Daisypath Anniversary tickers خوشبختيم.
باید حواسمون باشه که خیلی خوشبختیم و بابت همین حسابی خدا رو شکر کنیم.

 دلم ميخواد بنويسم اما عقلم ميگه توي سيستم اداره دست به وبلاگ نزن كار شخصيه! دلم ميگه ول كن بابا مگه قراره هر ثانيه كار كني فكر كن اين مدت رو چايي ميخوري! اگرم كسي چيزي گفت همينو بگو! عقلم ميگه خب صحيح ميگي بيا بنويسيم!! 

مياد بنويسه.... چي بنويسه؟ از زندگي شخصي و دغدغه هاش؟ خب همكارا ببينن -كه قطعا ميتونن ببينن، فقط كافيه كه بخوان و اين خواستن دست من نيست- چه دليلي داره از زندگيش بدونن؟ تازه اگر فرض كنيم همشون خوبن و قصد فضولي و سواستفاده از اطلاعات شخصيشو نداشته باشن، ديگه از چي بنويسه؟ از زندگي شغليش؟ به همون دليلي كه گفتم  و بقيشو حتما خودتون ميتونيد حدس بزنيد نبايد بنويسه!! موند چي؟ شعر كه بلد نيست بگه، قطعه ادبي بلد نيست بنويسه، از اقتصاد و سياست و اينام هيچي سررشته نداره، دوتا دستور آشپزي ابتكاري هم نداره با اونا آپ كنه، تو بگو خياطي گلدوزي بافتني پووووف! هيچي نداره هيچي هيچي! سفر هم نميره كه سفرنامه بنويسه! 

عقل و دل تسليم ميشن كه ننوشتن بهتره! 

دلم براي روزهاي گرم وبلاگي خيلي تنگ شده.... لپ تاپ در هزارتا سوراخ قايم شده كه از دست گل پسر نسل تكنولوژي در امان بمونه، با گوشي نميشه آپ كرد و اگر بشه چشم غره است كه از سوي جناب همسر گرانقدر ارسال ميشه. 

شما راه حلي داريد؟ دلم تركيد! باز قبلنا يه غري ميزديم يه نخودچي خوروني ميكرديم دلمون وا ميشد.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

سلام خدمت دوستان عزيز و سال نو مبارك! 

فروردين داره تموم ميشه و من هيچ پستي نذاشتم.يه زماني بود كه هر روز پست فردا توي ذهنم نوشته ميشد و صبح اول وقت ثبتش مي كردم! بعد ميرفتم وبلاگهاي شما رو كه غالبا همگي آپ بوديد ميخوندم و بعد تازه روز كاريم شروع ميشد!!! يادش به خير! برنامه اكثر شماها هم همين بود.... 

تعطيلات امسال براي اولين بار رفتيم مسافرت و چه مسافرتي! تهران و هتل پنج ستاره استقلال و يك شب مونديم و تهران يخبندان شد و آقاپسر سرفه هاي وحشتناكي كرد و نهايت امر!! باروبنه رو بستيم و دوشب باقيمانده هتل رو كنسل كرديم و برگشتيم خونه و قيد مسافرت با بچه رو زديم تا وقتي بزرگ بشه و لذت ببره از سفر. 

اميدوارم سال 94 سال بسيار خوبي براي همه مون باشه انشاالله! 

** كلي حرف دارم كه اگر روزانه مي نوشتم هرروز يه پست ميشد اما آدم روش نميشه ماهي يه پست بذاره و اونم همش غر بزنه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط من  | 

پيشاپيش سال نو رو تبريك ميگم به تمام دوستاني كه وبلاگمو ميخونن و ردپا ميذارن، دوستاني كه مي خونن و ردپا نميذارن و دوستاني كه قبلا ميخوندن و ديگه نميخونن.... 

اميدوارم سال 1394 يك سال خيلي خيلي خوب و شادي براي همگيمون باشه! انشاالله! 

سال 93 براي من يه سال نسبتا معمولي بود، تعداد تنشهايي كه باهاشون مواجه شدم كم شد و البته شايد تعدادش ثابت بود اما من بيشتر از سال قبل تونستم مديريت كنم.در سال 93 حالا يك سال كه نه، اما چند ساعت و چند روزي بزرگ شدم و اينو خوب متوجهم.سنم هم كه يه سال رفت بالا و به عبارتي الان يه مادر 33 ساله داره اينجا رو مي نويسه. 

توي محيط كاريم هم همونطور كه گفتم تنشها رو تونستم مديريت كنم كه اين مديريته بيشتر از نوع چشم پوشي و يا حل شدن در سيستم مزخرف بود.بين من و يكي از همكاران پرنفوذ سابقه دارم روابط كاري خوبي ايجاد شد و از اين روابط دوتا نفع به من رسيد يكي اينكه با بنچ مارك تونستم بعضي كارا رو ازش ياد بگيرم و اين كمك كرد بعضي مسائل رو راحت تر هضم كنم و دوم اينكه شناخت مثبتي كه ايشون از من به دست آورد باتوجه به نفوذ كلامش بين همكاران باعث ايجاد وجهه بهتري از من گرديد!!(چه اداري!!) متاسفانه خيليها و ازجمله بسياري از خوانندگان عزيز وبلاگم منو نوع ديگري ميشناسن كه به خوبي خودم نيست! 

و اما من ترجيح ميدم سالها رو وقتي تموم ميشن نامگذاري كنم و به اين ترتيب سال 93 رو سال شكسته شدن بسياري از طلسمها براي خودم نامگذاري مي كنم كه عمده ترينش رانندگي بود. 

تصميمي كه براي سال بعد دارم و ميخوام در سال 94 به طور خاص روش زوم كنم همانا نهادينه كردن نوعي سريش شدن مثبت در انجام كارهاي شخصي و اداريم هست.من آدم پيگيري نيستم و فكر مي كنم همه كارشونو مثل خودم رو وجدان انجام ميدن و نياز به پيگيري نيست اما واقعيت اينه كه هست جانم! هست! 

سلامت و شاد باشيم و سال نو مبارك!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

تصور كنيد يك خانم فقيري!! گوشت نداشته و با نخود و سيب زميني و گوجه يه غذايي شبيه آبگوشت درست كرده، 

و يه خانم ثروتمندي!! انواع گوشت قرمز و سفيد و ماهي و حبوبات و ادويه ها و زعفران و خيلي چيزا كه داشته ريخته تو قابلمه اسمشو گذاشته آبگوشت! 

 هيچكدوم اينا آبگوشت نيستن اما اوليه قابل تحملتره. 

اين روزا آدما كلي اطلاعات سطحي و گاهي اشتباه به دست ميارن عموما از شبكه هاي اجتماعي.اطلاعات پزشكي و فني و سيا سي و اقتصادي و پووووووففففف! تحملشون خيلي خيلي سخت تر از آدماييه كه هيچي اطلاعات ندارن.واللا!  

حوصلم سرميره وقتي كسي ادعا ميكنه آب جوشيده و چايي اونقدر نيترات دارن كه بكشنت!! و تبريز ا بو لا اومده و موبايل اونقدر ميدان داره كه سرطان بگيري و ظريف اشتباه كرده و مسكن گرون ميشه و .... 

اين روزا بيشتر آدمهاي اطرافم در حال اظهار فضل هستن.اذيت ميشم. 

حالا اينا منو فقط "اذيت" مي كنن و اتفاق بدتري نمي افته اما همين آدمها، جامعه ما رو تشكيل ميدن و همين اطلاعات ناقص ميتونن واقعا به ضرر جامعه تموم شن.مخصوصا كه اين تيپ افراد باورپذيري شديدي دارن نسبت به هر داده اي كه بهشون ميرسه و شديدا هم سرايت ميدن دانسته هاشونو.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

براي برنامه اي سران همه استانها دارن ميان تبريز و ما ميزبانشون هستيم. 

من خدا خدا مي كنم كه مسئوليت خاصي متوجه من نباشه و كسي كاري بهم ارجاع نده تا مجبور نشم وقت آزادمو براشون هدر بدم هرچند اگر كاري بهم ارجاع بشه وجداناً در بهترين حد ممكن انجامش خواهم داد، 

همكارهاي مزدوجم دارن خودشونو مي كشن كه كدومشون بره استقبال فرودگاهي كدوم مهمان!! كه هر مهمان رو حداقل يكيشون مورد تملق قرار داده باشن براي استفاده هاي بعدي!! 

حالم ازشون به هم ميخوره....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  | 

داره برف مياد.كولاكه.شهر تعطيله....  

(هشدار: اين پست حاوي كلماتي دور از شان نويسنده و خوانندگان محترمش است.)

پنجشنبه رسيدم خونه و مقداري از عيدي پرستارم رو دادم.پول خرد نداشت ميخواست بره بازار، كارت اتوبوسم رو دادم با كمي پول خرد البته هردو رو به امانت.همينكه از در رفت بيرون، آقاي پسر دراومد كه "مامان! تبشومايسيني سينديرديم!" فهميدم خبر شكستن يه چيزي رو ميگه و كنار مايكروفر رو نشون ميده.گفتم چيو شكستي واي واي؟ گفت "تبشومايسين" بازم متوجه نشدم و واسه اينكه غرورش نشكنه دنبال شواهد و اثرات چيزي كه شكسته بودم تا اينكه برخوردم به:  

قطره هاي جيوه روي سينك و كابينت كنار مايكروفر! 

و فهميدم چيزي كه شكسته همانا تب سنج جيوه اي بوده.اعصابم به هم ريخت.اينهمه مراعات كن اينهمه مواظب جنس قابلمه و ظرف آب و شيشه و هرچيزي باش كه خطرناك نباشه، واسه جوشوندن شيرش برو قابلمه مارك بخر كه سرب و آلومينيوم و كوفت نداشته باشه، حالا بياد با چي تماس داشته باشه؟ با جيييييوه! زنگ زدم به پرستارش و پرسيدم احيانا نخورده باشه؟ گغت نه....باهاش تند حرف زدم گفتم اگه خورده بگوها اين ماده كشنده است! بيچاره خيلي ترسيد.... مني كه در اين شرايط زنگ ميزنم به خواهر كوچكتر و اينترنت! زنگ زدم به خواهر وسطي كه رشته اش شيميه بپرسم! گيج شده بودم.خونه نبود داماد وسطي برداشت گفت فكر نميكنم چيزي بشه ولي ميخواي از ...(خواهر كوچكتر) بپرس.بيشتر ترسيدم.زنگ زدم گفت بابا چيزي نيست و بچه بوديم كلي با جيوه بازي كرديم كسي نميدونست خطرناكه و اينا.... تو نت گشتم همينو نوشته بود اما استرس وحشتناكي كه بهم وارد شد از يه طرف، عذاب وجدان ناشي از برخورد تند با پرستار هم از طرف ديگه منو حسابي به هم ريخت.براي برخورد تند با پرستار حق داشتم خب نبايد ميداد دست بچه اونو اما من ياد نگرفته ام كه "حق داشته باشم." من هميشه خودمو مقصر ميدونم.هميشه! 

پرستار گفت جمع كردم همشو اما هنوز وجود داشتن.لابد با اسكاچ هم جمع كرده بود.اسكاچ رو انداختم تو آشغالهاي بازيافتي.شيشه هاشم جمع كرده بود اما دوتا خرده شيشه ناجور پيدا كردم روي كف آشپزخونه.پنجشنبه مبارك و ميموني داشتيم تا اينجاش!!! بعدش ميمون تر بود كه از حوصله جمع خارجه توضيحش و نتيجش جمعه اي مزخرف شد.قرصهاي كوفتي كه ميخورم نميذارن گريه كنم.تنها چيزي كه از غمگين بودنم گرفته همين توانايي گريه كردنه وگرنه من همواره غمگينم و به اينا هم معتاد شدم فكر مي كنم اگر نخورمشون بازم مثل سابق ميشم.البته به تجويز دكتره ها.پرستارم توي ايستگاه اتوبوس از استرس فشارش افتاده بود و من احمق مقصر بودم.دلم ميخواست گريه كنم اما نميشد باز تو وايبر يه چيزي فرستادن يه كم اشكمو درآورد اما موقت بود.نچسبيد. 

امروز هم به همكار زيرمجموعه ام براي هزارمين بار هشدار دادم كه بدون هماهنگي من نره با مافوق من در مورد كاري مشورت كنه.هزاربار يادش دادم كه سلسله مراتب رو رعايت كنه البته مافوق من اگر بفهمه نبايد بهش رو بده اما اونم .... باتوجه به وضعيت عصبي كه توضيحشو دادم لابد ميدونيد هشدارم چطور بوده و بعدش چه حسي داشتم! حس اينكه "حق نداشتم بهش بتوپم" اما وظيفه اداريمه بابا من اگر مسئول اين حوزه هستم من بايد تصميم بگيرم.من! 

خلاصه حس "حق نداشتن" خيلي بده.به خودت حق ندي كه به بچه ات كه مادرشي، به پرستار بچه ات كه كارفرماشي، به همسرت كه ازش توقع داري هم سّر باشه برات، به كارمند زيرمجموعه ات كه رييسشي، به راننده پشت سري كه مي بينه راهنما زدي و به محضيكه بتوني ميري سمت چپ اما همچنان علامت ميده راهو نگير، به مافوقت كه با رو دادن به زيرمجموعه ات داره عملا "دورت ميزنه"....اعتراض كني... تو حق اعتراض نداري! هميشه حق با ديگرانه! تو هميشه مقصري! نميدونم كي منو اينطوري تربيت كرد؟ مادرم؟ خانواده پرجمعيت و خواهربرادرهاي برتر از خودم؟ جامعه؟ دانشگاه؟ اداره؟ خودم؟ چه كسي؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط من  |