Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

من هيچوقت نتونسته ام حس افرادي رو كه دوست دارن به عقب برگردن، مثلا به زمان مدرسه، درك كنم.هيچوقت دلم نخواسته به هيچ برهه زماني از گذشته برگردم و تا جايي كه يادمه هميشه در انتظار آينده بوده ام كه اصلا هم خوب نبوده.الان هم عموما در زمان حال زندگي مي كنم اما نه اونطوريكه توي كتابها توصيه مي كنن كه از حال لذت ببريد و اين صحبتها.بيشتر دليل اينكه در زمان حال زندگي مي كنم (و البته بهتره بگم در آينده نزديك زندگي مي كنم، آينده يكي دو روزه) اينه كه نه از گذشته ام رضايت چنداني دارم و نه آينده بهتري براي خودم متصور هستم.زماني آينده برام برق تبريز بود، بعدش اداره دولتي!!!، بعدش آقاي همسر، بعدش فوق ليسانس، بعدش مادري. حالا به هرچيزي كه ميخواستم رسيدم و چيز مهم و جديدي ندارم بهش برسم.دوست دارم همينطور مادري كنم و پيش برم.اصلا يه جوري عاشق روزمرگيم شدم. 

اما چند وقتي هست دلم براي يك حس خيلي خوب تنگ شده كه قبلا تجربه اش كردم و انگار مثل همه لذتهاي دنيوي اون هم فرازي داشته و نقطه اوجي و فرودي. 

خوانندگان قديمي من حتما طاهره رو به ياد دارند.دوستي كه زماني خيلي خيلي برايم عزيز بود.مراسم عاشورا و تاسوعاي ولايت از صبح زود شروع ميشه تا اذان ظهر.شبيه اجرا مي كنن و اون دو روز پارك بزرگ ولايت رو نيروي انتظامي قرق مي كنه و نميذاره هيچ مذكري وارد بشه و پارك فقط واسه خانمهاست.تاسوعا و عاشوراي 1377 من و طاهره از اول صبح تا آخر شبيه، كنار يك درخت توي پارك نشستيم و حرف زديم و حرف زديم! يادم نيست از چه موضوعي حرف مي زديم اصلا الان هرچي فكر مي كنم نمي تونم تصور كنم ما كه هرروز توي مدرسه باهم بوديم و زنگ تفريح كه هيچ، سر كلاس درس هم پچ پچ ميكرديم چه سوژه اي ممكن بود داشته باشيم براي اينهمه ساعت حرف زدن كه با هربار شهيد شدن شخصيت هاي شبيه، ناراحت مي شديم كه از وقت باهم بودنمون كمتر شده و با تموم شدن شبيه، جزو آخرين نفراتي بوديم كه راه مي افتاديم بريم خونه هامون.حتي بعد از اونايي كه منتظر بودن پارچه روي اسب شخصيت حضرت عباس رو تبرك ببرن واسه مريضشون.... 

دلم براي اون نوع دوستي تنگ شده.براي اون نوع صحبت و پچ پچ.براي ناراحت شدن از گذر زمان دلم تنگ شده. 

دلم براي روزهاي آشنايي با آقاي همسر هم تنگ شده.گاهي وقتها فكر مي كنم از چه موضوعي صحبت مي كرديم كه تمام نمي شد و چطور بود كه وقتي از هم خداحافظي مي كرديم گريه ام مي گرفت؟! 

من موافق اين نظريه نيستم كه زن و شوهر طوري رفتار كنن كه هميشه براي هم تازگي داشته باشند.نمي شود كه.تازگي معنا داره و معناش هم شفافه.ده سال كه از آشنايي گذشت مگه ميشه تازه بود؟ هركي همچين ادعايي داره الكي ميگه.انتظار هم ندارم حس اون زمانها برگرده كه انتظار بيمورديه فقط دلم براي اون حس تنگ شده.حسي كه هرگز تكرار نخواهدشد. 

حالا كمي و فقط كمي ميتونم درك كنم چطور ممكنه كسي بخواد به گذشته برگرده.من نميخوام برگردم اما دلتنگي اي دارم كه اگر از بقيه خاطرات گذشته چشم بپوشم، ممكنه حس نياز به برگشتن به گذشته هم بهم دست بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

  • بهش ميگم دوستم گفته فلان قطعه ماشينمون رو دزد ميبره و توي بازار هم پيدا نميشه و كلا خطريه.ميگه تو دوست داري دزدگير بذار ماشين من چيزيش نميشه چون با پول حلاله.توي دلم خندم ميگيره از تفسيرش براي حلال.راستش به نظر من هر ريال دريافتي كسي كه با پارتي توي سيستم دولتي استخدام شده و از بيت المال حقوق ميگيره حرامه.من به عنوان يك هفتاد ميليونم سهامدار بيت المال حلال نميكنم و ميدونم خيليا مثل من فكر مي كنن.   

 

  • ميگه توي فلان مملكت اروپايي، ساعت 11 شب يه دختره با سگش واستاده بود پشت خط عابر پياده منتظر بود چراغ سبز شه، سگه هم ايستاده بود تماشا ميكرد، هيچ ماشيني هم نبود ها فقط چراغ قرمز بود اونوقت تو توي اون سه راهي خيلي شلوغ با تحصيلات فوق ليسانس كه امتحان دكتري هم مجاز شدي، وقتي چراغ عابر قرمز بود رد شدي، ميگه خب ممكن بود تاخير بخورم!! همينجوري كه اومدم آخرين ثانيه ها بود كه كارت زدم!!

 توي مملكت ما، به اندازه تعداد آدمها قانون وجود داره.قانون هم اين تعداد نباشه، به اين اندازه تبصره هست.هركسي براي خودش تفسيري از حلال داره و چون فكر ميكنه فلان كار حلاله و استانداردي براش قايل نيست با اعتماد به نفس فراوان سرش به كارشه!! همينطوره واسه قوانين رانندگي.كلا خيلي بامزه ايم!!! درحد گريه آوري بامزه ايم!!

** ديگه سال عادي شد و ميشه غر زد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

 دلم ميخواد بنويسم اما عقلم ميگه توي سيستم اداره دست به وبلاگ نزن كار شخصيه! دلم ميگه ول كن بابا مگه قراره هر ثانيه كار كني فكر كن اين مدت رو چايي ميخوري! اگرم كسي چيزي گفت همينو بگو! عقلم ميگه خب صحيح ميگي بيا بنويسيم!! 

مياد بنويسه.... چي بنويسه؟ از زندگي شخصي و دغدغه هاش؟ خب همكارا ببينن -كه قطعا ميتونن ببينن، فقط كافيه كه بخوان و اين خواستن دست من نيست- چه دليلي داره از زندگيش بدونن؟ تازه اگر فرض كنيم همشون خوبن و قصد فضولي و سواستفاده از اطلاعات شخصيشو نداشته باشن، ديگه از چي بنويسه؟ از زندگي شغليش؟ به همون دليلي كه گفتم  و بقيشو حتما خودتون ميتونيد حدس بزنيد نبايد بنويسه!! موند چي؟ شعر كه بلد نيست بگه، قطعه ادبي بلد نيست بنويسه، از اقتصاد و سياست و اينام هيچي سررشته نداره، دوتا دستور آشپزي ابتكاري هم نداره با اونا آپ كنه، تو بگو خياطي گلدوزي بافتني پووووف! هيچي نداره هيچي هيچي! سفر هم نميره كه سفرنامه بنويسه! 

عقل و دل تسليم ميشن كه ننوشتن بهتره! 

دلم براي روزهاي گرم وبلاگي خيلي تنگ شده.... لپ تاپ در هزارتا سوراخ قايم شده كه از دست گل پسر نسل تكنولوژي در امان بمونه، با گوشي نميشه آپ كرد و اگر بشه چشم غره است كه از سوي جناب همسر گرانقدر ارسال ميشه. 

شما راه حلي داريد؟ دلم تركيد! باز قبلنا يه غري ميزديم يه نخودچي خوروني ميكرديم دلمون وا ميشد.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

سلام خدمت دوستان عزيز و سال نو مبارك! 

فروردين داره تموم ميشه و من هيچ پستي نذاشتم.يه زماني بود كه هر روز پست فردا توي ذهنم نوشته ميشد و صبح اول وقت ثبتش مي كردم! بعد ميرفتم وبلاگهاي شما رو كه غالبا همگي آپ بوديد ميخوندم و بعد تازه روز كاريم شروع ميشد!!! يادش به خير! برنامه اكثر شماها هم همين بود.... 

تعطيلات امسال براي اولين بار رفتيم مسافرت و چه مسافرتي! تهران و هتل پنج ستاره استقلال و يك شب مونديم و تهران يخبندان شد و آقاپسر سرفه هاي وحشتناكي كرد و نهايت امر!! باروبنه رو بستيم و دوشب باقيمانده هتل رو كنسل كرديم و برگشتيم خونه و قيد مسافرت با بچه رو زديم تا وقتي بزرگ بشه و لذت ببره از سفر. 

اميدوارم سال 94 سال بسيار خوبي براي همه مون باشه انشاالله! 

** كلي حرف دارم كه اگر روزانه مي نوشتم هرروز يه پست ميشد اما آدم روش نميشه ماهي يه پست بذاره و اونم همش غر بزنه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

پيشاپيش سال نو رو تبريك ميگم به تمام دوستاني كه وبلاگمو ميخونن و ردپا ميذارن، دوستاني كه مي خونن و ردپا نميذارن و دوستاني كه قبلا ميخوندن و ديگه نميخونن.... 

اميدوارم سال 1394 يك سال خيلي خيلي خوب و شادي براي همگيمون باشه! انشاالله! 

سال 93 براي من يه سال نسبتا معمولي بود، تعداد تنشهايي كه باهاشون مواجه شدم كم شد و البته شايد تعدادش ثابت بود اما من بيشتر از سال قبل تونستم مديريت كنم.در سال 93 حالا يك سال كه نه، اما چند ساعت و چند روزي بزرگ شدم و اينو خوب متوجهم.سنم هم كه يه سال رفت بالا و به عبارتي الان يه مادر 33 ساله داره اينجا رو مي نويسه. 

توي محيط كاريم هم همونطور كه گفتم تنشها رو تونستم مديريت كنم كه اين مديريته بيشتر از نوع چشم پوشي و يا حل شدن در سيستم مزخرف بود.بين من و يكي از همكاران پرنفوذ سابقه دارم روابط كاري خوبي ايجاد شد و از اين روابط دوتا نفع به من رسيد يكي اينكه با بنچ مارك تونستم بعضي كارا رو ازش ياد بگيرم و اين كمك كرد بعضي مسائل رو راحت تر هضم كنم و دوم اينكه شناخت مثبتي كه ايشون از من به دست آورد باتوجه به نفوذ كلامش بين همكاران باعث ايجاد وجهه بهتري از من گرديد!!(چه اداري!!) متاسفانه خيليها و ازجمله بسياري از خوانندگان عزيز وبلاگم منو نوع ديگري ميشناسن كه به خوبي خودم نيست! 

و اما من ترجيح ميدم سالها رو وقتي تموم ميشن نامگذاري كنم و به اين ترتيب سال 93 رو سال شكسته شدن بسياري از طلسمها براي خودم نامگذاري مي كنم كه عمده ترينش رانندگي بود. 

تصميمي كه براي سال بعد دارم و ميخوام در سال 94 به طور خاص روش زوم كنم همانا نهادينه كردن نوعي سريش شدن مثبت در انجام كارهاي شخصي و اداريم هست.من آدم پيگيري نيستم و فكر مي كنم همه كارشونو مثل خودم رو وجدان انجام ميدن و نياز به پيگيري نيست اما واقعيت اينه كه هست جانم! هست! 

سلامت و شاد باشيم و سال نو مبارك!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

تصور كنيد يك خانم فقيري!! گوشت نداشته و با نخود و سيب زميني و گوجه يه غذايي شبيه آبگوشت درست كرده، 

و يه خانم ثروتمندي!! انواع گوشت قرمز و سفيد و ماهي و حبوبات و ادويه ها و زعفران و خيلي چيزا كه داشته ريخته تو قابلمه اسمشو گذاشته آبگوشت! 

 هيچكدوم اينا آبگوشت نيستن اما اوليه قابل تحملتره. 

اين روزا آدما كلي اطلاعات سطحي و گاهي اشتباه به دست ميارن عموما از شبكه هاي اجتماعي.اطلاعات پزشكي و فني و سيا سي و اقتصادي و پووووووففففف! تحملشون خيلي خيلي سخت تر از آدماييه كه هيچي اطلاعات ندارن.واللا!  

حوصلم سرميره وقتي كسي ادعا ميكنه آب جوشيده و چايي اونقدر نيترات دارن كه بكشنت!! و تبريز ا بو لا اومده و موبايل اونقدر ميدان داره كه سرطان بگيري و ظريف اشتباه كرده و مسكن گرون ميشه و .... 

اين روزا بيشتر آدمهاي اطرافم در حال اظهار فضل هستن.اذيت ميشم. 

حالا اينا منو فقط "اذيت" مي كنن و اتفاق بدتري نمي افته اما همين آدمها، جامعه ما رو تشكيل ميدن و همين اطلاعات ناقص ميتونن واقعا به ضرر جامعه تموم شن.مخصوصا كه اين تيپ افراد باورپذيري شديدي دارن نسبت به هر داده اي كه بهشون ميرسه و شديدا هم سرايت ميدن دانسته هاشونو.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  |