روزه و دو شب دوري از آرمان! نميتونم "نه" بگم به حد كافي با همه چي مخالفت كرده ام.... فكرامو مي كنم و به عنوان آخرين تير تركش زنگ ميزنم كه جناب ميدوني كه اين دوره فلان قدر هزينشه و به درد هيچكدوممونم نميخوره؟! حالا باز صلاح ميدوني برم! به فكر فرو ميره!! و ميگه من فكر كردم رايگانه گفتم "شما امسال ماموريت نرفتي!!" برو!!! ماموريت در اداره ما براي بعضيها يعني امتياز و براي من يعني سردرد و آفت دهان و آوارگي و استرس.... 

 هرقدر بزرگتر ميشم، چه از نظر سن و چه از نظر رشد، سطح دركم از آدمهاي اطرافم مياد پايين تر.ترجمه هاشون برام عجيبتر ميشن.... احساس غريبگي در من بيشتر و بيشتر ميشه. 

يا من از مخم خيلي كم استفاده مي كنم يا مردم مخشونو خيلي درگير مي كنن.... 


 

نارنجدونه عزيزم! اطاعت امر شد! 


 

راستي سلام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط من  |